این روزها سر سختانه پی برده ام که چه سخت است زن بودن و زن بودن و زن بودن ...
باید زن بود ...
باید مادر بود ...
و مهم تر از اینها باید خود بود ...
خودی که بودن اش در میان زن بودن و مادرانگی هایش فراموش می شود !
خودی که نادیده گرفته می شود ...
نه به دست دیگران ... که به دست خودش !
می نشینم و در نوزده سالگی نقش و موقعیت اجتماعی سی سالگی ام را ترسیم می کنم... می خواهم کار کنم ... می خواهم دیده شوم ... می خواهم از درس هایی که خوانده ام استفاده کنم ... می خواهم رویاهایم را تحقق بخشم ... می خواهم به آرمان هایم برسم ... می خواهم مشارکت های اجتماعی را از یاد نبرم ... می خواهم هویت شخصی ام از آن خودم باشد ... می خواهم با نام فامیل خودم خوانده شوم!
می نشینم و در نوزده سالگی نقش مادرانگی سی سالگی ام را ترسیم میکنم ... می خواهم فرزندم را طوری رشد دهم که مانند هم سالان خودم همیشه از مادرش شاکی نباشد و برایش حکم موجودی که همیشه درگیر سبزی پاک کردن و ترشی درست کردن است نداشته باشم ... می خواهم مادری باشم که فرزندم را به امید خدا رها نکنم و نیازهایش را بر آورئه سازم تا همچون رفیقی قابل اعتماد و پر عزم قبولم داشته باید !
می نشینم و در نوزده سالگی نقش زنانگی ام را در سی سالگی ترسیم می کنم ... می خواهم زنی باشم با افکاری روشن و قابل قبول که توانایی یکسان بودن و برابری با همسرم را داشته باشم ... زنی مهربان ... صادق ... فداکار ... با از خود گذشتگی هایی مختص زنان !
نه اینکه بخواهم بخش نگاتیو ذهنم را فعال کنم و پشت سر هم افکار سوخته به خوردتان بدهم ... ولی فکر که می کنم و موقعیت های مختلف و مشابه را بررسی می کنم نتیجه ی دلچسبی عایدم نمی شود ...!
اگر خواهان فعالیت های شخصی ام باشم تبدیل می شوم به زنی خودخواه و بی احساس که همیشه ی خدا همسرش از دستش شاکی ست و از اینکه من همیشه از کار زیاد خسته ام و ممکن است بعضی از وظایفم را به موقع انجام ندهم رضایتی ازم ندارد و یا اینکه فرزندی با عقده ی محبت تحویل جامعه دهم که محبت را در مهد کودکش نتوانسته پیدا کند چرا که مادرش که همانا من باشم آنقدر درگیری هایش زیاد هست که فرصتی برای این مهربان بازی ها ندارد !
اگر بخواهم مثل یک مادر واقعی ( به معنای رایج کلمه ) عمل کنم باید هر صبح قبل از همه بیدار شوم و بعد از خرید و آماده کردن صبحانه و بدرقه ی همسر و فرزندم فکری به حال غذای ظهر بکنم و همینطور که خورشتم دارد جا می افتد بروم و تخت خواب را مرتب کنم و لباس هایی را که دیروز شسته ام را اطو بکشم و همانطور که دارم این کار رو با دقت انجام میدم زنگی به خواهر شوهرم بزنم و برای آخر هفته دعوتشون کنم تا عوض اون سری که رفتیم خونشون در بیاد این جوری و ضمنا یادم بمونه که دخترم فردا امتحان دیکته داره و شب باید باهاش تمرین کنم ..!
که خب اگر بخواهم این نقش مادر واقعی بودن را بپذیرم هم باز با مشکل بر می خورم ... چرا که ممکن است همسرم از اینکه من هیچ کار مفیدی جز غذا پختن انجام نمیدم و بسی که کارهای خانه ام زیاد است فرصت نمی کنم به خودم برسم و همیشه سر و وضعم آشفته ست و برایش تکراری شده ام تا هوس های دیگری به سرش بزند و باقی قضایا که کم نمی بینیم ...
و باز هم اگر بخواهم این نقش مادر واقعی بودن را بپذیرم به خودم و شخصیتم و استقلال شخصی و آرمان ها و حق و حقوق و بالاخره تمامی فمنیست بازی هایی که روزگاری برایشان سر و دست می شکستم توهین کرده ام و بدتر از تمام اینها به خودم و شخصیتم !
