<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> ..: perspective :..</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Nov 2009 23:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>251</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>اعتقاد عجیبی دارم به واژه ی &quot; طلبیده شدن &quot;...اینکه باید بخواهد... باید همه چیز خوب پیش برود تا تو به مقصود رسی...&lt;BR&gt;زمانی که در 8/8/88 در اوج بیتابی و بیقراری و حسرت اینها را نوشتم ذره ای شبی این چنین را پیش بینی نمی کردم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&quot; باید عاشق باشی تا بفهمی...باید دلتنگ باشی... باید معنی &quot; تنهایی پر هیاهو &quot; را درک کرده باشی... &lt;BR&gt;اگر اینها نباشد چطور اشک در چشمانت حلقه خواهد زد ؟ چطور سر به پائین خواهی انداخت ؟ چطور دلت پر خواهد کشید ؟ چطور دلت هوایی می شود ؟ &lt;BR&gt;گنبد طلایی که بر صفحه تلویزیون نقش می بندد نفسم بند می آید...دلم تنگ می شود برای آن خاطره ی دور و آن اولین نماز های نه سالگی در آن حیاط و کنار آن سقاخانه که پناه لب های تشنه که نه دلهای تشنه است...&lt;BR&gt;ای غریب نواز مهربانم... ای که با یادت دلهایمان آرام می گیرد ... ای تویی که به هنگام سختی از هر پناهی نزدیکتری... ای که حاجت می دهی و معجزه می بخشی... ای که درهای بارگاهت را به رویمان گشوده ای و با یادت ایمان مان متسحکم تر می شود.. ما را تنها مگذار...&lt;BR&gt;گرچه ما از تو و اجدادت غافلیم و رسم وفا نمی دانیم....&lt;BR&gt;آری! بد مریدانی بودیم ما که تنها در تنگناها به سراغت آمدیم و دخیل بستیم... تو بزرگی و بخشش لایق شان توست....&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا راهی ام...برای کبوتران دانه خواهم پاشید و از دور زمزمه خواهم کرد:&lt;BR&gt;السلام علیک یا غریب الغربا..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; + دوم آذر پرسپکتیو پنج ساله شد و من فراموش کرده بودم...وارد شش سالگی شدیم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 23:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>250</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>تمرین انسانیت که میکنی به زندگی پوچ و بی معنایت جهت می بخشی...فرهنگ لغاتت سرشار میشود از کلمات پر امید که هر کدام برای بخشی از زندگی کافیست...چرا که زندگی نیازمند یک محرک است...&lt;BR&gt;روزهای خوبی بود..هفته ی خوبی بود با تمامی خستگی هایش...یک خستگی دلچسب...هفته ای پر خاطره...دوستانی جدید...کشف انسان هایی متفاوت و به معنای واقعی انسان...&lt;BR&gt;مهم نیست که به قول عطا : (( اينجا ايران است (هرچند تلويزيون هر روز ۵۰ بار ميگه، منم گفتم يادتون نره) و در ايران صدا و سيماي در پيتي اين مرز و بوم با اينهمه استقبالي كه از اين نمايشگاه شده، بازم بلند نشد به ما تحتش تكوني بده و بياد و از اين همه آدم ي كه واسه دلشون و به خاطر اين بچه ها يه جا جمع شدن  يه تصوير كوتاه بگيره، يه خبر بره... ))&lt;BR&gt;این ها در مقابل این حرکت دانشجویی ذره ای اهمیت ندارد...مهم نیست که حتی رئیس دانشگاه سری به ما نزد..مهم نیست که ناهار دیروز ما گریه آور بود...مهم نیست که گاز نبود و از سرما دست های ما می لرزید...&lt;BR&gt;مهم &lt;A href=&quot;http://saharjo0n.persiangig.com/DSC05733.jpg&quot; target=_blank&gt;درخت خشک آرزوها&lt;/A&gt; بود که دیشب در آخرین ساعات پر از &lt;A href=&quot;http://saharjo0n.persiangig.com/DSC05722.jpg&quot; target=_blank&gt;روبان های طلائی&lt;/A&gt; بود...مهم آمدن آن بچه مدرسه ای ها بود که در کمتر از نیم ساعت &lt;A href=&quot;http://saharjo0n.persiangig.com/DSC05706.jpg&quot; target=_blank&gt;میزهای ما&lt;/A&gt; را خالی کردند و به قول احسان میزها پر از خالی شد...