تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

نامه ای به یک مسئول مجهول الهویه :

سلام آقای مسئول ... بحمدالله که حالتان خوب است ؟ اوضاع مطابق میلتان پیش می رود ؟ کسری بودجه که نداریم ؟ شکر !
آقای مسئول محترم شاید برایتان جالب باشد که من حتی اسم شما را نمیدانم . نمی توانم تصورتان کنم .. جز اینکه آقایی کت و شلوار پوش هستید از همان هایی که در مثلث بهارستان رفت و آمد دارند .
آقای مسئول محترم خواستم بپرسم شما هم جمعه ها دلگیر می شوید ؟ شما هم بعد از ظهر های جمعه بعد از دیدن تله فیلم های شبکه یک که دیگر کاری ندارید نفستان بند می آید ؟ شما هم به رسم دیگر این جماعت همراه عیال گرامی و بچه ها سوار بر اتوموبیل تان می شوید و در شهر گشتی می زنید و یا در نهایت مسیر جاده ائل گلی را پیش می گیرید و در ترافیک ان ماشین ها خوشی هایتان را تکمیل می کنید ؟ اگر هم خواستید حالی به خانواده داده باشید سر وقت یکی از رستوران ها می روید ؟ شاید هم جلوی گاد فادر سربالایی ولیعصر توقف می کنید تا نوبت تان بشود ... راستی قیمت ها آن جا چطور است ؟ ببخشید که فضولی میکنم فقط خواستم پرسیده باشم تا عیار دستم بیاید .. آخر می دانید درحوالی ما همه کارگر و کارمندند و خودتان که مستحضرید اینطور حقوق ها را باید با حساب و کتاب خرج کرد.. من هم چه حرف ها می زنم ها ! آخر مگر کارمند فلک زده باید پایش را از گلیمش دراز کند و به حریم از ما بهتران وارد شود ؟ شما خودتان را نارحت نکنید اقای رئیس بالاخره خودش جایی را پیدا می کند .
داشتم می گفتم ( از کجا به کجا پریدم ) بعد از گود فادر مقصد بعدی کجاست ؟ اصلا چه کاریست آخر خب می روید خانه و از سرما هم در امان می مانید .. ان شا الله دل شما و خانواده هم از گرفتگی در امده تا به حال ...
آقای مسئول حالا خودمانیم ( غریبه که بینمان نیست ) شما در این اخر هفته ای دلتان هوای دیدن تئاتر و فیلم و کنسرت نمی کند ؟ دلتان نمی خواهد در آن صندلی های نرم گم شوید و ذهنتان را از تمام ان شش روزی که پشت سر گذاشته اید خالی کنید ؟ غریزه ی فرهنگی و هنری تان قلقلک تان نمی دهد ؟ تا حالا برایتان پیش نیامده که احساس کنید بار فرهنگی خونتان پائین آمده ؟ نکند شما تنها با خواندن تیتر روزنامه های صبح خودتان را اشباع می کنید ؟ ببینم در ان تیتر ها زده بودند که احمد آقالوی مان از دست رفت ؟ خسرو چطور ؟ بین آن تیتر ها اسمش را دیدید ؟ نمیدانم این خبرها را هم با تیتر بزرگ می نویسند یا نه ! ولی ما چون آن درشت ها به کارمان نمی آید بین همان تیتر های ریز پیدایشان کردیم .
اصلا شما تا به حال از نزدیک تئاتر دیده اید ؟ ندیدید؟ خودتان را نارحت نکنید , از شرمندگی سرخ هم نشوید , آخر من هم ندیده ام ... آخر در کلان شهر ما صحبت از این چیزها نیست ... چرا ! دروغ نگویم یک چند سالی ست که همان اطراف گاد فادر شما دارند آجر بالا می اندازند تا برایمان سالن تئاتری احداث کنند .. باشد که ذوق مان سرکوب نشود ! از سینماهایمان هم که بخواهم برایتان بگویم شاید همین بس باشد که جلوی ترانه علیدوستی و مانی حقیقی بسی خجل شدیم , شما را نمیدانم .. احتمالا آن ها هم دلشان برای ما سوخت که مجبوریم در ان سالن با ان صدا و کیفیت پخش فیلم تماشا کنیم.
راستی آقای رئیس سالن کنسرت هایمان هنوز در همان جا واقع است ؟ نمایشگاه بین المللی بود دیگر ... شما را نمیدانم ولی ما که در ان سالن چیزی از صدای ان پسرک آواز خوان نفهمیدیم ... تقصیر خودمان است دیگر .. بنشینیم و اخر هفته ای ایران موزیک و تپش تماشا کنیم و صدایمان در نیاید ... باشد که اینطور به استحکام کانون خانواده هم کمک کرده ایم !


