تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

 

به نظرم اینی که میگن تغییر کردن کار مشکلی یه و این مزخرفات کلا اشتباهه!
من که میگم یه آدم میتونه در عرض یک دقیقه خودشو از این رو به اون رو کنه .. جوری که حتی خودشم شک کنه که این خودشه یا کسی دیگه ...
دقیقا همون حسی که من دیروز داشتم ... مطمئنم هیشکی نمیتونه حدس بزنه چیکار کردم ... کاری که همین الانشم ( با این افکار فعلی ) حالمو بهم میزنه ولی ... ولی دیروز ( با یه افکار دیگه ) خیلی هم برام جالب بود...فک نمیکنم بفهمین چی میگم ولی اون مهم نیس زیاد مهم اصل مطلب که میخوام بگم ...
شده تا حالا یکی یه چیزی براتون بگه و شما زود جبهه بگیرین و بگین امکان نداره من همچین کاری کنم ! یا اینکه : امکان نداره من اینجوری رفتار کنم! و خیلی چیزای دیگه ..
من که میگم اینا همش از سر احساسات لحظه ای و ناپیدار ما نشات میگیره! انسان یه موجوده آزاده که هر جوری که بخواد میتونه باشه و هیچ نبایدی تو مسیرش نیست ... اگه بخوای یه چیزی رو فراموش کنی میکنی ... اگه بخوای یه کاری رو شروع کنی میکنی ... اگه بخوای زندگیتو به گند بکشی میتونی ... اگه بخوای اوج بگیری میتونی ... ولی حیف .. حیف که قدرتش رو نداریم ... همه ی اون نتونستن های ما از کمبوده اعتماد به نفس ناشی میشه ... از اینکه میترسیم .. قدرت ریسک نداریم .. اونقدر خودمون رو وابسته ی بعضی چیزا می کنیم که گاهی اوقات تصور زندگی کردن بدون اونها برامون شکنجه میشه!
واقعا بیایین کمی روراست باشیم با همدیگه ... آیا حقیقتا ما بدون بعضی چیزا و بعضی اشخاص قادر به زندگی نیستیم؟ نمیتونیم نفس بکشیم؟ میمیریم؟
معلومه که نه...! پس لطفا دیگه به خودتون و خودمون دروغ نگیم!


خدایان تاس می ریزند و نمی پرسند آیا می خواهیم بازی کنیم یا نه . نمی خواهند بدانند با این بازی چه چیزی را ترک می کنید .. یک مرده! یک خانه! کار و شغل یا یک رویا!
در جایی در این کیهان تاس می ریزند و تو اتفاقا انتخاب میشوی از آن لحظه به بعد برد و باخت فقط به بخت بستگی دارد.
خدایان تاس می ریزند و عشق را از زندان خود آزاد می کنند. این نیرویی را که می تواند بیافریند و یا نابود کند - بسته به اینکه هنگام خروج از زندان باد از کدام سو بوزد.

پائولو کوئیلو ( کنار رود پیدرا نشستم و گریستم )

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 16:27  توسط سحرنوشت  | 

ساعت 12
میرم جلو آینه می ایستم یه نیگا به خودم میندازمو برسو بر میدارم جلوی موهامو میدم بالا یه لبخند کوچولو میزنم
کامپیوترو روشن میکنم ..کل اهنگای گوگوش رو انتخاب میکنم و صدای اسپیکرو تا ته دنیا میبرم بالا ... خوشبختانه از این لحاظ شانس آوردم که به سرو صداهای اتاقم کاری نداشته باشن

