تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

آرشم ای کودک زیبا و دلبندم
بخند تا خنده هایت شاد و شرست
غبار غم ز رخسارم جلا بخشد
بخند تا برق چشمانت
مسیره تیره ی راه درازم را صفا بخشد
بگو بابا ! که از زیبا دهانت در فرو ریزد
جهان تاریک تاریک است
نمیدانی کسی جز تو نمی خندد
نمیدانی همسالان تو از فقر می میرند
نمیدانی که جنگ آوارگی و فقر آوردست
نمیدانی که نامردمان هرجایی برای حفظ ثروت های باد اورده می جنگند
نمیدانی که دیگر آدمیت نیست
نمیدانی مسلمانی شعاری پوچ و بی معنی ست
تو بی پروا میخندی و با لبخند زیبایت مرا مسرور میسازی
ولی آرش بدان دنیای ما دنیای قتل و غارت و مرگ است
عمو بهرام تو مردانه میمیرد
و نامردان نمی میرند
عزیزم ! آرش خوبم
عمو بهرام ... عموی کرد و بی باکت
چنان فریاد می زد ارتجاع فانی ست
و از مشت و تفنگ و ارتجاع هرگز نمی ترسید
و این بی شرمها بر سینه ی پر مهر او رگبار می بندند
و بهرام مجاهد می خروشد باز
بکش ای پست اهریمن
بکش ای حامی مردان پوشالی
بکش تا خون من رنگ رخ ارباب مفلوک کثیفت را جلا بخشد
بله آرش تن بهرام مجنون افتاد و هر قطره خونش
هزاران لاله خواهد شد
و هر لاله صدای پر طنین نام بهرام است
که بر فرق کثیف ارتجاع کوبد
بمیر ای خالق پستی
ای باعث نفرت
و من چشم انتظارم تا رسد از راه
تا بروید لاله ها از خاک
تا شود پربار دشت سرخ آزادی
و تو با چشم خود بینی
عمو بهرام نازت را که می خندد
و تو مستانه میخندی
و ما جانانه می خندیم
وطن جانانه می خندد
بامید همان ایام!

                                                        

                                             (   ۹ /۷ /۱۳۶۴ )

پ.ن : این شعر اثری ست از یک انسان آزاده ... به دلیل برخی مسائل نمیشود نام کاملش را فاش کرد !  اما تاریخ دست نخورده باقی مانده ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 2:44  توسط سحرنوشت  | 

شنیدی میگن انگار همین دیروز بود ؟
حالا واقعا انگار همین دیروز بود عمو که اون خبرو شنیدم ... اونم کجا ؟ توی تاکسی ... با صدای گوینده ی رادیو ... یادته چقدر ساده خبر رو خوند و از کنارش گذشت و رسید به خبر اینکه قرار فردا آب کدوم منطقه ها قطع بشه ؟ از اون همه بیخیالیش لجم گرفته بود ...! همون لحظه بود که یه نگاتیو بلند از همونایی که توی تاریکی تاریکخونه از توی دوربین های مدرسه می کشیدیم بیرون از جلوی چشمم گذشت .. با این تفاوت که این بار همش تصویرای تو بود ... لبخند های تو که حک شده بودن ... صدایی که می پیچید توی گوشم و از فروغ می خوند ... الانم داره میخونه !
آهای مرد ! جذبه ای داشتی ها برای خودت ...
می بینی عمو چقدر مرگ اینجوری خوبه ؟ مرگی که اطرافیانت رو فقط بیاد لبخند ها و حرکات و صدات میندازه ...
تو که خودت دیده بودی ... منم هنوز دارم می بینم که وقتی خیلی از آدما از این دنیا میرن همه کلی حرف پشت سرشون میزنن ( درباره الی رو که حتما دیدی از اونجا ؟ ) و میگن اینطور بود و اونطور و گاهی درجه ی وقاحت به حدی میرسه که : خوب شد که رفت !
ولی هیشکی در مورد تو اینجوری نگفت ! پس چقدر خوب بودی و خوشبخت از این سعادت !
الان یکسال و یک روز گذشته ... دیگه تو تجزیه شدی و .... ولی تموم نشدی ... و نخواهی شد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 16:18  توسط سحرنوشت  | 