در آخر این تو و این وضع تبریز     حالا خواهی بخوان خواهی بپیچان

پ.ن : امشب تو به جای هر دوی مان فال بگیر !

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 20:49  توسط سحرنوشت  | 

هما خانوم از آن مبادی آداب سر سخت بود . از آن ها که هر صبح باید سنگفرش حیاطش سر ساعتی معین آب و جارو میشد ... از آن ها که خیال میکردی تنها رسالتش این است که حافظ میراث آبا و اجدادی باشد ... از آن ها که اگر تنها یکی از فنجان های قهوه خوری طرح ناصرالدین شاهی اش لب پر میشد روزها در عزایش اشک می ریخت و به زمین و زمان گله میکرد ...
هما خانوم از زمانی که شوهرش در سی و دو سالگی از آن مریضی های لا علاج گرفت و خیلی زود پر کشید بیوه گی را قبول کرده بود و روسری حریر مشکی اش را هر سال عید با یکی تازه تر عوض میکرد آن هم به مدد سمنو هم زدن های هر ساله که نوروز را به یادش می اورد و فصلی برای تازه شدن .
پائیز امسال که از راه می رسید درست چهل و سه سال از از آن روز می گذشت .. همان روزی که هما خانوم روبان مشکی را گوشه ی قاب عکس همسرش چسباند و کنار تخت خواب طرح قجری اش گذاشت تا همیشه یادش بماند که یک زن تنها و به گفته ی دیگران بیوه است که باید این عنوان را تا همیشه به خوبی حفظ کند.
عصای کنده کاری شده ی خوش دستش را به دست گرفت , یا علی ای گفت و قامتش را از صاف کرد ... باید عجله میکرد ... کلی کار داشت برای آن روز ... باید از گرد گیری قاب عکس های روی میز سه گوش کنار پذیرایی شروع میکرد ... حتی کنار قاب عکس های عروسی شان هم روبانی چسبانده بود به یاد تمام شدنش ... بدون اینکه نیم نگاهی به تصاویر قاب ها کند با عجله گرد های نداشته شان را گرفت ... شاید فراموش کرده بود چهره ها را ...
به سراغ بوفه ی ظرف های قدیمی اش رفت تا برای مراسم امسال آماده شان کند ...
باز هم پائیز از راه رسیده بود .

 

( نوشته شده در 24 آذر 87 ساعت 4 / کلاس اقتصاد خرد )

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 2:42  توسط سحرنوشت  | 

بیقرارم...
اونی که باید باشم نیستم!
از خودم سرخورده شدم...
.
.
امروز استاد مبانی سازمان مدیریت گفت : هر چه انگیزه ی رسیدن به اهداف بیشتر باشد به همان اندازه تلاش برای رسیدن به آن بیشتر میشود . و من باید ....
این وبلاگ به مدت یک ماه ( سی روز ) به علت پاس کردن پانزده واحد درسی آپدیت نمی شود !

