تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

کمی خاله زنکی !

دیروز ظهر بود که دیدمش ... دقیقا وسط خیابون ... من نشناختمش ( چهره ها یادم نمیمونه ) ... اون بود که اسمم رو صدا زد و من بودم که برگشتم سمتش ... چقدر خوشحال شدم .. دیدن یک دوست قدیمی حتی اگه زمانی رقیب سرسخت درسی بوده باشه هم خوشاینده ... گفت همون سحری ها .. گفتم ولی تو خانوم تر شدی ( از همین تعارف های زنانه ی معروف ) ... گفتم چیکارا میکنی ؟ قبول شدی ؟ طلسم گرافیک رو شکستی ؟ گفت نه ! دو بار شرکت کردم و نتیجه نداد ... بابام مجبورم کرد برم سراغ کامپیوتر و از این ترم شروع کردم .. خنده مون گرفت ... چه رویاها داشتیم و چی شد ... از سینما و عکاسی تا سخت افزارو مدیریت چقدر راه طولانی یه ... کاملا یادم بود که عاشق سینماست ... گفت اونقدر رفتم ساختمون صدا و سیما که دیگه همه میشناسنم اونجا .. رفتم تست مجری گری دادم ولی خبری نشد ( استعدادش بی نظیر بود ) ... هنوزم با خانوم .... ( دبیر تدوین هنرستانمون ) در ارتباطم تا شاید واسم کاری کنه !

گفت و گفت ..

گفت که همه ی بچه ها ( نوزده نفر بودیم ) وارد متاهلی شدند و بعضیا هم بچه دارن... ن شوهرش مبل فروشی داره همین اطراف .. ل شوهرش عکاسی میکنه و آتلیه داره ... پ با یه دندونپزشک ازدواج کرده ... ا بچه دار نمیشه و اوضاع روحیش اصلا خوب نیست... گفت تو چی ؟ گفتم نمیشناسی منو ؟ گفت چرا میدونم مثه خودمی و به این زودیا کم نمیاری ...

پرسیدم از آقای ... ( استاد طراحی مون ! با هم می رفتیم یه آموزشگاه برای طراحی و کنکور گرافیک ) چه خبر ؟ گفت زنشو طلاق داده و  با یکی از دخترای همونجا ....

عجب!

پرسیدم تو چرا ازدواج نمیکنی ؟ یادمه چند نفری بودن ؟ گفت : نمیتونم به کسی اعتماد کنم ... نمیتونم حرف کسی رو باور کنم ... نمیتونم تشخیص بدم چی درسته چی غلط ... کی خوبه کی بد ...

گفتم حق داری ... خیلی وقته که دیگه نمیشه چیزی رو باور کرد ... خیلی وقته که نمیشه آدما رو ساده شناخت ...

بله ! دارم کم میارم ... کاش جاده ی زندگی هم پر از تابلو های مقراراتی بود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 21:4  توسط سحرنوشت  | 

ترنم و حیات شاخساران از آن چشمان تو

درخشش شبانگاهان ماه بالای سقف خانه ام تقدیم تو باد

هاله ای گذرا مرا بس باشد

 

*

 

دنیای من بیگانه است

پیش از ما مرزها را چیده اند

تو که شاهد بودی چگونه سوقم دادند این سوی مرز

من نالیدم

ولی افسوس

کسی نشنید!

 

*

 

وقتی می گویم من

یعنی فقط و فقط من

وقتی می گویم تو

یعنی تمامی شما

بله! ما دیگر تویی نداریم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 16:49  توسط سحرنوشت  | 

شیش ماهه اول سال شاید فقط یک خوبی داشته باشه :
گرما و آفتاب تیز بهت اجازه میده همه جا عینک آفتابی به چشمات باشه ...
و همینطور که داری از کنار پیاده رو میگذری چشماتو ببندی و بری ... هیچکس هم نبینه که داری چشم بسته میری ...
خیلی چیزا دیگه دیدن نداره!  حتی اگه به قیمت زمین خوردنت باشه .

عجب روزهاییست! استفاده کنید از این فضای باز که کمتر از یک ماه به پایانش مانده ... و ما چه خوب می دانیم این دلخوشی ها گذراست ... ف ی ل ت ر رادیو زمانه را شکستند! فیس بوک قابل دسترسی ست !
آقای پنجاه هزار تومانی چهار سال پیش این روزها با ترفندی جدید بازگشته ... ترانه ای تبلیغاتی با صدای ساسی مانکن ! به نظر ایشان ذهن ما معیوب است ؟ یا اینکه قوه ی تشخیص مان سیر نزولی داشته ست ؟
اندیشه نو + حیات نو + چلچراغ + مردم و جامعه + آذر پیام + مرگ در میزند ... همگی کنار تخت پخش شده اند و تنها دریغ از یک کتاب درسی ... دلخوش همان پنج فصل اصول حسابداری ام ...
با این همه تب و تاب این روزها مگر مجالی برای درس خواندن می ماند ؟

آن روزها چه بودی ؟
این روزها چه هستی ؟
آن روزها درختی
این روزها طنابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 15:21  توسط سحرنوشت  | 

سلام

شاید اگر تو هم از روز نخست زبان می گشودی کلامت را با سلام آغاز میکردی ... سلامی که آمدنت را نوید میداد و میدهد .... بله عزیزکم تو می آیی و ما امشب را تا به سحر در انتظارت با ثانیه ها همراه می شویم ... اینک تو برای ما حکم مهمانی را داری که از دیاری پاک و با بدرقه ی خداوند بسوی مان پر کشیده ای ... و چه لذتی دارد برای اولین بار بوی تو را به مشام کشیدن تا به اوج آسمان ها رسید ...

