حس زنی که چند سال به پای شوهری نشسته که جز عذاب چیزی براش نداشته ... زنی که با نداری و بدبختی و بی پولی شوهرش ساخته و آبرو داری کرده ... بی هیچ توقعی با سیلی صورتشو سرخ کرده و نذاشته غریبه ای از وضعیتشون با خبر بشه ...
اما...
شوهره الان وضعش خوب شده و به جایی (!) رسیده و دلش هوای تازه تری کرده ... رنگ و لعابی جدید تر ... بی هیچ نگاهی به گذشته و زن جا مونده در ایستگاه آخر ...
اما...
شوهره الان وضعش خوب شده و به جایی (!) رسیده و دلش هوای تازه تری کرده ... رنگ و لعابی جدید تر ... بی هیچ نگاهی به گذشته و زن جا مونده در ایستگاه آخر ...
+ الان دقیقا من حس همون زن رو دارم . گفتم فقط حسش رو دارم!
+ ریتا ... فراموشت نکردم ... یعنی فراموش نمیشی هیچوقت ... درسته ..! منم یاد رمان دریا افتادم ... دریا بی گناه بود ! نه ؟
