خیلی سال پیش بود که داشتیم با هم توی یک نقطه ی خیلی دور راه می رفتیم ... در انتهای یکی از پیچ ها بودیم که دستش رو آورد جلو و یک دانه انار گذاشت توی یک دستم و یک سیب سرخ و کوچیک توی دست دیگه م و خودش انگشتانم رو روشون جمع کرد تا از امن بودن جاشون مطمئن بشه!
گفت: بانوی اقاقی های دیرین! من باید بروم تا رسالتی عظیم رو به فرجام برسانم ... اما تو بمان و هر وقت آسمان مهتابی شد در هر جای سرزمینت که هستی به یاد سرخی های تمام سیب ها و انار های روزگار باش و مشمامت را از بوی همین سیب پر کن ... ممکن است این سیب گرفتار زوال عالم شود اما انار سخت را تو پذیرا باش بیاد سرخی هایش هر چند عطری به شیرینی سیب ندارد اما سرخی که دارد! و تو را و مرا همین سرخی های الهی کافیست!
گفت و رفت ! نمیدانم رسالتش چه بود... هرگز چیزی نپرسیدم چرا که کلامش جای هیچ شکی باقی نمی گذاشت! اما هر چه که بود میدانم به فرجام رساند ... چرا که از آن روز تا به حال عطر سیب و سرخی انار های دنیا پایدار مانده اند!

