+ چرا *واقعا* شده تیکه کلام من این روزا؟
شاید اونقدر دروغ گفتم و شنیدم که دیگه برای اثبات حرفام مجبورم از *واقعا* استفاده کنم ... من دروغگوی خوبی نیستم ... خیلی زود دستم رو میشه ...
شب ارزوها ... چقدر توی بیست و چهار ساعت گذشته اینو شنیدم ... نمیدونم چرا اصلا نتونستم ارزو کنم .. عوضش دعا کردم ... فکر کردم خوب اینم یه جور آرزو میشه دیگه ... برای سلامتی اتنا ... برای موفقیت همه ی اطرافیانم ... حتی به فکر دوستای مجازیم هم بودم ... برای خوشبختی اونی که منو به اینجایی رسوند که الان هستم .. بهترین دوست و معلمم ... کسی که بهم زندگی کردنو یاد داد ... کسی که جواب خیلی از چراهای منو داد ... کسی که بهم جهت داد .. ولی حالا دیگه نیست .. نیست و من هر دوشنبه شب وقتی مدار صفر درجه رو می بینم به یادش می افتم ...
خیلی سخته که همیشه برای بقیه نقش راهنما و مشاور رو بازی کنی ولی واسه ی خودت هیچی نباشی ... حتی نتونی واسه خودت یه تصمیم کوچیک بگیری ... حتی نتونی مسیرهای زندگی خودتو پیدا کنی و ازشون عبور کنی ولی نقشه ی مسیرهای دیگرانو خیلی ساده طراحی کنی براشون ...
خودشناسی اصلا مساله ی ساده ای نیست ... راه داره ... راهی که من هنوز بعد از این همه سال نتونستم پیداش کنم ...
امشب از یکی پرسیدم تو چه ارزویی کردی ؟
++ گفت: آرزو کردم دنیای سالمی داشته باشیم ..
گفتم حیف شد ... ارزوی بیخودی کردی ....چطوری توقع داری دنیای سالمی داشته باشیم وقتی همین منو تو و امثال ما هستند که این دنیا رو کثیف کردند ... تا وقتی ما باشیم دنیا هم همین جوره .. سعی کن آرزو کنی نه خیال پردازی
واقعا بعضی وقتا ما انسانها چه حرفای وقیحانه ای می زنیم ...
حالا تو دشت بی صدا دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم خوبی یه ما دشمنی یه
کاش منو تو می فهمیدیم اومدنی رفتنی یه
