تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

تعریف می کرد :
خیلی سال پیش بود که داشتیم با هم توی یک نقطه ی خیلی دور راه می رفتیم ... در انتهای یکی از پیچ ها بودیم که دستش رو آورد جلو و یک دانه انار گذاشت توی یک دستم و یک سیب سرخ و کوچیک توی دست دیگه م و خودش انگشتانم رو روشون جمع کرد تا از امن بودن جاشون مطمئن بشه!
گفت: بانوی اقاقی های دیرین! من باید بروم تا رسالتی عظیم رو به فرجام برسانم ... اما تو بمان و هر وقت آسمان مهتابی شد در هر جای سرزمینت که هستی به یاد سرخی های تمام سیب ها و انار های روزگار باش و مشمامت را از بوی همین سیب پر کن ... ممکن است این سیب گرفتار زوال عالم شود اما انار سخت را تو پذیرا باش بیاد سرخی هایش هر چند عطری به شیرینی سیب ندارد اما سرخی که دارد! و تو را و مرا همین سرخی های الهی کافیست!
گفت و رفت ! نمیدانم رسالتش چه بود...  هرگز چیزی نپرسیدم چرا که کلامش جای هیچ شکی باقی نمی گذاشت! اما هر چه که بود میدانم به فرجام رساند ... چرا که از آن روز تا به حال عطر سیب و سرخی انار های دنیا پایدار مانده اند!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 3:15  توسط سحرنوشت  | 

پنچشنبه شب باشه ...یعنی شب نباشه ... غروب بهتره ... صدای اشهدالله از مسجد تا اتاقم من بیاد ... هیچ چراغی روشن نباشه .... تاریک و روشن باشه ... من نشسته باشم وسط تختم ... دستام باز باشه و تسبیح دونه قرمزم لای انگشتام پیچ خوره باشه ...
مهم نیست که انگشتام لاک داره ... مهم نیست که وضو نگرفتم ... مهم نیست که موهام پخش شده رو سرو صورتم ... مهم نیست که ته مونده ی رژ صورتیم هنوز پاک نشده ... مهم نیست که سجده کرده باشم یا راحت نشسته باشم ... چهار زانو باشم یا زانو هامو جمع کرده باشم تو شکمم ...
نه ! هیچ کدوم از اینها اهمیتی نداره .... مهم میتونه این باشه که من اون لحظه خودمو توی بغل خدا احساس کنم!

پرنده دانه و آب را از یاد برده است
خوشه های انگور از سقف بر قالی و حوصله ی ما سقوط می کند
یادش به خیر
در هنگام باران از خانه بدون چتر بیرون رفت
در هنگام گرسنگی تکه نانی را که تنها سرمایه ی عمرش
بود به عابر پیری داد که حافظ را در کوچه ی
بن بست در باران از حفظ می خواند
یادش بخیر
در چهار فصل دانه های گندم را به کوچه می برد
که شاید پرندگان از سفر باز گردند
در شیشه می بینیم که آسمان آبی است
امروز جمعه است .

                               * احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 11:54  توسط سحرنوشت  | 

همیشه همه چیز از خیابان نوزدهم شمالی شروع می شود .
همیشه همه چیز از این سربالایی های ابدی شروع می شود .
قصد تمام شدن ندارند گویی ...
پیرزن همسایه که زنبیل به دست آمد و از کنارم گذشت فهمیدم که چه حرکت لاک پشت واری رو شروع کرده ام! پیرزن همسایه مانتوی بلند نخودی رنگی پوشیده بود ... نه مثل مادربزرگ های دیگر چارقدی به سر داشت و نه لبه ی چادرش را به دندان گرفته بود!
نمیدانم او صبح بخیر گفت یا قسمتی از تولدی دیگر فروغ بود که در ذهنم تداعی شد !
خیابان نوزدهم شمالی با آن ساختمان های رو به توسعه و پنجره های با شیشه هایی رفلکس سرزمین اوهام من بود!
وهم ؟! همین بود دیگر ...
چهار سال و سه ماه پیش بود که من در همین سربالایی به خویشتن خویش رسیدم ... نه برگ پاییزی زیر پاهایم بود و نه برفی به سرم فرود می آمد .. به دور از هیچ حس نوستالژیکی ...
آن روز هم پنجره ی خانه ی شماره بیست و یک همینطور باز بود ... شاید صاحب آن خانه نیز از چهار سال و سه ماه پیش تا امروز زمان را متوقف کرده بود !
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 11:12  توسط سحرنوشت  | 