خسته و زخمی دست ادمک های بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم

موبایلو بر میدارم یه اس ام اس میزنم جوابی نمیاد پرتش میکنم رو تخت .. مثل همیشه که اعصابم قاطی میشه دندونامو محکم به همدیگه فشار میدم .. احساس میکنم همین الان همشون خرد میشن ولی اهمیتی نمیدم ..
مسنجرو باز میکنم ... ملت دلشون خوشه ها .. همینجور پی ام میدن ... یه busy میزنم کنار آی دیم .. پا میشم میرم دندونامو مسواک میزنم ...  بازم میرم جلوی آینه ... گوگوش جونم داره واسه خودش عربده میکشه ... یه ماتیک رنگ جیغ بر میدارم محکم میکشم رو لبام ... یه تصویر میاد جلو چشام یه لحظه ... با پشت دستم لبامو پاک میکنمو چشام میزارم رو هم ...
بلا تکلیف طول و عرض اتاقو میرمو میام ... فکر میکنم چی میشد الان داشتم تو شاه گلی راه میرفتم و فکر میکردم ... خندم میگیره .. اخه دختره ی خر مگه اینجا پاریس که این وقت شب پاشی بری بیرون ...
چشمم به کلکسیون عکسی که رو دیوار درست کردم می افته ..شریعتی ... مصدق .. سپهری ... شاملو .. شاملو رو همیشه دوست داشتم .. بیشتر از شعراش عاشق صداش بودم ... کاش الان زنده بود ... همیشه دوست داشتم نقش معشوقه ی شاملو رو بازی کنم ...نه تو رویا بلکه تو واقعیت ...
شاملویی که جوون بود نه .. پیری شو دوست داشتم ... مثه اندیشه فولادوند توی فیلم سربازهای جمعه که عاشق استادش شده بود ... استادی که اتفاقا صداش شباهت عجیبی به شاملو داشت ... حتما چندین سال پیش هم یه دختری همسن و سال من عاشقش بوده .. چه خوشبخت بوده اون ...
وا پس این اراجیف چیه من دارم میگم اخه ... مامان میگه تو باید نویسنده یا شاعر بشی با این روحیه ت ... محمده نینا میگه باید بری انجمن حمایت از حقوق بشر ... ولی خودم میگم من فقط باید برم بمیرم ..

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسریم
واسه ما رهایی مرگ تا رها بشیم میمیریم


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 1:46  توسط سحرنوشت  | 

وقتی شبا از شدت گرما مجبوری پنجره های اتاقتو باز کنی ....
وقتی هر روز عصر که میشه دلت هوای گشت و گزار تو شهرو میکنه ...
وقتی بعد از ظهرا دلت یه خواب حسابی میخواد ...
همه و همه میخوان به زور بهت ثابت کنن که هی پاشو تابستون اومده ...
تابستونی که با گرما و آفتابای داغش افسرده ترین آدمای دنیا رو هم وادار به لبخند زدن میکنه ...
وادار میکنه تا یه بار دیگه پاشی سر پا محکم بایستی و بگی من میتونم ...
به نظر من که تحرک و جنب و جوشی که تو گرما سراغ آدم میاد توی هیچ فصلی نمیشه پیدا کرد...
دوسش دارم
این حالو هوا رو میگم ...
دوس دارم وقتی ظهرای داغ از بیرون میای خونه مستقیم برای سراغ یه چیزه خنک ... بری وایستی جلو کولر تا باد خنک دیووونت کنه ...
پ.ن : هیجدهمین گرمای زندگیم داره از راه میرسه و من از خوشحالی نمیدونم چیکار کنم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 17:27  توسط سحرنوشت  | 

 و من اشک می ریزم!
و من غصه میخورم!
و من از این ازدحام دلتنگی و تنهایی شکوه نمیکنم جز در تنهایی خودم...

تنهایی شاید یه راهه راهی یه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار هجرتو هجرتو هجرت
اما تو این راه که همرام جز هجوم خار و خس نیس
کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست

و من دلم هوایی تازه میخواد تا از ته دل فریاد بکشم و از همه ی آدمایی که نفرینم کردن طلب بخشش کنم...
نفرینی که لایقش نبودم ولی خیلی ساده وارد زندگیم شدو منو به جایی رسوند که الان هستم...
نفرین هایی که هر روزم رو تلخ تر از روزه قبل میکنه و من فقط سکوت میکنم تا ببینم موج بیرحم زندگی منو تا کجا میخواد برسونه...
آره منو تو الهه هایی هستیم که قداست رو از ما گرفتن ...
الهه های کوچیکی که خیلی زود پرتمون کردن تو جاده ی زندگی تا اونقدر غلت بزنیم که ....
خدایا من نمیتونم...
دستمو میگیری؟!!

