تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

شنبه روزه بدی بود
روزه بی حوصلگی
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روزه میلاده منه
اما شعره تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروبه سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
عصره چارشنبه ی من
هه!
عصره خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روزه پنجشنبه اومد
مثه سقاحک پیر
رو نوکش یه جیکه آب
گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود!

فرهاد...

هستیم ما هشیار شهیدای شهر
خوابیمو بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سره اون کوه
بالای دره
روی این میدون
همیشه خندون!
یه شب ماه میاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 0:29  توسط سحرنوشت  | 

توئم حوصله نداری ؟
توئم از تکرار ذله شدی ؟
توئم هوای تازه میخوای ؟
شنیدی میگن : گشتم نبود.نگرد نیست؟!
شده از خودت حالت بهم بخوره؟
شده از غرغر کردنای خودت کلافه شده باشی؟
توی امتداد همین جایی که من نشستم نشسته ... بزرگتر از منه... میترسم ازش؟ نمیدونم ! چه بدم نیگا میکنه .. انگاری ارث باباشو خوردم... عصبانی میشه.. پاهاشو میکوبه زمین . مثه اون بچه ها که کنار اسباب بازی فروشی ها نق میزنن و میگن من میخوام من میخوام... خب چیکار کنه طفلک اینم میخواد بچه باشه .. اینم میخواد ...


نفس نفس بودنِ من از تو
                  شکفتن و گفتن من از تو
مرورم کن خط به خط از نو
                 بیا ببین در چه حالم از تو
ببین ببین چه زلالم از تو
                 بیا شعر محال من شو

مقنعه رو تا روی پیشونیم کشیدم جلو.. ایستادم جلو آینه ، چادر سفیده گل گلی رو میندازم رو سرم ، همونجور دارم خودمو نیگا میکنم .. خجالت میکشم ! آخه دختره خوب داری خودتو گول میزنی ؟ اگه راس میگی وقتی تو خیابونی مقنعه تو اینقد بکش جلو.. اونا محرم شدن و اونی که جلوش سجده میکنی نامحرم؟ شونه هامو میندازم بالا و میگم خب که چی؟ مهم نیت و فکره ... مهم این نیست که من خودمو کیپ بگیرم و جایی نرم و با کسی حرف نزنم تا بگن رستگار شدم .. اون ارزشی نداره ... اونی ارزش داره که بری ، ببینی، حرف بزنی، بخندی، بگردی، بپوشی، نیگات کنن، و ...... و بین همه ی این چیزا باشی و رستگار! کسی فهمید من چی گفتم اصلا؟ .. با این چیزا سند آدمیت رو به نام کسی نمیزنن ... من از اینی که هستم خوشم میاد... حرفیه؟ از محدودیت به هر شکل و نوعی که باشه بیزارم .. ولی آزادی هم شروطی داره ... شروطی که هر کسی فقط خودش میتونه تعیین کنه... چون از انسان به انسانی دیگه متغیره ... خیلی دارم اراجیف میگم آره؟ مثه اینکه آره... پس فعلا بیخیال تا بعد!

بی ربط نوشت: به من میگه تو خیلی عقب موندی ها.. ببین چند سالته.. خواهره من چند ماه از تو بزرگتره داره کاردانی شو تموم میکنه ... مامانو نیگا میکنم! اشاره میکنه که چیزی نگو.. خفه میشم .. میام تو اتاق سرمو میزارم رو میز و فکر میکنم که چرا باید به همه جواب پس بدم؟مگه زندگی مال من نیست؟ مگه من نباید واسه خودم تصمیم بگیرم که چیکار باید بکنم؟ پس چی میگن اینا؟ خسته شدم از بس اینو اون پرسیدن چرا نرفتی دانشگاه؟ ایها الناس کاری به کارم نداشته باشین ... فرصت دارم هنوز .. این مهمه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 16:56  توسط سحرنوشت  | 

نه ! اشکاتو نگه دار باز محشره گناهه
مهمون سرای بی آب باز قتلگاه ماهه
نه! جانیشینی این نیست
مهمون نوازی این نیست
آهای خلیفه ی کفر ....!  این حقه بازی دین نیست!!!!