اتاق نشیمن را به یمن آمدنت آراسته ام
شاخه های گلایل سفید را با رعایت ترتیب همه جای اتاق پخش کرده ام !
کناره ی شال مشکی ام نخ کش شده بود
شال مشکی لیلا دختر همسایه را به عاریه گرفته ام
به عمد چند تار موی کنار سرم را از زیر کیلیپس بیرون کشیده ام تا وقتی خم میشوم فنجانی چای تعارفت کنم بیرون بریزد و تو ببینی تغییر رنگ سیاهش را !
یادت هست ؟ گفته بودی سیاهی این خرمن خوشبو را با هیچ زمردی عوض نمیکنی ... یادت هست ؟ همیشه آن چند تار مو را دور انگشتانت پیچ میدادی و دل من نیز !
مرا ببخش که دیگر نمی توانم از آن دامن ها که دوست داشتی برایت به تن کنم ... آخر میدانی برای من دیگر خوبیت ندارد ...
حیاط را آب پاشی کردم ولی بوی نم نیامد ... آخر در این مدتی که نبودی حیاط ها را موزائیک می کردند و روی این لامصب هر چه قدر هم که آب می ریزی بوی نمی بلند نمی شود ...
راستی ! چه حاجت به بوی نا .... تو با آن لباسهای خاکی رنگت خود خاک باران خورده ای ...
دو فنجان سفید در سینی مسی کوچکمان میگذارم و ظرف کوچکی از آن پولکی ها که دوست داشتی کنارش جای میدهم !
چای تازه دم ... فنجان های سفید ... آب پاشی حیاط ... شال مشکی و تار موهای من ... پولکی های مورد علاقه ی تو ... گلایل های سفید ... !
خب دیگر انگار همه چیز مرتب است .
فنجان ها را پر میکنم ... سر راه نگاهی به آینه می اندازم و میروم روی صندلی میز چهار نفره ی گوشه ی اتاق می نشینم .
دوباره پنجشنبه شد و تو آمدی ...
افسوس که تو شهادت را بیشتر از من دوست میداشتی !


 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 3:10  توسط سحرنوشت  | 

اصلا میدانی چیست ؟
حکم دست تو باشد ...
هر چه گویی ما با همان بازی را شروع می کنیم !

+ تو فقط هوای ما را داشته باش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 2:37  توسط سحرنوشت  | 

جهان آرام گرفت ...
آن شب!
آن شب که دخترک همسایه سیب را بوئید
و یک برگ از تاک حیاط ما به زمین سقوط کرد
سیبی که رنگش در هیچ جعبه ی مداد رنگی ای یافت نمی شد
اصلا مگر این چیزها گفتن دارد ؟

نباید می گفت!
نباید رازش برملا می شد
دندان سائید روی سیب و بلعید تا آخرین ذره
نباید ردی می ماند
تنها خاطره ای بس!
از رنگی که رنگ نبود ... زندگی ای بود در قالب سیب و بوی نابش!
آن شب دخترک همسایه من بودم !
مرا بیاد داری ای جهان خفته ؟

 

+ من اگر قارون زمانه بودم یک دهکده کوچک می ساختم و سیب های سراسر دنیا را جمع میکردم در دهکده ام نگاه میداشتم ! دهکده ام عطری می گرفت به مثابه بهشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 4:22  توسط سحرنوشت  | 

گفته بودم

وقتی مقابلم می نشینی

آن شبق بکر را زیر چارقد ململی ات پنهان مکن

چشمانم افسون آن دخترک مو مش کرده نبود دلبرکم!

من افسون آن طره ی آشفته ی رو پیشانی ات شدم !

شرم را در فنجان پیش رویت بریز و حل کن ...