&lt;BR&gt;یادگارهای من یک گلدان کوچک شد که رویش نوشته اند &quot; به این جهان نیامده ام تا به من خدمت شود بلکه آمده ام تا خدمت کنم &quot; ...یک کارت کوچک به عنوان هدیه ...یک شمع قرمز با روبانی نقره ای ... یک تابلوی زیبا...یک روبان طلائی و یک عکس زیبا با نوشته ای خاطره انگیز از طرف یک عکاس صبور...!&lt;BR&gt;سخت و پر زحمت بود... نه برای من که برای شیرین که از چشمانش خستگی می بارید...برای تمامی آن هایی که برای لحظه ای خنده از لبانشان محو نشد تا انرژی سقط نشود...&lt;BR&gt;مرسی از آن هایی که دنیای مجازی آمدند... از دوستم ( پریت ترین گوشه ی شب ) ... امیر مرتضوی ( حفره )... مها و عطیه ( روز دلتنگی )...آیلار ( اوشا بانوی سپیده دم ) ... نسرین ( سیاه - سپید - خاکستری )...تمامی بچه های سایت پیام نور تبریز ...&lt;BR&gt;آقای رشیدی که لطف کردند و در سرخاب و آذرپیام خبر نمایشگاه را زدند...و تمامی آنهایی که نیامدند...&lt;BR&gt;+ آمده ام تا بنویسم به طور مستمر...نوشتن را دوست دارم پس خیانت به خودم جایز نیست... نمی خواهم روزی حسرت بخورم که چرا ادامه ندادم...&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 12:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت </title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>۳ الي ۶ آذر ماه ۱۳۸۸ در فرهنگسراي خاقاني تبريز (واقع در پارك خاقاني، جنب مسجد كبود) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمايشگاهي از دست ساخته هاي دانشجويان پیام نور ( درحقیقت خودمان ) و هنرمندان و عکاسان آزاد  جهت حمايت از كودكان سرطاني برپا خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( درآمد عايده از فروش دست ساخته ها، صرفا صرف كودكان سرطاني تبريز خواهد شد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=768 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.urfile.net/files/qt7qis976s8dtgusxcmn.jpg&quot; width=519 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سپاس و خسته نباشید از زحمات دوست عزیزمان &lt;A href=&quot;http://www.tarahaei.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;عطا محامد&lt;/A&gt; برای تمامی صبوری ها و پشتکارش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حضورتان مایه ی دلگرمیست...از زمانی که شنیده ام برای بیش از چهارصد کودک سرطانی تنها ۲۴ تخت در بیمارستان موجود است انگیزه ام برای کار بیشتر شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زحمت و ایده از بچه های پیام نور و در نهایت ثبت کار به نام &lt;A href=&quot;http://www.aryanews.com/Lct/fa-ir/News/20091119/20091119152951691.htm&quot; target=_blank&gt;کمیسیون حقوق بشر&lt;/A&gt; ... خداوند همگی ما را به راه راست هدایت فرماید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همکاری: مجمع انجمن هاي علمي و کانون هاي فرهنگي دانشگاه پيام نور تبريز،دانشگاه پيام نور استان آذربايجان شرقي،شهرداري فرهنگي تاريخي منطقه 8 تبريز،سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز،جمعيت هلال احمر،دانشگاه آزاد اسلامي واحد تبريز، کميسيون حقوق بشر اسلامي،دفتر روزنامه مهد آزادي و دفتر آفرينشهاي هنري &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ &lt;A href=&quot;http://www.faniboy.blogfa.com/post-126.aspx&quot; target=_blank&gt;روبان طلائی&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ &lt;A href=&quot;http://www.tarahaei.blogfa.com/post-47.aspx&quot; target=_blank&gt;نمایشگاه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ &lt;A href=&quot;http://nasrinbb.blogfa.com/post-259.aspx&quot; target=_blank&gt;سیاه + سپید + خاکستری &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ &lt;A href=&quot;http://www.mahaa.blogfa.com/post-203.aspx&quot; target=_blank&gt;اجتماعی بودن را،وظیفه بدانیم&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;+ &lt;A href=&quot;http://ousha.blogfa.com/post-88.aspx&quot; target=_blank&gt;می شنوی ؟