تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

دلم می خواست زمان داشتم تا از تغییر و تحول و فصلی تازه بنویسم ...

خواستم بنویسم:

بهتره که از کلیشه ها فاصله گرفت

بهتره که دنباله رو نبود

بهتره که حرفی تازه زد

بهتره که به تکرار دیگران از بی حوصلگی و رخوت دم نزد

بهتره که سعی کرد روزی نو را آغاز کرد

خواستم بگم یک نفس عمیق گاهی معجزه میکنه !

ولی خب دیر شده باید برم کوله پشتی سنگینم رو سنگین تر کنم ...

بیگانه و عشق سالهای وبا انتخاب های من برای پر کردن عید امسال بوده ...

با اینکه مسافرت اجباری ای در پیش دارم ولی بازم امیدوارم کمی بهم خوش بگذره تا با روحیه ی مثبت تری برگردم و درس بخونم ...

سال نوی خوبی داشته باشید ...

پونزدهم که برگشتم میام می نویسم !

خلاصه دیگه دیگه ...

 خداحافظ دقیقا همین حالا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 13:29  توسط سحرنوشت  | 

بنا به حالتی نا خواسته و در اثر دیدی که به اطرافمان پیدا کرده ایم واژه " شهید " همیشه برای ما با نوعی بی تفاوتی و بی اعتنایی همراه بوده ... گاهی مانند خاطره ای دور به یاد می آوریم شان ... حتی اعتراف میکنم گاهی خودم و هم نسلانم شانه ای بالا می اندازیم و می گوئیم خود کرده را تدبیر نیست! مگر ما خواستیم بروند ؟

نمی خواهیم شانه از گناه خالی کنیم  ... تبرئه ای در کار نیست ... ولی لطفا حرف های ما را هم بشنوید ...

با دقت که نگاه میکنم شکاف عمیقی بین بیست ساله های امروز و بیست ساله های آن روزها کاملا دیده می شود ... از کجا به کجا رسیدیم ؟ مگر چند قرن فاصله بود ؟ مگر چند فصل از آن کتاب خوانده شد که به این سرعت به فصل نهایی رسیدیم ؟ مگر نه اینکه آنان فصل اول را با همتی عظیم شروع کرده بودند ؟ چرا نتوانستیم میراث دارانی قابل قبول باشیم ؟

وای به آن روزی که این جسم زمینی جلودار ما شود ...

شما چکار کردید برای نشان دادن تصویری درست از آنانی که رفتند؟ آنها که ایمان و جسارت و شجاعت را به هم آغشتند و پیش رفتند! آنها که براستی نسل سوخته لایق وجودشان بود ... آنها که جوانی شان را با خود به آسمان هدیه کردند ...

چرا نامشان را به حراج گذاشتید ؟ چرا هم آنها را به چشم ما کوچک کردید و هم ارزش بزرگواری آنها را کوچک ؟

شاید اگر می توانستند پیش بینی کنند تنها کاری که از ما بر می آید نوشتن نامشان روی تکه آهنی و نصبش بر کوچه و خیابان های شهر است حتی پلاک و نام و نشانی هم از خود به جا نمی گذاشتند ...

آیا این بود هدفی که آنان را بسوی مرگ سوق می داد ؟ چرا کسی از هدف هایشان دم نمی زند ؟ رفتند قربانی شدند تا امروز من و ما به جا بمانیم و با مخلوطی از شرافت و انسانیت زندگی ای بر پایه اعتقاد و ایمان بنا کنیم و اتحاد و یکرنگی را هم به خود و هم به تماشاگرانمان نشان دهیم ...!

مستیم و هشیار شهیدای شهر ... خوابیم و بیدار شهیدای شهر

پ.ن: باور کنید نمیدونم مخاطب اینها کی بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/20ساعت 15:39  توسط سحرنوشت  | 

قناری ساعت دیواری که شش بار حرکت کرد و صدایش بلند شد آقای زند گوشه ی چشمش را باز کرد و با نوک انگشت اشاره اش پشت سرش را خاراند ... زمان زیادی بود که فقط موهای پشت سرش به جا مانده بود و گذشت زمان قسمت های دیگر رو خالی کرده بود .

به عادت همیشه ساعت مچی اش را محکم بست و کت و شلوار خاکستری اش را ( که به گفته ی خشکشویی محله نزدیک بیست سال از عمرش می گذشت ) پوشیده و راه افتاد ... به صف جلوی نانوایی عادت کرده بود و زیاد سخت نمی گرفت ... نانش را گرفت و سربالایی را که در این سالهای اخیر پیمودنش برایش نفس گیر شده بود ( ولی هرگز به روی خودش نمی آورد ) را در پیش گرفت ...

با اینکه هوا روشن شده بود ولی همچنان سکوت سرتاسر کوچه را فراگرفته بود ... آقای زند با خودش فکر کرد این جماعت خیال بیدار شدن ندارند ؟ زمان ما در این ساعت کمتر مردی در خانه پیدا میشد و زن ها آب و جاروی ایوان را شروع کرده بودند ... شاید هم حق دارند بخوابند آخر دیگر ایوانی باقی نمانده برای آب و جارو کردن ... به عادت همیشگی اش لبی گزید و زیر لب استغفراللهی گفت  و ....

آقای زند چند سالی میشد که عادت کرده بود وقتی وارد خانه می شود انتظار چشمانی منتظر را نداشته باشد ... تنها چشمان منتظرش چشمان خانوم زند بود که چند سالی میشد برای همیشه به روی همه چیز و همه کس بسته شده بودند .

آقای زند عادت کرده بود که با یادگارهای خانوم زند زندگی اش را بگذراند ... با پرده ی زرد رنگ  چین دارچارخانه ی آشپزخانه که خانوم زند با دستان خودش دوخته بود ... با رومیزی قلاب بافی سفید رنگش که با دستان خودش بافته بود ... با گلدان های همیشه سبزش که جای بچه های نداشته شان را پر کرده بودند ... با گلدوزی های کنار دستمال هایش ... با آخرین گرهی که به کروات آقای زند زده بود ....

خانوم زند رفته بود ولی قناری ساعت دیواری خیال ایستادن نداشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 15:2  توسط سحرنوشت  | 

معشوق ما زلف پریشان و چشمان خمارش را به باد سپرده
معشوق ما شیرین سخنانش را به تاراج گذاشته ایامی ست
همراه اول و ایرانسل و تالیا به کار معشوق ما نمی آید
پیام کوتاه و چت و ایمیل و نامه نگاری از عهده ی معشوق ما خارج است
معشوق ما برایمان شکلات های زرورق پوشیده به ارمغان نمی آورد
معشوق ما نه کافکا می خواند و نه سهراب
معشوق ما عطرهای هیچ مارکی را قبول ندارد
معشوق ما پشت دیوار های حادثه غافل گیرمان می کند گاهی
معشوق ما نه سخنی می گوید و نه نگاه معنی داری
لبخند های معشوق ما دیدنی نیست به چشم
معشوق ما تکیه گاهی ست بس استوار و پا بر جا
معشوق ما کرشمه ها و اخم هایمان را به جان دل می پذیرد
معشوق ما عطر محبوبه های شب را به همراه دارد
معشوق ما مانند ناظری همیشگی چشم از ما بر نمی دارد هرگز
معشوق ما گرگ های درنده را از سر رهمان به کناری می برد
معشوق ما در همه حال نگران بقره های رها شده ی بی پناهش است آخر
معشوق ما در ذره ذره ی وجودمان رخنه کرده ست
معشوق ما زمان و مکان ندارد
معشوق ما زمینی نیست!
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 18:13  توسط سحرنوشت  |