روزه بی حوصلگی
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روزه میلاده منه
اما شعره تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروبه سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
عصره چارشنبه ی من
هه!
عصره خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روزه پنجشنبه اومد
مثه سقاحک پیر
رو نوکش یه جیکه آب
گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود!
فرهاد...
هستیم ما هشیار شهیدای شهر
خوابیمو بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سره اون کوه
بالای دره
روی این میدون
همیشه خندون!
یه شب ماه میاد....