&lt;/A&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لازم دیدم در اینجا تبریکی صمیمانه تقدیم آقای &lt;A href=&quot;http://www.namifilm.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سید وحید حسینی نامی&lt;/A&gt; عرض کنم به علت :راه یافتن فیلم کامیکازه به عنوان تنها نماینده ی آسیا به جشنواره ی بين‌المللي فيلم‌هاي ورزشي «پالرمو» ايتاليا. مرسی آقا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 16:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام شد.</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\ALi\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;
&lt;STYLE&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/STYLE&gt;

&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;اصلا همه ی قشنگیش به همینه ...میدونی اشتباهه ولی میری ...میدونی عمقش اونقدری عمیق هست که تا برسی اون پائین همه چیز برات تموم شده ست ... میدونی اون ته هیچی انتظارتو نمیکشه .... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خودم خواستم اینجوری باشه ... تصمیمی آنی بود بعد از مدت ها سبک و سنگین کردن ... بالا و پائین کردن های زیاد ... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;اینکه من اینا رو اینجا نوشتم تنها یک اسم داره : ریسک! ولی دیگه آب از سر گذشته ... اینکه بعد از تمام اینها من از نو با خیلی ها چشم در چشم بشم وهزاران سوال و جواب... منم قرار نیست دیگه از خودم ردی باقی بزارم اینجا .... وبلاگ نویسی یعنی داشتن یک دنیای مجازی .... چیزی که برای من خاصیتش رو از دست داده.... نصف بیشتر اینجا از مجازی بودن فاصله گرفته .... فکر کنم در این شهر تبدیل به سحر پیشونی سفید شدم با این پرسپکتیوی که ساختم .... دیگه تموم شد ... قرار نیست ارتباط های مجازی وارد دنیای واقعی بشه! یعنی من اینطور میخوام!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;تمام اینها دلیلی میشه برای رفتن من ... رفتن باید! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;شاید روزی از همین روزها وبلاگ های شما بازدید کننده ی جدیدی پیدا کنه با اسم و آدرسی جدید....&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;04:05&lt;SPAN&gt;   &lt;/SPAN&gt;-&lt;SPAN&gt;       &lt;/SPAN&gt;چهارشنبه&lt;SPAN&gt;       &lt;/SPAN&gt;- &lt;SPAN&gt;      &lt;/SPAN&gt;مرداد هشتاد و هشت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=&quot; &quot; dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;دل کندن از اینجا یکی از سخت ترین چیزها بود &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>244</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>و آب تقدس خود را از دست داد&lt;BR&gt;روزی که دریا سوگوار شد&lt;BR&gt;در ماتم&lt;BR&gt;نهنگ هایی که خودکشی کردند!&lt;BR&gt;از آن پس هیچکس به آب سوگند نخورد 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویای شبانه ای آشفته شد&lt;BR&gt;درختان زیتون به یکباره سبز شدند&lt;BR&gt;روزنامه های صبح نوشتند:&lt;BR&gt;دیشب رودبار لرزید!&lt;BR&gt;آن شب هیچوقت صبح نشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ &lt;A href=&quot;http://www.mediafire.com/?emootk0itkn&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;دانلود کنید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 13:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>243</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>نیروانا! صبح تولد بیست سالگیت دستت رو میگیرم و میبرم اتاقم می نشانمت روی تخت و از بالای کمد چمدان خاطراتم را به زحمت مقابلت جای میدهم...