بنا به حالتی نا خواسته و در اثر دیدی که به اطرافمان پیدا کرده ایم واژه " شهید " همیشه برای ما با نوعی بی تفاوتی و بی اعتنایی همراه بوده ... گاهی مانند خاطره ای دور به یاد می آوریم شان ... حتی اعتراف میکنم گاهی خودم و هم نسلانم شانه ای بالا می اندازیم و می گوئیم خود کرده را تدبیر نیست! مگر ما خواستیم بروند ؟
نمی خواهیم شانه از گناه خالی کنیم ... تبرئه ای در کار نیست ... ولی لطفا حرف های ما را هم بشنوید ...
با دقت که نگاه میکنم شکاف عمیقی بین بیست ساله های امروز و بیست ساله های آن روزها کاملا دیده می شود ... از کجا به کجا رسیدیم ؟ مگر چند قرن فاصله بود ؟ مگر چند فصل از آن کتاب خوانده شد که به این سرعت به فصل نهایی رسیدیم ؟ مگر نه اینکه آنان فصل اول را با همتی عظیم شروع کرده بودند ؟ چرا نتوانستیم میراث دارانی قابل قبول باشیم ؟
وای به آن روزی که این جسم زمینی جلودار ما شود ...
شما چکار کردید برای نشان دادن تصویری درست از آنانی که رفتند؟ آنها که ایمان و جسارت و شجاعت را به هم آغشتند و پیش رفتند! آنها که براستی نسل سوخته لایق وجودشان بود ... آنها که جوانی شان را با خود به آسمان هدیه کردند ...
چرا نامشان را به حراج گذاشتید ؟ چرا هم آنها را به چشم ما کوچک کردید و هم ارزش بزرگواری آنها را کوچک ؟
شاید اگر می توانستند پیش بینی کنند تنها کاری که از ما بر می آید نوشتن نامشان روی تکه آهنی و نصبش بر کوچه و خیابان های شهر است حتی پلاک و نام و نشانی هم از خود به جا نمی گذاشتند ...
آیا این بود هدفی که آنان را بسوی مرگ سوق می داد ؟ چرا کسی از هدف هایشان دم نمی زند ؟ رفتند قربانی شدند تا امروز من و ما به جا بمانیم و با مخلوطی از شرافت و انسانیت زندگی ای بر پایه اعتقاد و ایمان بنا کنیم و اتحاد و یکرنگی را هم به خود و هم به تماشاگرانمان نشان دهیم ...!
مستیم و هشیار شهیدای شهر ... خوابیم و بیدار شهیدای شهر
پ.ن: باور کنید نمیدونم مخاطب اینها کی بود!