 منبع عکس : اینجاست! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 3:16  توسط سحرنوشت  | 

پشت دیوار اتاق من صداهایی نا مفهموم به گوش می رسد .. صداهایی به مثابه پچ پچ های در گوشی دخترکان دبیرستانی سر زنگ های کسل کننده ی عربی ! به همان ضعیفی و به همان خفیفی.. و اینک در اینجا من دبیرم! اینجا قبیله ایست از آنِ من ! در اینجا من حکم رانی میکنم . و طبیعتا به همان زیرکی و تیزی که مختص معلم هاست عمل میکنم ...! اما در اینجا هیچ دخترکی نیست تا اندکی توبیخ اش کنیم و به سزای عملش که همان پچ پچ ها باشد برسانیم! ناچار باید گشت.. راهی برای دیدن پشت و داخل دیوار نیست ..باید خیال پردازی و نظریه پردازی کرد .. جن و پری صدر اعظم تمامی تخیل هاست.. و چه تفکره حقیری .. قبلا که گفته بودم نسل من حوصله ی زیادی ندارد .. فکر کردن برایش از هر دردی طاقت فرسا تر است .. حل مسئله را به رفع آن ترجیح میدهد .. به مانند من! چه راهی بهتر از هدفونی در گوش و موزیکی با صدای بلند ؟!
گاه آنقدر دیووانه ی هیجده سالگی خود میشوم که آن را به کیکی تشبیه میکنم که حریصانه حسرت گاز زدن به تکه ای از آن در وجودم آتشی سخت غوغا می کند .. و گاه از اینکه هیجده سالگی ام اینقدر تلخ و پر رمز و راز میگذرد نا امید میشوم .. اما نه! تلخ نیست... طعم گسی دارد... شیرین ولی گس.. ناراضی نیستم .. از اینکه بیهوده نمیگذرد خوشحالم ... و اما.......... و اما هیچ! سخن کوته کنیم که صبر نیز کم است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 0:48  توسط سحرنوشت  | 

وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شمع
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی بی نامی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند
بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی ظلمانی
دل سرود شکستن را
بگو که بخون بسراید این عشیره ی زندانی
حرف آخر اسفند را
با دژخیمان اگر شکنجه!
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما توان فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردم
امروزه ما..! امروزه فریاد
فردای ما..! روزه بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم
دل سروده شکستن را
بگو که بخون می سرایم دوباره با دل و جانم
حرف آخر اسفند را
بگو به ایران!
بگو به ایران!
.
.
دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
دوباره میگویم از تو گل که میل نسل جوان تو
دوباره مشویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام به گوره خود خواهم ایستاد
که بر کنم قلب اهرمن ! به نعره ی آنچنان خویش

پ.ن : شعار بود؟ کشک بود؟ باد هوا بود؟ آره .. ولی باید امید داشت!

پ.ن: من به امید! امید دارم..

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 18:54  توسط سحرنوشت  | 

آقای مجری میگه سردترین نقطه ی کشور اینجاست که من الان نشستم .. تنها گفتن همین جمله باعث میشه جمع شم تو خودم .. یادم بیافته که سرده .. مهم نیست .. بلوز زخیم و یقه ایستاده ای دارم که گرمم کنه .. جورابی که پاهامو گرم کنه ... بخاری ای که اتاقمو گرم کنه ... پتویی که برم زیرش و گرم شم .. ولی خودخواهی یه .. پس بقیه چی؟ اونی که الان یه گوشه ای داره یخ میزنه ؟! یه مجری دیگه میگه بیشترین آمار گاز گرفتگی مال شهره ماست .. از اول زمستون تا الان پنجاه نفر.. رقم زیادی نیست؟ چرا هست! خوب فکر کن پنجاه تا نفس .. پنجاه تا صدا .. خاموش شدن.. اونا دلایلی دارن برای خودشون .. میگن بی احتیاطی .. به توجهی به این چیزو اون چیز .. و کلی حرفای دیگه .. ولی من تنها میگم ب د ب خ ت ی !
اینو میشه حتی از خونه هایی که اون صداها و نفس های خاموش شده رو از توشون میکشن بیرون فهمید... از بالای شهر تا پاییین شهر چند تا مسیره؟ چند تا خیابون اینور تر یا اونور تر میتونه سرنوشت آدمو عوض کنه .. قبول نداری؟ خب به درک .. من قبول دارم .. کدوم بی رحمی این مرز بندی رو درست کرد؟
زمستون یعنی مرگ؟
زمستون یعنی برف ؟
زمستون یعنی سرما ؟
زمستون یعنی سقف خراب ؟
زمستون یعنی کمبود امکانات ؟
یا اینکه:
زمستون یعنی لبو فروش های سر چهار راه ها!