همین که می خواهی دهان به سوال باز کنی انگشت اشاره ام را روی لبانت عمود میکنم و می گویم: خواهش میکنم!و بعد در مقابل چشمان پرسشگر تو چمدان باز می شود و من نشانت میدهم....&lt;BR&gt;کاغذ کادوهای تمامی جشن تولد هایم...دفترهای خاطراتم...سر رسید های پر از شعر و ترانه ام...برگه های کوچک که روی هر کدام ممکن است فقط یک جمله باشد...سی دی های یادگاری ام...گل سرخ های خشک شده ای که هر کدام در پیاده رویی به دستم سپرده شد...&lt;BR&gt;و تو آن روز پی میبری که من تا چه حد در اسارت خاطراتم خرسندم! خرسند از اینکه تو می توانی با این تکه ها مرا بشناسی...در جایی دور از چارچوب آشپزخانه و صد البته خانه!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ روز خوبی بود...امروز در بین رقصیدن هایم پی بردم که بیست سالگی یعنی بجنب... زمان را از دست نده...کرنومتر بی رحمانه پیش میرود و ملاحظه ای در کار نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ خواستم شمع فوت کنم... باید آروزیی میکردم...فکر کردم به سالهای گذشته:آرزوی دانشگاه...آرزوی قبولی...آرزوهای زمینی و مادی و........... فوت کردم ولی بی آرزو! خیلی بد است آدم آرزویی نداشته باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+مرسی بابت تمامی تبریک هایی که گفتید... کامنت ها...اس ام اس ها...آفلاین ها...فقط مرسی!خیلی شیرین بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+امروز یکی در گوشم نجوا کرد بیابان را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ ممنونم ازت! این &lt;A href=&quot;http://photo.goodreads.com/books/1233089145l/6136770.jpg&quot; target=_blank&gt;کتاب&lt;/A&gt; این روزها خیلی خیلی هدیه ی به جایی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ این هم &lt;A href=&quot;http://saharjo0n.persiangig.com/IMG_0750.jpg&quot; target=_blank&gt;کیک&lt;/A&gt; ما!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 22:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>20سالگی ات مبارک</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- براي تولدت-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; سلام به قول خودت دخترك همسايه،هماني كه سيب را گاز زد و امد روي زمين.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سحر! تولدت است و ما چقدر شوق ميكينم براي خوشحال كردنت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي خوشحال كردن فرشته اي كه لباس ادميزاد به تن كرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوشحال كردن دختركي كه هنوز بوي سيب مي دهد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختركي كه هنوز ساده است و صميمي، هنوز قلبش مثل كودكي هايش صاف است  گرچه قد كشيده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولدت مبارك فرشته ي سحر نام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولدت مبارك دخترك اهل قصه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولدت مبارك دختركي كه نامت شبيه شعر است...