بله ! مدت ها بود که می خواستم برایت بنویسم ... شاید یک متن خوش آمد گویی ... چیزی که از من برایت به یادگار بماند ... و چه شبی بهتر از امشب که چشمهای ما انتظار را می چشد و می بارد ... امشب برایت یس و الرحمن و مریم و آیه الکرسی را زمزمه کردم تا با آرامش بیایی ... میدانم که نظاره گر تمامی این لحظات هستی ... میدانم که در این ساعت که من برایت قلم میزنم تو مادرت را تنها نگذاشته ای ... مادرت! نینای ما احوال خوشی ندارد ... ندیدمش اما خبر چشمان پر اشکش را رساندند ... خبر دلهره و اضطرابش ... اینکه باید تا به سحر تنها روی آن بستر پر درد فریاد بکشد و انتظارت را بکشد ... فردا مادرت نیز همراه با تو متولد می شود ... پاک پاک پاک! همانند تو ... چقدر دلم برایش تنگ شده ...  

ویانای عزیزم ! هیچگاه فکر نمی کردم در مورد تو چنین حسی داشته باشم ... اعتراف می کنم امشب برای اولین بار در مسیر خانه تا بیمارستان با چشمان پر اشک و لب هایی جویده و خنده های گذرا حسی داشتم که شاید خیلی فراتر از یک حس خاله گانه ی ساده باشد .

من و مادرت در مورد تو سخن های بسیار گفته ایم و تصمیم ها گرفته ایم ... تو را همان دخترک آرمانی خود ساختیم تا با دیدنت امید بگیریم ... تو را دختری مودب ... هنرمند ... باهوش ... زیبا... ساختیم ! و برای تحقق این ساخته ها برنامه ریزی کردیم ...

تصمیم گیری های اساسی با توست ... تو باید انتخاب کنی مسیر را ... این تو هستی که فرمان میدهی باد از کدام سو بوزد .... این تو هستی که هم می توانی در هم شکنی و فریاد زنی و یا صبوری پیشه کنی و راه سکوت را دنبال!

عزیزکم! دلهره دارم برای دیدنت ... و صد البته اشتیاق ... مانند یک جعبه هدیه که تا باز نشده نمی توان محتوایش را تشخیص داد ... فقط میدانی که وجود دارد ... تو نیز وجود داری ... این را خودم هنگام دست و پا زدن و لگد هایت فهمیدم ..

ویانای ماندگارم! تو چکیده ای از زیبایی طبیعتی ... تو تراشیده شدی توسط بهترین هنرمند هستی ... تو کامل شدی و در تو دمیده شد آن روح پر خلوص ... و اکنون این تویی که باید آن خلوص را حفظ کنی ... تویی که باید آن هنرمندی را پا بر جا نگه داری و طبیعت را پر غرور ... این تویی که باید اوج بگیری و فتح کنی ... باید پیش بروی و قدم بگذاری در آنجا که هیچکس پیش  از این ها قدم نگذاشته و نیازموده ... عزیزکم! دنبال روی دیگران بودن مشکل نیست ... این مشکل است که بتوانی دیگرانی را دنباله روی مسیر سر سبز خود کنی !

شاید بین من و تو تنها بیست سال فاصله باشد اما گذر زمان بی رحمانه تر از اینهاست! شاید روزی که به بیست سالگی خودت رسیدی این یادداشت را تقدیمت کردم ... ممکن است بی اهمیت از کنارش بگذری اما نه ... تو از ریشه ای ما پا گرفته ای و همانند خودمان اهل شانه بالا انداختن نیستی ....

 پ.ن : ساعت ورودت را نمیدانم ... آن هم در همین جا و در پایان این یادداشت اضافه می شود ! فکر میکنی من امشب می خوابم ؟

زیبا بودی فرشته ی کوچکم ... زیباترین موجود هستی به رغم خودم ... صورت گرد و توپولی ... مچ دست های محکم و نه نحیف ... پوستی به سپیدی اولین برف های زمستانی .... و چشمانت را برایم باز نکردی تا شاهد برقش باشم ...

امروز هفت اردیبهشت هشتاد و هشت ساعت ده و بیست و هفت دقیقه تشریف فرما شدی خانوم گلم .... ما گناهی نداشتیم .. خودت برای ورود به این دنیا عجله داشتی که مجبور شدند جداگانه از تو مواظبت کنند تا به تکامل برسی ... هنوز لمست نکرده ام ... بزودی !

تمام!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/07ساعت 2:21  توسط سحرنوشت  | 

همیشه مردها یک سوی معادله بودند و زنها سوی دیگه ...

و انگشت های اتهام هر دو طرف فقط مقابل رو نشونه گرفته ....

زنان افراط گرای تکراری با حرکاتی از پیش تعیین شده ....

و مردانی که نسل به نسل راه گذشتگانشان را پیشه کرده اند و ایضا مرد سالاری های رایج !

.

.

.

براستی تا به کی ؟

من به شوق و یاد بارون زنده م و پژمرده نمیشم
تشنه ی یک قطره م اما سرد و دل آزرده نمیشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 3:12  توسط سحرنوشت  |