هر شب روزهایم را مرور می کنم
هر شب دستانم را می بویم
دستانم بوی خون می دهد
آن زمان گذشت
آن زمان که دستانم بوی مریم و اقاقی می دادند
مریم ها و اقاقی های شهر من خشکیدند
ان ها هم به خاطرات پیوستند
به دنبال ریسمانی به هر سو پرسه می زنم
ریسمانی سخت و محکم برای آویختن ثانیه ها
ثانیه را دار زد باید
دار زد باید تا هرگز به دقیقه نرسد
روزها را دار زد باید
دار زد باید تا هیچ فصلی از راه نرسد
اما ...
این بوی خون از برای چیست ؟
من که هنوز ریسمانم را نیافته ام !
( بدست سحر )