قصه ی رفاقت های اساطیری ... قصه ی جوانمردی ها ... قصه ی از خود گذشتگی ها ... قصه ی رفاقت پسرکان کوچه پس کوچه های قدیمی شهر ... قصه ی عشق های بی سر انجام ...
بوی خون .. بوی تیر و گلوله ... بوی دود .... بوی سیگارهای وقت و بی وقت ... بوی وحشت و شجاعت ...!
قصه ی رسیدن از سنت به مدرنیته ... قصه ی بلند پروازی ها و ارزش ها ... قصه ی ارمان ها و هدف ها .. قصه ی مبارزه ها و جنگ بر سر آرمان ....
اینها قصه ی چیست ؟! قصه ی پا برجای سینمای کیمیایی!
رفاقت های گوزن ها و ضیافت و حکم و رئیس... رفاقت های اصیل ... رفاقت های واقعی ... به تصویر کشیدن مردانگی های قریبیان و وثوقی و انتظامی و .... به تصویر کشیدن زن های محوری که همیشه نقش عشق های جان دار را با خود همراه دارند ... به تصویر کشیدن نسل های بی رابطه ... تنهایی های هم نسل های خود ...
طغیان ها و سرشکی ها ... جستجو برای رسیدن به خویش ...
فضا های بسته و تاریک و بوی همیشگی قهوه ی تلخ و سرد شده ... به سردی تمامی فضاها ....!
آقای کارگردان تمامی فضاهایت را دوست دارم! پاینده باشی!

پ.ن : خیلی سعی کردم غیر احساسی و بی طرفانه بنویسم ... ولی نتیجه ای نداشت!

فوج فوج دست هامان
            در سرما و در آینه
                 منهدم می شود یا خاکستر می شود ما تفاوت را
نمی دانستیم
         خوردن پرتقال واقعه ی ممکن عمر ما می شود
                  ما در بعد از ظهر باید در ایوان خانه خیره به آسمان شویم
و آینده مان را حدس بزنیم.

*احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 13:9  توسط سحرنوشت  | 

کودکانه می دوم ...
بادبادک فروش برای فروختن بادبادک هایش امیدی به من ندارد
چند سانتی قد کشیده ام ..
اما نه !
معیار را تغییرمی دهم
آنقدری قد کشیده ام که چیزهای مگو را هم درک کنم.
این روزها مگو ها بیداد می کنند
و من همچنان می دوم تا فاصله ای بین خود و مگو ها باقی نگذارم !
باران می بارید انگار
ایستاده ام و از بلندی به ماشین هایی که با سرعت از زیر پایم رد می شوند نگاه میکنم ... انقدر سری می روند که چشمانم برای تعقیب شان امیدی ندارد!
همه چیز کوتاه است
همه چیز کوچک است
هر قدر هم ساختمان ها و برج ها بالا روند باز هم در مقابل بافت های قدیمی و تک واحدی کم می آورند
آدم ها کوتاه تر می شوند...
آدم ها کوچک شده اند ...
این حوالی همه چیز کوچک و کوتاه است
آنقدر که جایی برای قد کشیدن نمی گذارد
حتی اگر به بالای برج ها پناه برم فایده ای ندارد
فقط فاصله را بیشتر کرده ام..!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 0:42  توسط سحرنوشت  | 

همین چند روز پیش بود .. شاید سه شنبه .. چه فرقی میکنه واقعا ؟ ظهر بود .. خوب اره این فرق میکنه بر عکس روزش ... سر خیابون ایستاده بودم و منتظر تاکسی...چند دقیقه ای میشد که منتظر بودم ولی خبری نشد تا اینکه یه خانوم پراید سوار جلوم ترمز کرد ... با خودم گفتم حتما آدرس میخواد دیگه ... ولی نه .. گفت مستقیم میرم بیا تا یه مسیری می رسونمت ... بعد از تعارف های معمول سوار شدم ... گفت از مدرسه میای ؟ خندیدم گفتم نه میرم دانشگاه ... گفت پس حتما تازه شروع کردی ... و سوال های دیگه ی مثه همین که چی میخونی؟ کجا میخونی؟ و اینکه منم یه برادر دارم که هم رشته ی توئه .. پسرم داره واسه فوق میخونه و .... یه لحظه که ساکت شد یه ترسی اومد سراغم و یاد صفحه حوادث روزنامه ها افتادم و با خودم گفتم الان حتما این یه نقشه ای داره ... منو میبره نمیدونم کجا و میده دست نمیدونم کیو چه به سرم میادو این حرفا .... حتی تا فرستادن به امارات هم پیش رفتم ... از اقبال خوشم مسیرمون دقیقا یکی بود ... خیلی محترم بود .. دبیر بود ... مودب بود و با شخصیت ولی اینا هیچ کدوم دلیل نمیشد تا فکر های من منحرف بشه چون همیشه منو ترسوندن و گفتن نباید به ظاهر کسی نگاه کنی و زود اعتماد کنی ... ولی با همه ی این ترس ها و خیال ها چیزی نگذشت که رسیدیم و تشکر کردم و پیاده شدم ...
اون گذشت .. شاید یه جریان خیلی عادی و معمولی بود ... اما چیزی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که چرا اعتماد کردن اینقدر سخت شده ؟ چه بر سر روابط انسانی ما اومده ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 15:52  توسط سحرنوشت  | 

