تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

نشستم صندلی عقب تاکسی , سرمو تکیه دادم به عقب و چشامو بستم!
از نور هایی که از پشت چشام رفتن و اومدنشون را حس میکنم تشخیص میدم که آفتاب از لای شاخه و برگ درختا داره میره و میاد!
احساس غریبی میکنم در شهر ...
هر وقت قصد سفر داشته باشم این حس میاد !
.
.
آخرین باری که اومده بود خندید و گفت خانوم خانوما پس توئم قبول شدی و رفتی دانشگاه ... و از جیبش چند تا پنج هزاری در آورد و هر چی گفتم این کارا چیه بچه نیستم که ... گوش نکرد و گذاشت تو دستم!
.
.
پدربزرگم هم رفت به دیار باقی !
اما خاطره ها هرگز فراموش نمیشه!
.
.
تنها یک فاتحه از طرف شما برای آرامش روحش کافیست!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 14:49  توسط سحرنوشت 

در ستایش مردمانی از جنس خاموشی :

نمی خواهم بگویم : من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ! نمیخواهم فلسفه ببافم ! نمی خواهم تجزیه و تحلیل راه بیاندارم ! نمی خواهم بگویم چه کسی درست می گوید و چه کسی خطا رفته ! حتی آه و ناله هم راه نمی اندازم ! اصلا مگر این حرف ها گفتن دارد ؟ اما مگر می شود چشم داشت و گوش داشت و دید و شنید و لب از لب باز نکرد ؟ مگر می شود ساده گذشت و نلرزید ؟ مگر می شود قلب را زنجیر کشید و با دیدن بی انصافی ها خاموش ماند ؟!
شاید ما ندیده بوی خون و باروت را ندانیم ! شاید ما صدای بمب افکن و انفجار را نشنیده باشیم ! شاید ما مردمان آواره ندیده باشیم ! شاید ما سقفی بالای سر داشته باشیم و تکه نانی برای بلعیدن !
درست است ... تمامی اینها ممکن است , ولی ما که می بینیم ... ما که می شنویم ... ما که به خیال خودمان درک می کنیم ... ولی ما که از دیاران دور دست نم اشکی می ریزیم و هق هقی سر می دهیم ... ما که طغیان می کنیم ... ما که سری به نشانه ی درک اوضاع شما تکان می دهیم ... ما که از حاکمان استکبار دل خوشی نداریم ... ما که نفرین شان می کنیم ... ما که شما را در دل تحسین می کنیم و به این چنین شجاعت تان حسادت می ورزیم ... ما که چراغ های خانه مان را با اکراه روشن می کنیم زمانی که بیاد می آوریم شما در تاریکی خوف می کنید ... شمایی را که عده ای دنیایتان را به سیاهی کشیده اند ... شمایی که سقف هایتان را گرفتند و حریم هایتان را ویران کردند ... شمایی که این روزها تشنه ی ذره ای امنیت شده اید ... تشنه ی ذره ای آرامش و شاید استقلال و آزادی ...
بله شما ! شما که این روزها تبدیل به چهره های اول رسانه های ما شده اید ! شما که این روزها عجیب به یادتان آورده ایم ! شما که این روزها محل استقرارتان در کره ی خاکی را در موتورهای جستجوگر سرچ می کنیم ... ! براستی تا به امروز چرا ندیده بودیم تان ؟! چرا فریاد هایتان را نشنیده بودیم ؟ منتظر بودیم خبر قتل عام تان برسد و بعد سراغتان را بگیریم شاید !

                                                       
ما حواس پرتی کردیم و خودمان را پشت سنگر گرفتاری هایمان مخفی کردیم .. شما چرا صدایمان نکردید ؟ چرا اعتراض نکردید برای دیده شدن ؟ چرا خاموشی را انتخاب کردید ؟ نکند خاموشی شب هایتان روزی صدایتان را نیز خاموش کند ؟ نیاید روزی که سلاح های هراس انگیز همگی تان را خاموش کنند برای همیشه ؟
خواهرم !
برادرم !
تو مسلمانی ... من نیز ... اما من از این سلاح استفاده نمی کنم ... ( چه بسا اگر اینطور بود باید پیشتر از اینها رسم مسلمانی را به جا می آوردم و در کنارت به جهاد بر می خاستم ) ... پس می گویم تو انسانی ! من نیز انسانم! تو حق حیات می خواهی ! تو در جدال با حقوق طبیعی ات دست و پا میزنی ! تو سلاح پر دود و دم نداری ... پشتوانه ات سنگ و کلوخ های ویرانه خانه هایت است !
من نمی گویم مرگ بر صهیونست ... مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر جنگ !
من می گویم زنده باد تمامی خواهران و برادران مقاومم !
من می گویم زنده باد ...!

پ.ن: دستانم خالیست! قدرتی ندارم ! معروفیتی ندارم ! کسی فرصت شنیدن حرف هایم را ندارد! پیکرم آنقدر نحیف هست که یارای مبارزه با آنان را نداشته باشم! تنها سلاحم قلمم است! قلمی که از تو می نویسد این بار! بر من همین خطوط را ببخشائید.

پ.ن۲ : دیگر دوستان غزه نویسمان را نیز بخوانید :

پرنده بی پرنده  - ماهی ها شب ها می خوابند!

کجایی خدا ؟  - تا دور ... تا قله نور

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 3:22  توسط سحرنوشت  | 

فردا...دوشنبه!

من و چند نفر دیگر...می نویسیم!

 با حداقل سلاحمان٬با قلم...از غزه!

یک جورایی به ما ملحق شوید!

هم اکنون٬نیازمند یاری سبزتان هستیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 14:55  توسط سحرنوشت  | 

چند روزی بود که وقتی جعبه ی خرما رو می آوردم میزاشتم روی میز تا با لیوان چای یکی دو تا از خرماهاش بخورم , نوشته ی روی جعبه اذیتم میکرد ...
بم!
اذیتم میکرد یعنی اینکه منو یاد اون روزا مینداخت ... اون روزهای سیاه ! اون عکس ها , فیلم ها , تصاویر , گریه ها , فریاد ها , و ....


امشب یه سرچ کردم و فهمیدم که بیخود نبوده این دل گرفتگی های من! پنج دی ماه ... چقدر اون روزها همه ی ما رو تب و تاب گرفته بود ... چقدر اون روزها دلم می خواست گوشواره هامو بفروشم ... چقدر اون روزها خوب شده بودیم ما .. مهربون بودیم ... به مهربونی ظهر های عاشورا ... همون ظهر هایی که وقتی توی ترافیک ماشین ها گیر می کنیم صبر می کنیم و هیچ به روی خودمون نمی آریم , که اگر روزی دیگه بود حتما از یک ناسزای خشک و خالی هم دریغ نمی کردیم .... یادتونه نه؟ مهربونی هامونو میگم .... شده بودیم آدم خوبه ... آخه مرگ رو بیخ گوشمون حس کرده بودیم ...
حالا بعد از چند سال اونقدر وقیح شدیم که  از این حرف ها  می زنیم !
 

پ.ن: بیاد گذشته !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 2:59  توسط سحرنوشت  |