*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولدت مبارك عزيز ترين دوست ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفيق روزهاي خوب ما رفيق خوب روزهاي ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تبريك به تو كه نه،به خودمان كه لمس كرديم بودنت را ، و لذت برديم از ماندنت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تبريك به مادرت،تبريك به پدرت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تبريك به ما، كه خدا 17 مرداد تو را هديه كرد به زمين  به زمان به ثمين به سميرا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كه بيايي و بماني و عزيز دل شوي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرداد ماه طلايي هاست ماه اتشي ها... تو كه مثل طلا نابي و مثل اتش گرم  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرداد را  رو سفيد كردي سحر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    - براي دوستي مان-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشتن براي تو سخت است ،چون خودت كلمات را به سجده واميداري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشتن براي تو سخت است ان موقعي كه كلي حرف داشته باشي ، كه دلت پر باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سخت است چون ترس ان هست كه به دلت نشيند، كه ناقص است و لنگ تمام جملاتمان اما به اميد آن نوشتيم كه بر دلت بنشيند چون از دلمان بر آمده است اين همه حرف كه نميشود به هم وصلشان كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست مثل تكه هاي  ناقصي از پازل هاي جور واجور  كه هيچ كدام به هم نمي آيند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست مثل پازل دوستيمان كه از نگاه ديگران هيچ تكه اش با ديگري جور نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما ما جور كرديمش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما كه تابع قوانين اين دنيا نيستيم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوستي ما كه لنگ گذر سالها نيست  هميشه در عرض بوده ايم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوستي كه ساده بود و پاك و صادقانه،در دنيايي كه صداقت را سالهاست خاك كرده اند و هر سال براي صميميت مجلس عزا ميگيرند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سحرعزيز ما ،ما و تو كه مال اين دنيا  نيستيم كه بخواهيم مثل آدمهاي اين دنيا رفتار كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مگر كسي دچار ان ديوانگي كه ما شده ايم شده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر كسي مثل ما عهد و پيمان بسته است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر كسي مثل ما دست دلش هميشه رو بوده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا مگر كسي مثل ما دوست بوده ست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مگر كسي مثل ما سفره 3سين دوستي باز كرده است(البته اگر ثمين را سمين بنويسيم!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط ما بوديم كه فهميديم اين احساس ها را اين بودن ها را از وراي تمام قوانين دوستي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ماه ما! ما مال اين دنيا نيستيم، نخواه كه مثل آدمهاي اين دنيا باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نخواه كه دوستي هامان زير اين قوانين له شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تولدت است و ما خوشحايم  اما ميداني چقدر اشك ريختيم براي اينكه چرا عوض شده ايم؟چرا بچه نيستيم؟چرا ترنج نداريم؟چرا (ما) نيستيم؟ چرا...چرا..چرا...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميداني چند وقت است براي تولدت برنامه ميچينيم و هي عوضش ميكنيم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميدانيم كه ميداني.مگر ميشود راس مثلث دوستي مان از اينها خبر نداشته باشد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سكوت نكن عزيز هميشگي. اگر دردي هست بگو،اگر قصه اي هست بگو  كه ما از قصه آمده ايم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيا تمامش كنيم اين سكوت را!