دلِ من می سوزد ..
دل ِ من می سوزد از خواری ها ... از پستی ها ... از زوال رفتن ها ... از هرز رفتن ها ... به فریادم برس یا رب ... بیاده آن دیالوگی که گفت : خدایا چرا مرا لَچَک به سر آفریدی ؟
من برابری می خواهم ..
من حقوق می خواهم ..
من ارزش می خواهم ..
من احترام می خواهم ..
من دیده شدن می خواهم ..
من نمی خواهم حق تقدم با من باشد ...
من نمی خواهم در وارد شدن و نشستن مقدم باشم ...
من نمی خواهم کسی دری برایم باز کند ...
من نمی خواهم انتخاب شوم ...
من نمی خواهم فروخته و خریده شوم ...
من نمی خواهم چشم و ابرو و قد و بالایم دیده و پسندیده شود ...
من نمی خواهم سنگسار شوم ..
من نمی خواهم روزی از آن ِ خود داشته باشم ....
به من اتاقی از آن ِ خود دهید ...
فکری از آن ِ خود دهید ...
همسری از آن ِ خود دهید نه جسم و روحی که حق داشته باشد بین چهار نفر تقسیم گردد ...
.
.
.
تلخ می نویسم .. می نالم ... غر میزنم ... باشد ...
من می نویسم ...
خواه تو بخوان و خواه نخواه و در تدارک ِ سین هایت باش !
کسی به فکر ِ گلها نیست
کسی به فکر ِ ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر ِ آفتاب
ورم کرده است
که ذهن ِ باغچه دارد آرام آرام از خاطرات ِ سبز تهی می شود
و حس ِ باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش ِ یک ابر ِ ناشناس
خمیازه می کشد !
هر روز بهتر از دیروز ... لغو مجوز می شوند ... یک به یک ... ای مخاطب تو حق خواندن نداری... ای مخاطب تو دلت را به چند نشریه پر از داستانهای عبرت آموز و دختران فراری و بر سر دو راهی ها خوش کن تا فکر و مغزت فیکس بماند , مبادا دریچه ای جدید به رویت باز شود ... دنیای تصویر"، "هفت"، "بازنگری"، "صبح زندگی"، "تلاش"، "به سوی افتخار"، "ندای ایران"، "شوکا" و "هاوار" به استناد تبصره ماده ۱۱ قانون مطبوعات لغو مجوز شدند .... دیگر دنیای تصویر چرا؟ چه بر سر ِ ما می آید ؟ و شاید آمده است!


