نه تاریکه و نه روشن .. چیزی بین این دو اما تاریکی لجوجانه سعی دارد بیشتر خودش را نشون دهد و موفقیتش رو به رخ سفیدی روز بده...
ابری تر از این حرف هاست ..دانه های ریزی به نام برف نیز میبارد !
آماده ام .. تنها کافیست زیپ کاپشنم رو بکشم بالا و برم...میرم کفش بپوشم و همین که پوتین هامو به پا میکنم و با وسواس سعی دارم شلوارم کاملا زیرش صاف بایسته و موفق میشم تازه به یاد میارم که سردار
ر ا د ا ن محترم و عزیز دستور داده اند این قرطی بازی ها ممنوع! اگه اینجوری بپوشین میگیریم جیزتون می کنیم .. باشد که رستگار شوید ! اهمیتی نمیدم و شونه هامو میندازم بالا و به خودم میگم : ...... ( چیزه جالبی نبود )
مامان میپرسه : کجا؟
جواب میدم : هواخوری!!
........
دستامو میکنم تو جیبام و را می افتم.. اولین کاری که میکنم زود با پشت دست رژ لب
قهوه ای سوخته مو محکم پاک میکنم .. دلم هیچ نگاهی نمیخواد .. میخوام بزارن کمی راحت باشم.. بی خیالی از سرو روم میباره! بی اعتنا به آدمای عجیب میگذرم و با خودم فکر میکنم .. اینجا خیابونی ست که من میتونم هزاران صفحه از خاطراتی که توش داشتم بنویسم ... چه بسیار دفعاتی که با معشوقه های سالهای نه چندان دورم اینجا رو طی نکردم! پسرک هایی که عاشق بودند مرا ... و شاید هم لاف عاشقی میزدند ..معشوقه هایی که هیچ تعلق خاطری بهشون نداشتم و ندارم به استثنای یک نفر! در اصل من عروسکی کوکی بودم که کنار اونا راه میرفتم و نقش معشوقه رو بخوبی ایفا میکردم... اینجا همون جایی ست که چند سال پیش که من دختری تازه دبیرستانی شده بودم همراه با پس
رکی که کنارم بود قدم میزدم .. اون اشک می ریخت و من به سرعت آدامس نعنایی مو می جویدم و به امتحان آخره هفته فکر میکردم!
.............
میرسم سر خیابون .. میرم سراغ دکه ی روزنامه فروشی و میگردم و میگردم و بالاخره یه
چلچراغ اون زیر ها پیدا میکنم ! بیاد میارم زمانی ( شاید پنج سال
پیش ) حتی آخرین روز هفته هم که میرفتم سراغش چندین جلدی که رو دست فروشنده باد کرده بود رو میدیدم و با خود فکر میکردم : یعنی جز من هیچکس اینو نمی خونه؟ ولی حالا همه چیز عوض شده... دیگه شماره ای باد نکرده رو دستش و فردا آخرین روزه هفته ست!
بر میگردم! چ
شمانم به چشمانی گره میخوره که چند سالی ست جز نگاه چیزی بینشون نبوده ... چشم هایی که همیشه در این خیابون اینطور به هم دیگه زل میزنن... اوه چقدر بزرگ شده.. با اون روزها هیچ سنخیتی نداره ... یعنی منم....؟!
دخترو پسری جلوتر از من کنار همدیگه قدم میزنن و با تلاشی عجیب سخت دست یکدیگرو گرفتند... از چند فرسخی میشه فهمید که دختر دهه ی هفتادی و پسر مثل خودم از اواخر دهه ی شصت باشه! یه ریز دارن حرف میزنن.. من چیزی نمیشنوم .. فقط از زیر شالی که جلوی دهنمو باهاش
گرفتم لبخند تلخی میزنم و میگم باور نکنید این گرمی رو.. همش گذراست..
صدای اس ام اس از توی کیفم میاد .. دلم نمیاد دستامو از توی جیبم در بیارم ..
هوا کاملا تاریک شده و برف آروم آروم داره میباره ... شب قشنگی یه .. و شاید هم میتونه باشه!
میرسم نزدیک خونه .. مجبور میشم دستامو از جیبم در بیارم و توی این شلوغی یه کیفم کلید رو در بیارم .. همونجور که جلوی در ایستاده م چشمم به گوشیم میخوره و باز میکنم ببینم کی چی نوشته ..."
چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردائی؟ پیله ات را بگشا . تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی " لعنتی ! تکراری بود ...
