دستشو باز کرد گرفت جلوش و گفت : ببین ! نیگا کن اگه من بخوام همین الان یه دونه برگ بیافته تو دستم حتما این اتفاق می افته ...
یواشکی جوری که نفهمه جدیش نگرفته خنده شو جمع و جورد کرد و گفت : به همین خیال باش .
زیر چشمی نیگاش کردو گفت : پس میگی نمیشه ! ولی اگه اراده کنی میشه .. تو اصلا تا حالا امتحان کردی ؟
معلومه که نه ...
ببین ! برای یک بار هم که شده چشماتو ببند و به اون چیزی که میخوای فکر کن ... اگه بارون میخوای به بارون فکر کن .. با بارون زندگی کن .. بو کن ...سیاهی های ابرها رو نیگا کن .... آدمای چتر به دست رو نیگا کن .. صدای شق شق بارون رو بشنو ... حالا دیگه چشاتو باز کن ... شرط می بندم زمین خیس باشه !
یواشکی جوری که نفهمه جدیش نگرفته خنده شو جمع و جورد کرد و گفت : به همین خیال باش .
زیر چشمی نیگاش کردو گفت : پس میگی نمیشه ! ولی اگه اراده کنی میشه .. تو اصلا تا حالا امتحان کردی ؟
معلومه که نه ...
ببین ! برای یک بار هم که شده چشماتو ببند و به اون چیزی که میخوای فکر کن ... اگه بارون میخوای به بارون فکر کن .. با بارون زندگی کن .. بو کن ...سیاهی های ابرها رو نیگا کن .... آدمای چتر به دست رو نیگا کن .. صدای شق شق بارون رو بشنو ... حالا دیگه چشاتو باز کن ... شرط می بندم زمین خیس باشه !
حیف که تجسم بعضی چیزا هم سخته !