جالب نیست ؟
از هر طرف که به قضیه نگاه میکنم یک جای کار لنگان لنگان جلوی چشمانم رژه می رود !
پ .ن : با احترام به تمامی زن های از خود گذشته ی سرزمینم!
اندر مصائب زن بودن :
نه! فایده ای ندارد ... نه چاردیواری که احاطه ام کرده اند ... نه تمامی آهنگ های نوستالژیکی که در هاردم ذخیره کرده ام .... نه باغچه و درخت گیلاس ... نه این زمین خشک و آسمان بی رنگ و بی تحرک ... نه قفسه کتاب ها و آرشیو مجله ها ی زیر میز ... هیچ کدام شوری به همراه ندارد ... اصلا میدانی پیاده روی زیر درختان خشک هم حسی نزائید ... آخر درخت هم مگر خشک می شود ؟
این روزها عجیب دارد به فلسفه طبیعت توهین می شود ...!
این روزها لبو فروش های شهرمان همه پیر مرد های پرچین و چروک شده اند ... این روزها رنگ لبوهایشان را دوست نداریم ... آخر میدانی این روزها سرمایی نیست که دستانم یخ بزند و دلم غنج رود برای عطر لبوهای سر چار راهکه پیرمرد پینه بسته ( نه فقط دستهایش ) همیشه گرم نگه می داردشان برای رهگذران بی توجهی مثل من و ما !
این روزها راننده های تاکسی وقتی می خواهند باقی پولم را پس دهند حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازند ... چشم هایشان عابران پیاده را گز می کند ... غافل از اینکه تا همین چند دقیقه پیش من نیز یکی از همان عابران بودم و شاید حالا هم !
این روزها دخترکان دستکش به دست شهر گرمای دست هایشان را از من دریغ کرده اند !
این روزها پسران شهر همچنان به رسم ایام دور پدران را " تیغ " می زنند یا برای ولنتاین و عشق بهمن ماه امسالشان خرس و سگ و گربه ی قرمز پوشی بخرند .
این روزها صفحه ی اجتماعی مجله ها و روزنامه ها دیگر افسرده و ناراحتم نمی کند ... عصبانی میشوم ! عصبی از اینکه چرا من کت جادویی ندارم و یا چرا کلید بانک مرکزی را کف دست من نمی گذارند تا تمامی سیاهی ها و فلاکت ها را ریشه کن کنم؟
این روزها دلم می خواهد مشت مشت آب نبات را قورت دهم تا در دلم آب شوند و شیرینی شان اندکی دلم را شاد سازد !
این روزها موزیک هایی که زبانشان را نمی فهمی چقدر می چسبد ! امتحان کن تا بفهمی...
این روزها عجیب دارد به فلسفه طبیعت توهین می شود ...!
این روزها لبو فروش های شهرمان همه پیر مرد های پرچین و چروک شده اند ... این روزها رنگ لبوهایشان را دوست نداریم ... آخر میدانی این روزها سرمایی نیست که دستانم یخ بزند و دلم غنج رود برای عطر لبوهای سر چار راهکه پیرمرد پینه بسته ( نه فقط دستهایش ) همیشه گرم نگه می داردشان برای رهگذران بی توجهی مثل من و ما !
این روزها راننده های تاکسی وقتی می خواهند باقی پولم را پس دهند حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازند ... چشم هایشان عابران پیاده را گز می کند ... غافل از اینکه تا همین چند دقیقه پیش من نیز یکی از همان عابران بودم و شاید حالا هم !
این روزها دخترکان دستکش به دست شهر گرمای دست هایشان را از من دریغ کرده اند !
این روزها پسران شهر همچنان به رسم ایام دور پدران را " تیغ " می زنند یا برای ولنتاین و عشق بهمن ماه امسالشان خرس و سگ و گربه ی قرمز پوشی بخرند .
این روزها صفحه ی اجتماعی مجله ها و روزنامه ها دیگر افسرده و ناراحتم نمی کند ... عصبانی میشوم ! عصبی از اینکه چرا من کت جادویی ندارم و یا چرا کلید بانک مرکزی را کف دست من نمی گذارند تا تمامی سیاهی ها و فلاکت ها را ریشه کن کنم؟
این روزها دلم می خواهد مشت مشت آب نبات را قورت دهم تا در دلم آب شوند و شیرینی شان اندکی دلم را شاد سازد !
این روزها موزیک هایی که زبانشان را نمی فهمی چقدر می چسبد ! امتحان کن تا بفهمی...