برای باور بودن جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید
که سر خستگی هاتو بروی سینه بگیره
برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/17ساعت 3:35  توسط سحرنوشت  | 

همه ی مشکلات جامعه ی اسلامی ما حل شده بود فقط تنها معضل مون بلند کردن چند سانت مانتو و شلوار بود ... همه ی مرزهای کشورمون امنیت داشت و پاکسازی شده بود از ورود مواد مخدر فقط همین چند تن بود که پیدا کردن و دیگه اعتیاد ریشه کن شد ...
 همه چی حل شده .. همه چی ... رشد چندین درصدی نوجوونایی که ترک تحصیل کردن ... رسیدگی به پرونده ی شهرام جزایری عزیز ... تورم و افزایش قیمت چند برابری ... عقده های روانی مردم کشور که همه ناشی از فقرو فاصله طبقاتی یه  ... فقر و بزرگترین ره اوردش فحشا ... فاصله ی طبقاتی چشمگیر مردم ... همه و همه تموم شدن ... همه ی اینا حل شدن ... در حال حاضر فقط یه چند تا از این عامل های فساد ( دخترو پسرای شیک و اطو کشیده ) مونده موندن که به لطف خدا و امدادهای غیبی ( نیروی انتظامی و... ) این مشکل هم داره حل میشه
دیگه چی میخوایین آخه شماها؟
خیلی هم باید شکر گزار باشین که چنین جامعه ی پاکی دارین ...
توی خیابونای اینجا امنیت بیداد میکنه ...
طوری که این بار از زیادی امنیت جرات بیرون اومدن از خونه هامونو نداریم ...
آقای خمینی محترم کجایی که ببینی چه بر سر ملت همیشه در صحنه ی شما اومده ...


 اینجا همه گرگن میخوای باشی مثه بره بزار چشمو گوشتو من باز کنم یه ذره
اینجا جنگل بخور تا خورده نشی اینجا نصف عقده ای اند نصف وحشی
اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه روح مردمو زخمی و بیمار میکنه
همه کنار همن فقیرا و مایه داره خفن توی تاکسی همه میخوان کرایه ندن
حقیقت روشنه خودتو به اون راه نزن روشنترش میکنم پس بمون جا نزن
خدا پاشو من چند سالی باهات حرف دارم خدا پاشو پا شدی نشو نارحت از کارم
کجاهاشو دیدی تازه اول کارم خدا من یه اشغالم باهات کلی حرف دارم
نمکی با چرخش کناره یه بنزه .. هیکلو چرخش با هم کرایه ی بنزه
منو تو و اون بودیم از یه قطره حالا ببین فاصله ی ماها چقدره
دلیل چرخش زمین نیست جاذبه پوله که زمینو می چرخونه جالبه
این روزا اول پوله بعد خدا همه رغیت ارباب کدخدا
بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیزاره یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره
همه آگاهیم از این بلایا
حتی فرشته هم نمیاد اینورا
تا نشیم فنا با همین بلایا
اما کمک نخواستیم اشک بریزه کافیه همین برا ما
یکی همسن تو سواره ماشینه خدا بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه دعا
که منم میخوام مایه دار بشم عقده رو کنم ترکش دعا نکن بی اثره نمیکنم درکش
میخوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم
باید کور باشی نبینی تو  فخرو هر جا کنار خیابون نبینی فقرو فحشا
خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 2:16  توسط سحرنوشت  | 

تقریبا نیم ساعته صفحه ی سفید بلاگفا همینجوری بازه زل زدم بهش ... نمیدونم چی شده که احساس غریبی میکنم اینجا .. فکر میکنم که دیگه امن نیست اینجا ولی کاری نمیشه کرد نمیتونم با یه بار کلیک کردن روی کلمه ی حذف همه ی خاطراتی که اینجا داشتمو از بین ببرم... اینم از خاصیت نوستالژی ما ایرانیاست دیگه... با خاطراتمون نفس میکشیمو زندگی می کنیم...

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد ... چیزایی که نمیشه بنویسم ... بیخیال گذشته هر چی که بود دیگه گذشت ... ولی بهترین اتفاقی که برام افتادو خیلی خیلی خوشحالم کرد اون اس ام اسی بود که اون شب پرستو برام سند کرد... پرستویی که حرفامو میفهمه و حرفاشو میفهمم .. دوست بی غل و غش من ...

نمیدونم چی بنویسم فعلا تا همین جاشو داشته باشین تا بعدا بازم بیام ...

پشت این پنجره ها دل میگیره غمو غصه ی دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی

عمری یه غم تو دلم زندونی یه دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بش میگم تو آزادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی

میخوام امشب با خدام شکوه کنم .. شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست ... چرا بخت من سیاست تو میدونی

پنجره بسته میشه شب میرسه .. چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بگذره فردا میشه .. مگه فردا چی میشه تو میدونی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 14:43  توسط سحرنوشت  |