 + من اگر مجنون بودم روزی عاشقانه های دل انگیزی برای لیلی ام می نوشتم! اما نه لیلی ام و نه مجنون ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 1:44  توسط سحرنوشت  | 

حس زنی که چند سال به پای شوهری نشسته که جز عذاب چیزی براش نداشته ... زنی که با نداری و بدبختی و بی پولی شوهرش ساخته و آبرو داری کرده ... بی هیچ توقعی با سیلی صورتشو سرخ کرده و نذاشته غریبه ای از وضعیتشون با خبر بشه ...
اما...
شوهره الان وضعش خوب شده و به جایی (!) رسیده و دلش هوای تازه تری کرده ... رنگ و لعابی جدید تر ... بی هیچ نگاهی به گذشته و زن جا مونده در ایستگاه آخر ...

+ الان دقیقا من حس همون زن رو دارم . گفتم فقط حسش رو دارم!

 

+ ریتا ... فراموشت نکردم ... یعنی فراموش نمیشی هیچوقت ... درسته ..! منم یاد رمان دریا افتادم ... دریا بی گناه بود ! نه ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 3:50  توسط سحرنوشت  | 

سلام به تو ای دنیای پوشالی
به تویی که دلفریبانه در دلم رخنه کرده و تمام پیرامونم را از حجم تباهی احاطه کرده ای. زیستن در لا به لای حضور تو فرصتی ست بس بزرگورانه که باید آن را غنیمت شمرد ... غنیمت شمرد برای دریافتن !
دریافتنی که سبب میشود به تعالی برسم! از دیدگاه من تعالی یعنی یک گام فراتر ... یک نفس آن طرف گود ... یک صدا از آن سوی پرتگاه که فرا می خواند .
شاید مانند آن صدایی که امشب مرا فرا خواند ... !
دنیایی که پروردگاری در پس پرده داشته باشد حقیقتا یک رمز وجودی نیز دارد بنام تعالی ! پروردگاری که سخاوتمندانه باری دگر مرا در آغوش پذیرفت ... نه اشکی بود و نه آهی و نه افسوسی ... همه چیز از مدت ها پیش مشخص بود و تنها حکمی لازم بود ! حکمی که امشب توسط یکی از مهربان ترین فرشتگانت ( که به اشتباه به لباس انسان در آورده ای ) برایم نازل شد ... او گفت و من لبخند زدم ! شاید عجیب بود اما ...
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست ... چرا نگاه نکردم ؟
+ در آغاز فصلی گرم باید تصمیم های بزرگی گرفت به وسعت آینده ... منشور زندگی ام را باید در آستانه ی بیست سالگی از نو بچینم با نگاهی به وسعت آینده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 3:53  توسط سحرنوشت  | 

یادم نمی آید کجا بود که کسی می گفت این نسل قهرمان ندارد ... دلش برای این نسل می سوخت ... از نسل بی قهرمان ... از  نسل سرگشته ی پیش رو وحشت داشت !

حالا من می گویم ... قهرمان ما را ببینید...
مجمع فمنیست های محترم!
ای کسانی که برای رفع تبعیض تلاش می کنید !
شما موفق شدید...
دیگر در پستو های خانه بدنبال زنان نگردید
قهرمان ما یک زن بود!
قهرمانی که در حافظه ی ما برای همیشه ثبت می شود ...
ندا ! دلم می خواست بنویسم برایت از حال و هوای این روزها .. دو روز گذشت و تو نیستی اما چشمانت همانطور خیره مانده ... رنگ خون تو زیباترین رنگ این روزهایم بود بین تمامی این سیاهی ها و سبز های این روزها ...
ندا ! پیروز این میدان تو بودی ... تویی که در پی فلسفه بودی ... بله! فلسفه ی تمامی مسائل در همین خلاصه میشد ... در همین پروازت!
خواهرم ! نامت برای نسل های آینده نیز تداعی گر آزادی خواهد بود ... تداعی گر آرمانی جاویدان! آرام بخواب که ما همه بیداریم!

 طعم خیس اندوهو
               اتفاق افتاده!
                       یه آه خداحافظ
                                یه فاجعه ی ساده
                                         خالی شدم از رویا
                                              حسی منو از من برد
                                                           یه سایه شبیه من
                                                                          پشت پنجره پژمرد
                                                                               ای معجزه ی خاموش
                                                                                          یه حادثه روشن شو
                                                                                                             یه لحظه
                                                                                                           فقط یک بار!!!

+ بیانیه هنرمندان تبریز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 3:33  توسط سحرنوشت  |