بی ربط نوشت : آلبوم جدید کاوه یغمایی رو از دست ندین ....!

بی ربط نوشت ۲ : دو روز پیش تولده ۷۳ سالگی خانوم شاعر بود .. خب معلومه منظورم کیه! فروغ .

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما                                        
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 3:12  توسط سحرنوشت  | 

 زیر چشی چشمک میزنه این دختره این زلزله .. این دلو از جا میکنه این دختره این دلبره .. رسم لوندی میدونه این دختره دل میبره ........... خداییش آهنگ قشنگیه ها میشه از صب تا عصر باهاش جلو آینه واسه خودت برقصی و حال کنی فقط کافیه یه رژ صورتی خوشگلم باهاش قاطی کنی دیگه تکمیل میشه ... برو حالشو ببر d: چه حالی میده برف بباره و بری بیرون و ایضا کمی تا حدودی قندیل ببندی .. تا جلوی میزه ساناز جون بری ولی ازش نخوای واست ته اون فنجون قهوه رو نیگا کنه .. میترسی هم از ته اون فنجون هم از دهن نحس ساناز جون ... ساناز جون با کلاسه .. وقت میده .. پشت میز کارش میشینه .. این بار به جای اون گوشی زیر خاکیش یه N95 خریده گذاشته جفتش باهاش حال میکنه .. ساناز جون از آیفون تصویریش نیگا میکنه اگه از تیریپ کسی خوشش نیاد راش نمیده ... شیطونه میگه برو ور دستش کمی چیز یاد بگیر بیا یه کارو کاسبی حسابی را بنداز ... ( والله آخه )
تنها مزیت تنها تو خونه موندن فقط اینه که صدای اینو تا آخر زیاد کنی و واست جیغ بزنه بخونه u are evrything for me ... دهن مدرن تاکینگ بدبخت سرویس شد از بس که من این روزا این آهن عتیقه رو میگوشم! تو اوج صدا و آهنگ مامان زنگ میزنه میگه خوبی خانومی؟ ( اینجاست که من زود میگیرم یه چیزی میخواد این ) میگم خوبم ! چیکار باید بکنم ؟ میخنده میگه آفرین اون شلغم ها رو پوست بگیر حلقه حلقه کن کمی آب بریز روش بزار رو گاز .. میگم ok پس توئم واسه من بستنی بخر بیار .. گوشی و قطع میکنم و یه لحظه بوی گنده شلغم میپیچه تو دماغم .. چه خبره امروز همه یاد من افتادن؟ گوشیم ترکید از بس sms اومده .. ( شمیم از اول تا آخر message box  فقط اسم توئه خره ) d: صدو پنجاه تا رقم بالایی نیست که ! به به هنوز داره میخونه  when u help me in your eyes ... چرا هیچ راهی نیست کمی آدم خودشو تخلیه کنه ؟ چقدر آهنگ؟ چقدر رقص ؟ چقر فک زدن با تل ؟ چقدر ولگردی ؟ چقدر عوض کردن نوع و رنگ آرایش و لباس ؟ چرا هیچ اتفاق خاصی نمی افته ؟ یعنی اتفاقی می افته یه روز ؟؟!

تولده نفس خودم .. عشقولی چشم آبی خودم .. مهربونترینم ... آجی آتنا ی قشنگم مبارک! دختره نازه دی ماه *-:

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 20:17  توسط سحرنوشت  | 

چه مهم است باغچه ی حیاط خانه ی ما درخت خرمالو برویاند یا گیلاس! چه مهم است چراغ های رابطه تاریک باشند و یا روشن! چه مهم است چرخش بی رحمانه ی زمین .. ؟ چه تفاوت دارد زیر آسمان من شب باشد و زیر آسمان آنی روشنایی! مگر نه اینکه همه چیز در گذر است؟ مگر نه اینکه مطلقی وجود ندارد ؟ مگر نه اینکه من عشق میورزم او هم ؟ مگر نه اینکه من اعتراض میکنم.... نمیدانم ! آیا براستی او نیز اعتراضی می کند ؟ ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها می گذرند و من پیوسته در دیارهای ذهنم در کوچم! کوچ میکنم بی هیچ آذوقه ای ... تنها آذوقه ام اندیشه ام است ! اندیشه ای که به پایداریش شک میورزم و در جدال با او گاه شکست میخورم و گاه طعم گس پیروزی را حس میکنم ! و باز هم دلم برای او می سوزد .. اویی که با پیروزی من مغموم با دهانی جمع شده حاصل از همان طعم گس با نومیدی مرا می نگرد ! و چه مشتاقم که همه چیز را به او ببخشم ....
پوزخند میزنی تو ؟ قهقهه بزن .. قهقهه بزن به افکار این دخترک ! حاصل اندیشه ی دخترک جز این چه می تواند باشد ؟
دخترک جلوی آینه می ایستد! عاشقانه به خودش عشق می ورزد .. در آینه به تصویر خودش لبخندی میزند ... قربان صدقه اش می رود و خود شیفتگی هایش به اوج میرسد ... ساعتی نمیگذرد ... باز هم نقطه ! همان آینه! همان تصویر ... فحش هایی نثارش میکند .. اشکهایی میریزد و با گوشه ی زبان شوری آن را می چشد .. طعم نابی ست ... تجربه اش را داری تو ؟
دخترک درد بی درمانی دارد که هیچ طبیب و هیچ نسخه ای به کارش نمی آید ! نمی فهمندش و چه تلخ نگاه میکند ... آنها از کوچیدن های او بی خبرند ... از میزان و نوع آذوقه اش هیچ نمی دانند ... رهایش کنید ... آه نه رهایش نکنید ! یاریش دهید تا سر سلامت به مقصد رسد!

من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی
منه شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب .. رفیق خوب روزها
 همیشه ماندگار من .. همیشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 1:34  توسط سحرنوشت  | 

قرار بود پست قبلی چند روزی به عنوان آخرین مطلب اینجا باقی بماند تا با نظرات مختلف آشنا شویم و باقی قضایا ولی من! بله دقیقا من هم اینک تصمیم گرفتم چیزی دیگر بنویسم تا کلا آن موضوع فراموش شود ( به دلایلی ) .. حتی نمیتوانم از آن دلایل حرفی زنم بس که ... ( بس که بی ظرفیت شده ایم )
و در ضمن تا یادم نرفته بگویم من واقعا از شما عزیزان سپاسگذرام که در نهایت ظرافت و زیرکی پست 141 منو به بحث گسترده و پرباره پشمک شناسی!؟ تبدیل کردید ..!
بگذریم از این حرفا که جز ندامت سودی دیگر برای من ندارد ..

من از مردم همین شهرم ..
همه آدمای این شهرم دوست دارم ..
چون تقریبا هیچ کدوم شونو نمی شناسم!
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم
اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده ای بکشه
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد..
آدما از دور دوست داشتنی ترند

دیروز در کمال صحت عقلانی نشستم زیر میز و همه ی مجله هامو ( لازمه بازم اسمشو بگم واقعا؟!) ریختم دورم و مستقیما رفتم سراغ صفحه ی کتاب ... دفترچه یادداشتم هم کنارم گذاشتم با روان نویسی لای یک صفحه ... اسم تمامی کتابهای معرفی شده رو همراه با نویسنده هاش نوشتم ... البته اونایی که تاکید بیشتری روشون شده و در نظرسنجی ها انتخاب شدند ... نزدیک به سی جلد کتاب شد ... من موندم و این لیست دراز ... سبک سنگین میکنم با خودم.. اون شال مشکی ای که دیدم رو بخرم ؟ یا چند جلد از اینا؟ برم سیم کارت سوخته مو باز کنم ؟ یا چند جلد از اینا؟ و ...... در نظرسنجی که با خودم کردم به این نتیجه رسیدم که : حاضرم تا سه سال همین لباس هارو بپوشم ولی در عوض همه کتابای این لیست رو بخونم و بزارم تو کتابخونه م! آهان اینه ! و امروز رفتم سه جلد از اونا رو با خودم آورم تو اتاقم .. سلوک .. جای خالی سلوچ .. سووشون ... بین خودمون بمونه ها ولی من ادبیات داستانی داخلی ( همون ایرانی دیگه خنگ!) رو به اون طرفی ها ترجیح میدم ... بیشتر میشه باهاش ارتباط برقرار کرد ..
یه تصمیماتی هم گرفتم .. میخوام یه شوهره پولدار گیر بیارم ( شایدم اون منو گیر بیاره ) و با سرمایه ای که بهم میده یه انتشاراتی بزنم .. و شاید هم روزی کافه کتابی تاسیس کردم ... چیزی متفاوت از بقیه ... البته اینا مربوط به طرح های ده ساله آینده ی توسعه ست .. و همون طور که مستحضرید آرزو بر جوانان عیب نیست !


