کابوس ها تموم شد ... خستگی ها تموم شد ...گذشت.. مثه یه فاجعه بود واسه من ... خسته شدم .. بیشتر از اونی که فکرشو کنی ...
درست نمیدونم همش از درس ها و کلاس ها بود یا ...
کاش میشد از این " یا " ها نوشت ... ولی نه نمیشه .. منم میخوام چیزایی رو برای خودم داشته باشم ...
بگذریم !
از امتحانم اگه بخوایین بدونید چیزی واسه گفتن ندارم .. صبر می کنیم تا نتیجه ش بیاد .
تو این مدت خیلی از اون لحاظ ها رشد کردم ... آدمای جدید .. محیط جدید .. روابط جدیدی که همش عالی بود .. استاد هایی که حاضر بودم برای چند کلام حرفای نابی که وسط درس دادناشون میزدن توی ظهر و گرمایی که اشک آدمو در می آورد این همه راهو می رفتم . وقت هایی که اونقدر منتظر تاکسی می ایستادم تا آسفالت داغ خیابون پاهامو حتی با وجود کفش های کتونی می سوزوند .. از همین حالا دلم واسه فرهنگسرا تنگ شده .. از این هم بگذریم ...!
چه اتفاق هایی افتاد ه این مدت .. یه مروری کنیم .. مهم ترینش رفتن ثمینم بود ... رفت تا خودشو پیدا کنه و دلیل انسان بودنش رو کشف کنه .. رفت و منو با اون همه خاطره ای که داشتیم تنها گذاشت ... خاطره هامون پر از لحظه بود .. جلسه های تبریز بلاگ - جشنواره خط سوم - آینه های روبرو - آرایشگاه سانی - برج سفید - فلکه دانشگاه - آیس پک و جشن دو نفره مون - کتابفروشی پاساژ نسیم و....... خیلی بیشتر از اینا بود ... نوشتنم که یادم بمونه ... رفتن سمیرا به مدد کنکور و آینده ... رفتن خسرو شکیبایی... مرگ اونم فراموشم نمیشه .. بعد از کلاس خسته کننده ی اقتصاد ظهر جمعه تو تاکسی نشسته بودم که گوینده ی رادیو خبرو خوند ... چقدر خوشحال شدم که عینک آفتابی رو چشمم بود و هیچ آدمی با کنجکاوی به اشکام نیگا نکرد ... آخ که چقدر حرف دارم ... از رفتن های دیگه نمیشه بنویسم ...نمیشه!
کم کم میام سراغ تون ! دلم هوای سبک و حال نوشته های وبلاگی رو کرده ... میخونم ولی فعلا نمی نویسم . فکرم خسته ست . با خیلی چیزا درگیرم .نمیخوام ناله کنم ولی نمیشه از واقعیت فرار کرد . خوب نیستم .
راستی شماهایی که تولدمو تبریک گفتین و یادتون بود مرسی یه دنیا .. محیایی اولیش بودی ها ( البته مجازی ) ..
راستی اینجا از این به بعد دست نوشته های یک دختر نوزده ساله ست !
درست نمیدونم همش از درس ها و کلاس ها بود یا ...
کاش میشد از این " یا " ها نوشت ... ولی نه نمیشه .. منم میخوام چیزایی رو برای خودم داشته باشم ...
بگذریم !
از امتحانم اگه بخوایین بدونید چیزی واسه گفتن ندارم .. صبر می کنیم تا نتیجه ش بیاد .
تو این مدت خیلی از اون لحاظ ها رشد کردم ... آدمای جدید .. محیط جدید .. روابط جدیدی که همش عالی بود .. استاد هایی که حاضر بودم برای چند کلام حرفای نابی که وسط درس دادناشون میزدن توی ظهر و گرمایی که اشک آدمو در می آورد این همه راهو می رفتم . وقت هایی که اونقدر منتظر تاکسی می ایستادم تا آسفالت داغ خیابون پاهامو حتی با وجود کفش های کتونی می سوزوند .. از همین حالا دلم واسه فرهنگسرا تنگ شده .. از این هم بگذریم ...!
چه اتفاق هایی افتاد ه این مدت .. یه مروری کنیم .. مهم ترینش رفتن ثمینم بود ... رفت تا خودشو پیدا کنه و دلیل انسان بودنش رو کشف کنه .. رفت و منو با اون همه خاطره ای که داشتیم تنها گذاشت ... خاطره هامون پر از لحظه بود .. جلسه های تبریز بلاگ - جشنواره خط سوم - آینه های روبرو - آرایشگاه سانی - برج سفید - فلکه دانشگاه - آیس پک و جشن دو نفره مون - کتابفروشی پاساژ نسیم و....... خیلی بیشتر از اینا بود ... نوشتنم که یادم بمونه ... رفتن سمیرا به مدد کنکور و آینده ... رفتن خسرو شکیبایی... مرگ اونم فراموشم نمیشه .. بعد از کلاس خسته کننده ی اقتصاد ظهر جمعه تو تاکسی نشسته بودم که گوینده ی رادیو خبرو خوند ... چقدر خوشحال شدم که عینک آفتابی رو چشمم بود و هیچ آدمی با کنجکاوی به اشکام نیگا نکرد ... آخ که چقدر حرف دارم ... از رفتن های دیگه نمیشه بنویسم ...نمیشه!
کم کم میام سراغ تون ! دلم هوای سبک و حال نوشته های وبلاگی رو کرده ... میخونم ولی فعلا نمی نویسم . فکرم خسته ست . با خیلی چیزا درگیرم .نمیخوام ناله کنم ولی نمیشه از واقعیت فرار کرد . خوب نیستم .
راستی شماهایی که تولدمو تبریک گفتین و یادتون بود مرسی یه دنیا .. محیایی اولیش بودی ها ( البته مجازی ) ..
راستی اینجا از این به بعد دست نوشته های یک دختر نوزده ساله ست !
چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
