تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

دستشو باز کرد گرفت جلوش و گفت : ببین ! نیگا کن اگه من بخوام همین الان یه دونه برگ بیافته تو دستم حتما این اتفاق می افته ...
یواشکی جوری که نفهمه جدیش نگرفته خنده شو جمع و جورد کرد و گفت : به همین خیال باش .
زیر چشمی نیگاش کردو گفت : پس میگی نمیشه ! ولی اگه اراده کنی میشه .. تو اصلا تا حالا امتحان کردی ؟
معلومه که نه ...
ببین ! برای یک بار هم که شده چشماتو ببند و به اون چیزی که میخوای فکر کن ... اگه بارون میخوای به بارون فکر کن .. با بارون زندگی کن .. بو کن ...سیاهی های  ابرها رو نیگا کن .... آدمای چتر به دست رو نیگا کن .. صدای شق شق بارون رو بشنو ... حالا دیگه چشاتو باز کن ... شرط می بندم زمین خیس باشه !

حیف که تجسم بعضی چیزا هم سخته !

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 18:52  توسط سحرنوشت  | 

ستاره بارونه چشاش اشکاشو دست کم نگیر

                       بگو بخنداش مال تو گریه هاشو ازم نگیر

از تو نگاه اون بچین ستاره های بی شمار

                      بار جداییشو ولی رو شونه های من بذار

گریه هاشو به من بده خنده چشماش مال تو

                    اشکای شورش مال من بگو بخنداش مال تو

فقط میخوام بارونی شه بباره رو ترانه هام

                   من از چشای خیس اون چیز زیادی نمیخوام

بهشت چشماش مال تو من تو نگاش گر میگیرم

                   تو مهربونیشو میخوای من واسه اخماش میمیرم

من نمیخوام برنده شم بردن من شکستشه 

                     اما حسودی میکنم به دستی که تو دستشه

گریه هاشو به من بده خنده چشماش مال 

                      اشکای شورش مال من بگو بخنداش مال تو

فقط میخوام بارونی شه بباره رو ترانه هام 

                    من از چشای خیس اون چیز زیادی نمیخوام
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 3:42  توسط سحرنوشت 

دلم می خواست لبخند بزنم ... دلم می خواست به پسرک لبخند بزنم ... پسرک از همه چیزش تازه خدمت بودن می بارید .. لباس های سربازی تو تنش زار میزد .. دلم می خواست بهش لبخندی بزنم تا این دوران رو زیاد سخت نگیره ...
دلم می خواست لبخند بزنم ... به پسرکی که در صف ثبت نام کنارم ایستاده بود و نگران بود از ناقصی مدارکش ... دلم می خواست لبخندی تحویلش بدم تا ذره ای از تشویش کم بشه ...
اما خیلی سرد نگاه کردم ... فقط نگاه .. یاد گرفتم اینجور مواقع لبخند هام رو محو کنم ..
دلم می خواست لبخند های منو مثل یک دوست باور کنند ... بی هیچ برداشت دیگه ای ..
دلم می خواست دوستی ها و روابط مان را با قلم موی کوچکی سبز زیتونی رنگ بزنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 19:56  توسط سحرنوشت  | 

سیاه می نویسی رفیق ...
خیال میکنی در حقت اجحافی شده ...
شاکی هستی ...
قالب وبلاگت را سیاه میزنی به حرمت ِ حقوق ِ از دست رفته ات .. و شاید خیال میکنی از دست داده ای و شاید از تو ستانده اند ....
تو پریشانی ... آشفتگی هایت را فریاد میزنی ...
انسان های سپید را احمق میخوانی و به سایه خودت امیدواری.. امیدواری که باهوشی و میفهمی ... چیزهایی را که انها از نظرت نمی دانند ... ولی مطمئنی ؟ مگر میشود تو بدانی و ..... ؟
رنگین کمان ِ خیالت کجاست رفیق ؟ پشت کدامین کوه پنهانش کرده ای ؟
هم ریشه ام! من هم می بینم .. او هم می فهمد ... تو هم می بینی و میفهمی ولی طاقت داشته باش... نمی گویم صبر کن و به انتظار بشین چون ممکن است هیچ فرجام خوشی در انتظار نباشد ... می گویم تارهای اطرافت را از بین ببر و پیش برو ... ار اهسته رفتن نترس , از ایستادن بترس..!

خدا! دوست دارد لبی که ببوسد
نه ان لب که از ترس ِ دوزخ بپوسد
           خدا دوست دارد منو تو بخندیم
           نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

پ.ن : دوستان این مطلب مخاطب خاص نداشت... باور کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 15:16  توسط سحرنوشت  | 