الان داشتم به این فکر میکردم که اگه کلمات و شاید رویداد هایی مثه گل - برگ - بارون - پائیز - عشق - برف - چمن - باغ - بوستان - پرنده - چرنده و .... نبودند تعداد آمار وبلاگ های ثبت شده به هزار هم نمی رسید ...!
و دیروز داشتم به این فکر میکردم که چه رابطه ای میتونه بین چند هزارمین سالگرد مرحوم شدن یکی از امام های عزیز ما و تعطیلی سینماها وجود داشته باشه ؟! ایشون نارحت میشن که ما بریم فیلم ببینیم ؟ ایشون مخالف حرکت های فرهنگی ما هستن ؟ وقتی ما در اوج دیدن فیلم هستیم ایشون تنشون ( استخون ؟ ) در گور می لرزه ؟ آیا ما باید بعضی چیزها رو برای خودمون به عنوان ارزش ها قبول کنیم ؟ جوری دیگه نمیشه ارادت مون رو بهشون ثابت کنیم ؟ چقدر در مورد ایشون می دونیم که بخواییم بعد از این همه مدت با یاد مرگشون خودمون رو غمگین نشون بدیم ؟ اصلا واقعا حسی داریم ؟ رو راست باشیم اوکی ؟ این شد ..

.

.

" برای رسیدن به اوج از من بال و پر جادو نخواه !
هیچ چیز همچون اراده به پرواز پریدن را آسان نمی کند .
نه کیمیاگری وجود دارد و نه پری قصه هایی . نه ساحر پیری و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویاها را به تو نشان بدهد . همین قدر که عطر نعنا .. مهربانی چند شاخه گل .. کمی ایمان .. کمی روی خوش و چند دانه تخم مرغ محلی وجود داشته باشد کافی است "
                                                   

                                                                                یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی

این هم یک نامه ی قدیمی از عباس معروفی به خانوم دانشور

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 1:37  توسط سحرنوشت  | 

یکباره آمد
و شاید غیر منتظره
دخترک همسایه هنوز در کوچه بالا و پایین می پرید که آمد
من هم هنوز در سرخوشی های عصرانه بودم
با چند قطره شروع شد
توجهی نکردم
مادر دخترک را به خانه برد
من پشت پنجره ایستادم
از پشت پرده ی توری همه چیز مشبک بود
مثل کندوی عسل!
جدی نگرفتم ... حتی وقتی شدت گرفت
صدایش را می شنیدم که با لجاجت به سرم می کوبید ... انگار !
گفتم تا 100 می شمرم ... تمام می شود
خیره شدم و تا صد پیش رفتم
اعدادم تمام شد ولی .....
با دهن کجی می خواست خودش را اثبات کند
انتظار خوش آمد گویی داشت گویی
پنجره را باز کردم و بو کشیدم
سلام !
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 1:8  توسط سحرنوشت  | 

دارم میرم نگو نرو .. هوا هوای رفتنه
هر چی بوده تموم شده چاره ی ما گذشتنه
دارم میرم تا سرنوشت ما رو به بازی نگیره
خوب میدونم این عاشقی از یاد هر دومون میره
دارم میرم نگو نرو .. دارم میرم نگو بمون
وقت خداحافظی یه قصه ی عاشقی نخون
تو رو خدا گریه نکن غصه ی رفتنو نخور
بهتره که تموم کنی تو هم دلو ازم ببر
.
.
.
یادم میاد روزی رو که ما دو تا دلداده بودیم
اما حالا می خندم و میگم چقدر ساده بودیم
یادم میاد روزی رو که پر می کشیدیم واسه هم
اما حالا نشسته جاش یه عالمه غصه و غم
.
.
.
شاید دیگه نبینمت ... شاید نگاه آخره
چشمای بی گناه تو آتیش به جونم میزنه
سادگی اشتباه ما ... گناه ما دل بستن
جدایی سرنوشت تو تنهایی تقدیره منه
.
.
از طرف خودم برای خودم !
+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 5:7  توسط سحرنوشت 

یه شکلات دیگه میزارم دهنم و طعم کاکائوییشو قورت میدم ... گلوم جا نداره .. حتی برای این ...!

من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم

شاید این هم از عوارض نوزده سالگی باشه ... اینکه من صبوری کنم ... اینکه چشمام مقاومت کنند ... اینکه همه چیز رو با دید منطق و واقعیت باید ببینم ...
نوزده سالگی ... تو هر چیزی که باشی برای من خوب نبودی ... تا الانش که اونی که میخوام نیستی ... خودتم فهمیدی اینو ... ما با هم را نمیائیم ... تو خیلی خانوم شدی ... تو بزرگ شدی ... تو خیلی با تدبیر رفتار میکنی ... خنده هات و گریه هات جوری دیگه ست .......... مثه اینکه یه دیواره خیلی بلند از هیجده تا نوزده کشیدن ... اونقدر بلنده که من نمیتونم اون طرف رو نگاه کنم ...

آرزویی جز تو در سر ندارم...

شکلاتی نمونده دیگه ... تموم شد ... تلخ شد آخرش ... باید آب بخورم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 1:38  توسط سحرنوشت  |