در ستایش مردمانی از جنس خاموشی :
نمی خواهم بگویم : من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ! نمیخواهم فلسفه ببافم ! نمی خواهم تجزیه و تحلیل راه بیاندارم ! نمی خواهم بگویم چه کسی درست می گوید و چه کسی خطا رفته ! حتی آه و ناله هم راه نمی اندازم ! اصلا مگر این حرف ها گفتن دارد ؟ اما مگر می شود چشم داشت و گوش داشت و دید و شنید و لب از لب باز نکرد ؟ مگر می شود ساده گذشت و نلرزید ؟ مگر می شود قلب را زنجیر کشید و با دیدن بی انصافی ها خاموش ماند ؟!
شاید ما ندیده بوی خون و باروت را ندانیم ! شاید ما صدای بمب افکن و انفجار را نشنیده باشیم ! شاید ما مردمان آواره ندیده باشیم ! شاید ما سقفی بالای سر داشته باشیم و تکه نانی برای بلعیدن !
درست است ... تمامی اینها ممکن است , ولی ما که می بینیم ... ما که می شنویم ... ما که به خیال خودمان درک می کنیم ... ولی ما که از دیاران دور دست نم اشکی می ریزیم و هق هقی سر می دهیم ... ما که طغیان می کنیم ... ما که سری به نشانه ی درک اوضاع شما تکان می دهیم ... ما که از حاکمان استکبار دل خوشی نداریم ... ما که نفرین شان می کنیم ... ما که شما را در دل تحسین می کنیم و به این چنین شجاعت تان حسادت می ورزیم ... ما که چراغ های خانه مان را با اکراه روشن می کنیم زمانی که بیاد می آوریم شما در تاریکی خوف می کنید ... شمایی را که عده ای دنیایتان را به سیاهی کشیده اند ... شمایی که سقف هایتان را گرفتند و حریم هایتان را ویران کردند ... شمایی که این روزها تشنه ی ذره ای امنیت شده اید ... تشنه ی ذره ای آرامش و شاید استقلال و آزادی ...
بله شما ! شما که این روزها تبدیل به چهره های اول رسانه های ما شده اید ! شما که این روزها عجیب به یادتان آورده ایم ! شما که این روزها محل استقرارتان در کره ی خاکی را در موتورهای جستجوگر سرچ می کنیم ... ! براستی تا به امروز چرا ندیده بودیم تان ؟! چرا فریاد هایتان را نشنیده بودیم ؟ منتظر بودیم خبر قتل عام تان برسد و بعد سراغتان را بگیریم شاید !

ما حواس پرتی کردیم و خودمان را پشت سنگر گرفتاری هایمان مخفی کردیم .. شما چرا صدایمان نکردید ؟ چرا اعتراض نکردید برای دیده شدن ؟ چرا خاموشی را انتخاب کردید ؟ نکند خاموشی شب هایتان روزی صدایتان را نیز خاموش کند ؟ نیاید روزی که سلاح های هراس انگیز همگی تان را خاموش کنند برای همیشه ؟
خواهرم !
برادرم !
تو مسلمانی ... من نیز ... اما من از این سلاح استفاده نمی کنم ... ( چه بسا اگر اینطور بود باید پیشتر از اینها رسم مسلمانی را به جا می آوردم و در کنارت به جهاد بر می خاستم ) ... پس می گویم تو انسانی ! من نیز انسانم! تو حق حیات می خواهی ! تو در جدال با حقوق طبیعی ات دست و پا میزنی ! تو سلاح پر دود و دم نداری ... پشتوانه ات سنگ و کلوخ های ویرانه خانه هایت است !
من نمی گویم مرگ بر صهیونست ... مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر جنگ !
من می گویم زنده باد تمامی خواهران و برادران مقاومم !
من می گویم زنده باد ...!
پ.ن: دستانم خالیست! قدرتی ندارم ! معروفیتی ندارم ! کسی فرصت شنیدن حرف هایم را ندارد! پیکرم آنقدر نحیف هست که یارای مبارزه با آنان را نداشته باشم! تنها سلاحم قلمم است! قلمی که از تو می نویسد این بار! بر من همین خطوط را ببخشائید.
پ.ن۲ : دیگر دوستان غزه نویسمان را نیز بخوانید :
پرنده بی پرنده - ماهی ها شب ها می خوابند!
کجایی خدا ؟ - تا دور ... تا قله نور