تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

رومیزیِ صورتی که پانزده سال پیش مادرش با سلام و صلوات دورش را روبان دوزی کرده بود سخت تکان داد تا چروک هایش باز شود و بعد با دقت روی طناب ِ لباس ها پهن کرد  . آخیشی کش دار گفت و کش و قوسی ظریف به کمرش داد ... چند تا از مهره ها صدایی کردند .. کدام مهره بود؟ کمر چند مهره داشت ؟ تا به امروز و دقیق تر که فکر کند تا به این لحظه به این فکر نکرده بود ! به اطرافش نگاهی انداخت . طناب های خالی ِ چند دقیقه پیش اینک از ملافه ها و رو میزی ها و رو بالشتی ها پوشیده بود . ملافه ای را پس زد و راهی برای عبور باز کرد تا به گوشه ای از باغچه برسد ! نشستن روی لبه ی سیمانی ِ باغچه برایش به لذتبخشی ِ آب تنی های عصر های تابستان ِ کودکی بود . دیوانگی های نوجوانی . آمال های جوانی . " من نمیزارم هیچوقت بوی پیاز داغ از تنم به مشام برسه " و یا " من از زنهایی که صبح تا شب توی خونه رخت ِ چرک چنگ میزنن و بزرگترین دغدغه شون جا افتادن ِ قرمه سبزی هاشونه نمیشم " ... خنده ای محو بر لبانش نشست و از جا بلند شد . قفسه ی کتابها تنها باقیمانده اش از آن روزها بود . اوایل ِ زندگی چقدر سعی کرد دنیایش را حفظ کند . درس می خواند , دانشگاه می رفت , و با این وجود هم رخت می شست و هم قرمه سبزی هایی جا افتاده می پخت ... چقدر طول کشید؟ چه مدت ؟ دو سال ؟ شاید کمی بیشتر .. کافی بود برای خستگی هایش ... همان روزها بود که سفارش ِ ساختن ِ این کتابخانه ی کوچک را به نجار ِ محله داد . کتابخانه ی چوبی آماده شد , کتابها درونش جای گرفتند . آخرین ِ مدرک تحصیلی اش را درون پاکتی گذاشت و پاکت را در بالاترین جای کتابخانه قرار داد ....
                                                                                   ( هیجده ِ فروردین - بدست ِ سحر )
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 0:6  توسط سحرنوشت  | 

دست جلوی دهانش گذاشت تا صدایش را در گلو خفه کند ... دوید بطرفِ پناهگاه همیشگی اش تا به بهانه ی تندی ِ پیاز ها , تندی اشک هایش را روان سازد ... چهار دیواری که به خودش تعلق داشت ... دیوارهایی برای حکمرانی ... درچارچوب در ناگهان میخکوب شد ... فراموش کرده بود نسل ِ آشپزخانه های open خیلی وقت است پناهگاهش را از او گرفته ! تندی اشک ها در گلو حبس شد!

                                                                     ( نیمه شب سیزدهم - بدست سحر )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 3:41  توسط سحرنوشت  | 

شاید همین لحظه اتفاق افتد ...
آغازی در این لحظه و شاید پایانی ...
براستی ابدیتی وجود دارد ...!؟
آغاز ها فراموش می شوند و پایان ها تا نهایت زخم می زنند ..
زخم هایی بی نشان ..
رفیق ِ روزهای خوب , رفیق ِ خوب ِ روزها .. همیشه ماندگاره من , همیشه در هنوزها
گاه بهار سبز و دلنشین جلوه میکند و گاه زرد و خزانی !
و من بدنبال ِ لحظه روانم ...
لحظه سواره و من پیاده
!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 19:13  توسط سحرنوشت  | 

عید اومده , نوروزه , چه فصل پر امیدی
فردا رو چه دیدی
فردا رو چه دیدی
شاید که یه روز تو هم به آرزوت رسیدی
فردا رو چه دیدی
فردا رو چه دیدی
توکل به خدا کن , برو بختو صدا کن
پای سفره ی هفت سین واسه خوشبختی دعا کن
دیگه فصل ٍ بهاره , خوشی بر سر ٍ کاره
پس عشق کن و دست بزن و شادی به پا کن
فردا رو چه دیدی , گذشته ها گذشته به آینده نیگا کن
عید اومده , نوروزه , یک ساله جدیدی
تو چشمای من نیگا نکن با نا امیدی
فردا رو چه دیدی
فردا رو چه دیدی

مهمانپذیر ٍ فکردار آماده ی ارائه خدمات به شهروندان محترم .. همه روزه از ساعت نه صبح الی نه شب .. :دی
والله آخه ( ترکی بخونید ) ... آقا گرم شده ها .. انگار خرداد ماهه .. تا جایی که بنده یادم هست ما هر سال این موقع سیستم های گرمایشی رو بکار می بریم ولی امسال از این خبرا نیست .. تازشم امروزه که بعد از یک هفته رفتم بیرون دیدم یه درختی شکوفه زده بود .. ادرس بدم ؟ ( چارراه باغشمال ) ... بنده یک هفته نت نداشتم ( همه ی استخونای تنم درد میکرد :دی ) روزگار خوش میگذره .. ملالی نیست جز کمی تحول ! ما این روزها فامیل های از یاد رفته را ملاقات نموده ایم ... دیگه عیاره ریختن ٍ چای در فنجان ها به دستم امده ... دیگه لازم نیست مامان هی صورتشو سرخ کنه و بگه عزیزم میوه بیار .. تشخیص میدم خودم ... بزرگ شدم خب من !  فردا رو چه دیدی ... عیدی ؟ چنگی به دل نمیزنه .. هر چی مامان اینا داده بودن امروز رفتم یک ساعته تمومش کردم و اومدم :دی نت رو شارژ کردم ... عینک خریدم از این گنده ها ( دوسش دارم ) ... این روزها همه چی خوبه ها کلا فقط یه مساله ای هست .. اینکه من کمی سگ شدم و تقریبا پاچه ی همه رو میگیرم ... طفلکی مستر یگانه رو همچین خراب کردم که دیگه پشت سرشم نیگا نمیکنه عمرا .. گفت خانوم فکردار فک کنم شما با خودتونم دعوا دارین .. :دی مهم نیست اصلا خودمو عشقه ( در حال حاضر اینجوری فکر میکنم , معلوم نیست یک ساعت دیگه چی بگم ) قراره بنده تا بعد از تعطیلات همه ی کتابامو یک بار مرور کنم ( مثلا دیگه ) ولی تا الان دریغ از یک خط ... امون نمیدن که ماشالا ... خفه شدم از بس کرم بسابم رو این صورت و سایه و خط آبی بکشم ... نمیزارن ادم طبیعی باشه :دی فردا رو چه دیدی ...

راستی سال نو مبارک !

بعدا نوشت :وقتی میام اینجا از خوشی و خنده می نویسم همچین برخورد می کنند که انگار حرف بدی زده شده و احساس عذاب وجدان بهم دست میده .. ! شاید تکرار نشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت 15:52  توسط سحرنوشت  |