بخند تا خنده هایت شاد و شرست
غبار غم ز رخسارم جلا بخشد
بخند تا برق چشمانت
مسیره تیره ی راه درازم را صفا بخشد
بگو بابا ! که از زیبا دهانت در فرو ریزد
جهان تاریک تاریک است
نمیدانی کسی جز تو نمی خندد
نمیدانی همسالان تو از فقر می میرند
نمیدانی که جنگ آوارگی و فقر آوردست
نمیدانی که نامردمان هرجایی برای حفظ ثروت های باد اورده می جنگند
نمیدانی که دیگر آدمیت نیست
نمیدانی مسلمانی شعاری پوچ و بی معنی ست
تو بی پروا میخندی و با لبخند زیبایت مرا مسرور میسازی
ولی آرش بدان دنیای ما دنیای قتل و غارت و مرگ است
عمو بهرام تو مردانه میمیرد
و نامردان نمی میرند
عزیزم ! آرش خوبم
عمو بهرام ... عموی کرد و بی باکت
چنان فریاد می زد ارتجاع فانی ست
و از مشت و تفنگ و ارتجاع هرگز نمی ترسید
و این بی شرمها بر سینه ی پر مهر او رگبار می بندند
و بهرام مجاهد می خروشد باز
بکش ای پست اهریمن
بکش ای حامی مردان پوشالی
بکش تا خون من رنگ رخ ارباب مفلوک کثیفت را جلا بخشد
بله آرش تن بهرام مجنون افتاد و هر قطره خونش
هزاران لاله خواهد شد
و هر لاله صدای پر طنین نام بهرام است
که بر فرق کثیف ارتجاع کوبد
بمیر ای خالق پستی
ای باعث نفرت
و من چشم انتظارم تا رسد از راه
تا بروید لاله ها از خاک
تا شود پربار دشت سرخ آزادی
و تو با چشم خود بینی
عمو بهرام نازت را که می خندد
و تو مستانه میخندی
و ما جانانه می خندیم
وطن جانانه می خندد
بامید همان ایام!
( ۹ /۷ /۱۳۶۴ )
پ.ن : این شعر اثری ست از یک انسان آزاده ... به دلیل برخی مسائل نمیشود نام کاملش را فاش کرد ! اما تاریخ دست نخورده باقی مانده ....