در صدد آن بر آمدیم تا غرنامه ای اندر احوالات ِششمین یا شاید هم پنجمین نمایشگاه بین المللی ( ! ) تبریز آماده نمائیم ..
درست نمیدانم بر چه اساسی مسوولان محترم بر آن شده بودند تا امسال به سبک و سیاق پایتخت پیش روند و کتابها را از محل دائمی نمایشگاه ها به مصلی و شاید مصلا انتقال دهند ... ( خوش بینانه ترین حالت : مسوولین زحمتکش برای رعایت حال شهروندان تصمیم گرفتند در مرکز شهر این نمایشگاه رو دایر کنند تا همه ی عزیزان بتونند بدون مشکل مسافت و باقی قضایا هر چه سریعتر خودشون رو به این پایگاه عظیم علمی برسونند ).... محیطی که حتی با نوره طبیعی ساعت دوازده ظهر تاریکی ( جیره بندی برق یادم نبود ) و گرفتگیش آدم رو وادار به خمیازه های چند دقیقه یک بار میکرد ... کمبوده اکسیژن و خفگی ....
غرفه های نا منظم و در هم ... کتاب هایی که به قول یکی از دوستان فقط از سیره نبوی سخن می گفتند و عناوین شون از کلماتی هم خانواده تشکیل میشد ...
تعداد کتاب ها به شدت کم و اکثرا تکراری .. آنقدر که گاهی شک می کردیم که اینجا رو قبلا دیدیم و گذشتیم یا نه ... از نویسندگان غیر ایرانی خبر زیادی نبود و رمان هایی با حال و هوای فهمیه رحیمی از دیوارها آویزوون بود ... دیوان های شهریار در مدل های گوناگون و زبان های مختلف ... انواع و اقسام تعابیر خواب و گنجهای معنوی و دعای قبل از رفتن به بازار ( کور بشم اگر دروغی در کار باشه ) 
مخلص کلام همه چیز در حد ِ افتضاح بود و نسبت به پارسال افت کرده بود ( خیلی زیاد ) .... امیدوارم زین پس آقایان بالا نشین شعاره صا ایران رو پیشه خود قرار دهند .. باشد که نمایشگاه بعدی اینطور ذوق مون کور نشه ..
در انتها من شدیدا و عمیقا و افتضاح از نعیمه جون عذر میخوام که با اون همه پرسه زدن خسته شون کردیم ( این قسمت مخاطب خصوصی داشت / سمیرا جان )
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 1:8  توسط سحرنوشت  | 

همه ما منتقد های خوبی هستیم ... کافیه اشاره ای بشه تا مانند یک سخنران با تبحر شروع به نطق گویی کنیم .. در عرض چند دقیقه و با چند جمله چنان ضربه ای می زنیم که آثارش به این زودی ها از بین نمیره .. مثه یک دشمن سرسخت هجوم می بریم و بعد با آرامش روی تکه های خرد شده شخصیت فرد نقد شده قدم می زنیم و از صدای خرد شدن تکه هخا لذت می بریم .. و کافی ست اون شخص مخالفتی با نقد ما بکنه تا به بی جنبگی و نداشتن روحیه انتقاد پذیری متهمش کنیم .
شاید علتش به این برمیگرده که ما دوست نداریم نداشته های ما رو دیگران داشته باشند .. نقطه ضعف های افراد رو پیدا می کنیم و با تکرارشون پررنگشون می کنیم .
ما دوست داریم هر چیزی رو تفسیر کنیم و برای ابراز نتایج تفاسیرمون از هر موقعیتی استفاده می کنیم .. تاکسی ها , اتوبوس ها , صف های طولانی ... نمیدانم در تمامی دنیا رانندگان تاکسی به شیوایی رانندگان سرزمین من در هر موردی نطق می کنند یا خیر .. چکیده ای از مسائل سیاسی و اجتماعی کشور رو به صورت بدوی تحویل مسافرانشون میدن و .......
جامعه ما هنوز به این باور نرسیده که نظر هر شخص برای خودش مهم و ارزشمنده ولی برای دیگران فقط در حد یک نظر میمونه ... ما نظراتمون رو فریاد می زنیم و توقع داریم اطرافیان رو هم قانع کنیم که این درست ترین نتیجه ای ست که میشه گرفت ..
سلاح های ما ( زبان هایمان ) همیشه آماده ی مخالفت بوده .. منتظریم تا صحبتی بشه , طرحی ریخته بشه تا خیلی سریع سیاه نامه ای علیه ش ترتیب بدیم .. نقد هایی بی سر و ته که نهایتا باعث سرخوردگی نقد شونده میشه ...
یاد بگیریم .. یاد بگیریم که درست و دقیق با اطلاعات کامل صحبت کنیم و اگر دانشی نداریم , سلایق و نظراتمون رو برای خلوت خودمون ذخیره کنیم .

از راه بزن بیرون ای رند خطر پیشه
از خاک سکون برکن ای تیشه بر این ریشه

در ترس چه می جویی ای مدعی غیرت
در شک و یقین خو کن با لذت این حیرت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 13:24  توسط سحرنوشت  | 

شلوغ نکنید لطفا!
به ترتیب بیایید جلو تبریکاتونو بگید .. ماچاتونو حواله کنید و اجازه بدید به همه وقت برسه ...
آفرین ...
گرفتی که ؟
هیچی دیگه قبول شدم تموم شد ..
محض اطلاع ( واسه اینکه تک تک جواب ندم ) باید بگم مدیریت بازرگانی - تبریز .
همین .
+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 18:40  توسط سحرنوشت  |