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ثمين به خودش مي ايد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سميرا به خودش مي آيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سحر به خودش مي آيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما به خودمان مي آييم، به دوستي هامان،به ديوانگي هامان...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ها سحر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيا برگرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ثمین-سمیرا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>242</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همیشه در انتظار بوده ایم... مانند شروع فصلی نو...سبزی و زردی اش مهم نبوده...از همان رویاهای کودکانه شروع شد...از همان روزها که گفتند کسی می آید که مثل هیچکس نیست...آن روزها با خود می گفتیم نکند خاله ریزه با قاشق سحر آمیزش می آید تا همه چیز را جادو کند و زیبا؟نکند زورو با شمشیر معروفش می آید و به دادمان می رسد؟آن روزها به دادمان رسیدن یعنی تصرف تمامی خوشمزه ترین خوراکی های دنیا...یعنی داشتن قشنگترین عروسک پشت ویترین...یعنی پیراهن های چین دار و گل گلی...آن روزها نیامد و ما در حسرت آن خواستنی ها ماندیم!&lt;BR&gt;این روزها باز هم منتظریم...اما انقدری بزرگ شده ایم که بدانیم نه قاشق سحرآمیزی در کار است و نه شمشیری با نشان زورو... &lt;BR&gt;این روزها به دادمان رسیدن را جور دیگر معنا می کنیم...یعنی بس است!بیاید و این لجن زار را نابود کند...بیاید و بگوید عزیزانم ! عدالت این است! انسانیت این است! &lt;BR&gt;در انتظار معجزه ایم!&lt;BR&gt;شاید مانند مادر بزرگ هایمان دست به دعا بر نمی داریم و تسبیح نمی چرخانیم برای استغاثه و تقاضای ظهور...شاید برایمان متجددانه نباشد این فکر ها... &lt;BR&gt;اما من همین جا صداقت به خرج میدهم و می گویم:میدانم که می آیی! &lt;BR&gt;من از صبح جمعه برایت آب و جارو نمی کنم...من برایت دعای فرجت را نمی خوانم( جز سالهای مدرسه و اجبار سر صف صبحگاهی که دهانم از فرط خواب برای دعا باز نمی شد )...من نمی توانم قبول کنم که یک روز از آسمان فرود می آیی و می گویی من آمدم سلام... &lt;BR&gt;محاسباتم درست در نمی آید...نمیدانم نامش حکمت است یا چیز دیگری ؟ این زمانی که قرار است بیایی چرا فرا نمی رسد؟دیگر باید چه ها ببینی و ببینیم؟ &lt;BR&gt;خداوندا! تویی که از روح خود در وجود بندگانت دمیده بودی پس چه شد؟در روح تو رحمت و شفقت جایگاه والایی دارد...پس چرا اینها را همراه روحت ارزانی نداشتی؟ &lt;BR&gt;خداوندا! بندگانت با چنگ و دندان به جان هم افتاده اند و بی صدا خون هم را می مکند... &lt;BR&gt;خداوندا! زمینت را غارت کردند و در چنگ گرفتند...خداوندا برای زمینت قیمت گذاشتند...باور میکنی؟ برایش بالا و پائین تعیین کرده اند...جالب نیست؟&lt;BR&gt;آه! تو چرا شرم میکنی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;..........................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سبز قبای عزیزم! اینها نمی فهمند که شما نیازی به آذین بندی و بیلبوردهای بی ریخت تبریک نداری... شما نیازی به به شیرینی و شکلات نداری...شما نیازی نداری که به مناسبت میلادت مانتو فروشی ها جنس هایشان را با تخفیف عرضه کنند... &lt;BR&gt;میدانم که رنج می بری از دیدن این چیزها...اما چه کنم؟! &lt;BR&gt;خودت باید قدمی پیش گذاری...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>241</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>صدای کشیده شدن کفش هایت را روی زمین می شنوم&lt;BR&gt;خسته شده ای &lt;BR&gt;می نالی و می گویی &lt;BR&gt;آرام تر !&lt;BR&gt;اعتنایی نمی کنم ...&lt;BR&gt;دستت را گرفته ام و می کشانم به دنبال خودم ...&lt;BR&gt;همینطور بی وقفه تکرار میکنی &lt;BR&gt;و من با بی حوصلگی تمام بر سرت فریاد میزنم که بس کن! &lt;BR&gt;چقدر غر نامه می سرایی نازک دل من؟