گاه نظرات جالبی برای من میزارن .. یکبار که نظردهی رو تائیدی کرده بودم یکی اومد گفت تویی که دم از آزادی میزنی فک نمیکنی با این کار داری به شعور مخاطبت توهین میکنی؟ یعنی واقعا به شعور شما عزیزان توهین میشه اونجوری؟ بلا به دور خواهر .. به حق چیزای ندیده و نشنیده .. الهی من تیکه تیکه ی اون شعور شما بشم اساسی...!

خیلی حرفا دارم ولی فعلا همینا بسه ...! رو دل می کنید .... 

وقتی گریبان ادن با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیووانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدو عالم به ادم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 1:11  توسط سحرنوشت  | 

هر قوم و ملتی تعصب و ارادت خاصی به فرهنگ و اصلیتش داره ... لرها .. کردها .. ترک ها ... ولی در این بین تا اونجایی که من متوجه شدم ترک ها جور دیگه به قضیه نگاه می کنند .. متعصبانه تر و جدی تر .. جوری که احساس میکنند در طول تاریخ همه و همه دست به دست هم دادن تا حق اینا رو بخورن .. آره من خودم ترکم .. به تاریخ عظیم شهرم افتخار میکنم .. منم به مشروطه و ستارخان و باقرخان افتخار میکنم .. منم به شهریار و اشعارش افتخار میکنم .. به قدمت تک به تک آجرهای این شهر... از این همه پیشرفت صنعتی ذوق میکنم ... به ساختمان ساعت و ارک .. به بابک و بابک های قلعه دار ...
ولی در عین حال به این هم معتقدم که نباید به این فرهنگ کهن تکیه کرد .. اونا همه با ارزشن در صورتی که ازشون درس بگیریم و از تجربیاتشون در جهت مثل اونا شدن استفاده کنیم . و حتی سعی کنیم بالاتر از اونا بشیم تا افتخاری باشیم برای آیندگانمون نه اینکه را بیافتیم همه جا جار بزنیم که آقا ما این تاریخ رو داشتیم ...
شرط میبندم عده ی کثیری از کسانی که برای شورش ها و تظاهرات هر چند وقت یکبار به خیابون ها میریزن و جیغ میکشن فقط تحت تاثیر جو قرار گرفتن .. شور جوونی .. از زبون ترکی دفاع میکنن و توقع دارن همه به این زبون صحبت کنند و من خودم به این رسیددم که اگه توی سازمان و اداره ی کار داشته باشی و فارسی صحبت کنی دیرتر به نتیجه میرسی ... در صورتی که مایی که دم از آزادی میزنیم باید بدونیم که این نمونه ای از ازادی یه . هر کسی میتونه آزادانه با زبونی که راحت تره صحبت کنه .. از روزی میترسم که این تعصب های خشک و بیجا برای شهرمون یه انزوا رو به ارمغان بیاره .. روزی برسه که اینجا بشه پایتختی برای ترک ها و هیچ ارتباطی با شهرهای دیگه نباشه ... ولی فراموش نکنیم که ما سر ایرانیم ... ایرانی که کمتر از تبریز افتخار نداره ... تاریخی که ما رو به آریایی ها پیوند میده .. آزادی رو برای ایران بخواییم نه تبریز!

جامعه بدون جنگ!
جامعه بدون فقر!
جامعه بدون زندانی سیاسی!
جامعه بدون تحریم!
جامعه بدون تبعیض نژادی!
جامعه بدون تبعیض جنسي!
جامعه بدون سرکوب!
جامعه بدون اعدام!
جامعه بدون سنگ سار!
جامعه بدون سلاح کشتار جمعی ...!
جامعه آزاد!
جامعه با زندگی انسانی برای همه!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 2:25  توسط سحرنوشت  | 

مطالب قدیمی‌تر