من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم

خالی ام از عشق و خاموشم های وهوی تازه میخواهم

خانه ام گلخانه ی یاس است رنگ و بوی تازه میخواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 1:59  توسط سحرنوشت  | 

در ابتدا این فقط مائیم که می فهمیم چه اتفاقی افتاده . از کشفی که کردیم لذت می بریم . رو به آینه به چهره ی متفاوتی که ایجاد شده لبخند می زنیم و و درجودمون غرور رو پیدا می کنیم .

زمانی که با اتود زنی یک دست و پا خطوطی کج و معوج روی کاغذ ایجاد می کنیم و
خودمون رو هنرمند آینده های نزدیک تصور میکنیم . زمانی که با وصل کردن چند جمله ی بی ربط و با ربط به همدیگه اولین داستان کوتاه خودمون رو خلق می کنیم . و یا زمانی که از حلقه ی سی و شیش تایی عکسهایی که چاپ کردیم بر حسب اتفاق چند تایی هنری و ماهرانه در میاد و .... در ابتدای کار وجود هر یک از اینها کافیه تا اولین رگه های غرور رو قورت بدیم و گلومون از لذت شیرینیش تعجب کند.
به مدد مدرنیته شهری روز افزون بحث های به اصطلاح " روشنفکری " امروزه طیف وسیعی از جامعه رو درگیرکرده . بحث هایی که صاحب نظرانش در وجود خودشون چیزهایی ماورای سایر افراد کشف کرده اند . چیزهایی هرچند کوچک ولی تاثیر گذار در بخش های مختلف ارتباطی . معمولا نقطه آغاز این تفاوت با یک فیلم .. موسیقی و البته کتابی خاص پسند شروع میشه و به مجمع ها و گفتمان های دوستانه ( و رفته رفته تشکل های مختلف کشیده میشه) . البته عکس این مطلب هم ممکنه پیش بیاد . بطوری که زائیده ی اون تفکرات کتاب ها و فیلم هایی خاص پسند باشند . در واقع صحبت های این مجمع ها بازتاب های همان فیلم ها و موسیقی ها و کتابهای ست که قبلا خوانده شدند .
 بزارید از بحث دور نشیم و به تعریف هایی از روشنفکر برسیم . عموما این دسته افراد از قالبی مشابه ساخته شدند .. سینمای ما همیشه اونها رو در کلوز  آپ های متفکرانه  و یا در حالی که روی مبل چرم قهوه ای تیره شون نشسته و به فنجون قهوه ی تلخ شون چشم دوخته اند نشون میده و البته پشت میز تحریری نشسته و در نور کم کتابی از  سلینجر می خونند . این ها دقیقا تصاویری بود که فیلمساز های خلاق (!) ما برامون به تصویر کشیده ند . به عنوان روشن ترین مثال میشه به کار جدید آقای جیرانی عزیز نگاهی بندازیم . جیرانی در مرگ تدریجی یک رویا قهرمان های روشنفکرش رو در عین اینکه با این المان ها معرفی میکنه به طرز عجیبی هم اصرار به نقد اونها داره . انسان هایی روان پریش و بی قید و بند که البته اینجا هم در حق شخصیت ها اجحاف شده ...
اما این سوال پیش میاد که آیا این تصویر ها درست تداعی میشن؟ آیا اینها نمادهایی از  روشنفکران عصر ماست ؟ در اینکه اونها انسانهایی خاص هستند ( که اگر نبودند روشنفکر شناخته نمی شدند ) شکی نیست . اما نباید تعریف و ارزش این خاص بودن رو با اپیزود های مادی و سطحی کاهش داد . مگر کسی که به جای قهوه های تلخ هر شب فنجانی چای برای خودش آماده میکنه نمیتونه فکری متمایز داشته باشه؟
 باید از شخصیت سازی پرهیز کنیم . نبایدقالب سازی کرد . چه کسی ادعا میکنه تمامی سلینجرخوان ها خاص اند و پیرزاد خوان ها عام ؟
و البته هر کسی میتونه تعریف جداگانه ای از این واژه ها داشته باشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 11:29  توسط سحرنوشت  |