&lt;BR&gt;گوشه ی روسری ات را به دندان می گیری تا جلوی اشک هایت گرفته شود&lt;BR&gt;این بار تو ساکت شده ای و من می گویم برایت&lt;BR&gt;خودم هم از مقصد بی خبرم ...&lt;BR&gt;اما میدانم که بالاخره به جایی ختم خواهد شد &lt;BR&gt;خطوط موازی ای نیست که پایانی در بر نداشته باشد &lt;BR&gt;تنها یک خط است &lt;BR&gt;آنقدر می رویم تا به انتهایش برسیم&lt;BR&gt;فقط این را بدانی کافیست :&lt;BR&gt;در این مسیر هر چیزی انتظار ما را خواهد کشید شاهدختم!&lt;BR&gt;طوفان شن و دریای مواج و آتش سوزان و دیوارهای ترک خورده ی در حالی فروپاشی&lt;BR&gt;می بینی که کوله پشتی ام را هم سنگین نکرده ام تا جلوی تندی گام هایم را سد کند ...&lt;BR&gt;اما ایمان دارم که دلهایمان آنقدر ذخیره دارد که طاقت از کف ندهد و یاری کند ...&lt;BR&gt;تو فقط دستت را به من بده &lt;BR&gt;تو فقط با من بیا&lt;BR&gt;تو فقط مرا تنها نگذار &lt;BR&gt;تو فقط دمی گوش به من بسپار!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ &lt;EM&gt;تو فقط باش !&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>240</title>
<link>http://cold-hell.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>آرشم ای کودک زیبا و دلبندم&lt;BR&gt;بخند تا خنده هایت شاد و شرست&lt;BR&gt;غبار غم ز رخسارم جلا بخشد&lt;BR&gt;بخند تا برق چشمانت&lt;BR&gt;مسیره تیره ی راه درازم را صفا بخشد &lt;BR&gt;بگو بابا ! که از زیبا دهانت در فرو ریزد&lt;BR&gt;جهان تاریک تاریک است&lt;BR&gt;نمیدانی کسی جز تو نمی خندد&lt;BR&gt;نمیدانی همسالان تو از فقر می میرند&lt;BR&gt;نمیدانی که جنگ آوارگی و فقر آوردست&lt;BR&gt;نمیدانی که نامردمان هرجایی برای حفظ ثروت های باد اورده می جنگند&lt;BR&gt;نمیدانی که دیگر آدمیت نیست&lt;BR&gt;نمیدانی مسلمانی شعاری پوچ و بی معنی ست&lt;BR&gt;تو بی پروا میخندی و با لبخند زیبایت مرا مسرور میسازی&lt;BR&gt;ولی آرش بدان دنیای ما دنیای قتل و غارت و مرگ است&lt;BR&gt;عمو بهرام تو مردانه میمیرد&lt;BR&gt;و نامردان نمی میرند&lt;BR&gt;عزیزم ! آرش خوبم&lt;BR&gt;عمو بهرام ... عموی کرد و بی باکت&lt;BR&gt;چنان فریاد می زد ارتجاع فانی ست&lt;BR&gt;و از مشت و تفنگ و ارتجاع هرگز نمی ترسید&lt;BR&gt;و این بی شرمها بر سینه ی پر مهر او رگبار می بندند&lt;BR&gt;و بهرام مجاهد می خروشد باز&lt;BR&gt;بکش ای پست اهریمن&lt;BR&gt;بکش ای حامی مردان پوشالی&lt;BR&gt;بکش تا خون من رنگ رخ ارباب مفلوک کثیفت را جلا بخشد&lt;BR&gt;بله آرش تن بهرام مجنون افتاد و هر قطره خونش &lt;BR&gt;هزاران لاله خواهد شد&lt;BR&gt;و هر لاله صدای پر طنین نام بهرام است&lt;BR&gt;که بر فرق کثیف ارتجاع کوبد&lt;BR&gt;بمیر ای خالق پستی&lt;BR&gt;ای باعث نفرت&lt;BR&gt;و من چشم انتظارم تا رسد از راه&lt;BR&gt;تا بروید لاله ها از خاک&lt;BR&gt;تا شود پربار دشت سرخ آزادی&lt;BR&gt;و تو با چشم خود بینی&lt;BR&gt;عمو بهرام نازت را که می خندد&lt;BR&gt;و تو مستانه میخندی &lt;BR&gt;و ما جانانه می خندیم&lt;BR&gt;وطن جانانه می خندد&lt;BR&gt;بامید همان ایام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                         &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                             (  &lt;FONT color=#ff0000&gt; ۹ /۷ /۱۳۶۴&lt;/FONT&gt; ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن : این شعر اثری ست از یک انسان آزاده ... به دلیل برخی مسائل نمیشود نام کاملش را فاش کرد !  اما تاریخ دست نخورده باقی مانده ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 23:13:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cold-hell&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>cold-hell</dc:creator>
<guid>http://cold-hell.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
