همش به خودم بدوبیرا میگم ولی خب چی کنم .. قولی بود که دادم برای اثبات وفاداریم و جلب اعتماد ...
برای اولین بار تو زندگیم بر خلاف اعتقاداتم عمل کردم .. سخته خیلی سخته ... برای اولین بار بحث نکردم .. سر حرفم نایستادم ... گفتم به جهنم از این حقم می گذرم فقط به یک امید ...
شاید تا همین حالاشم برام مهم نبود چون در عوضش چیزی با ارزش تر کنارم داشتم ولی ... خیلی حس بدی دارم .. انگاری اون اس ام اسی که الان یه نفر زد یه جورایی سحره همیشگی رو یادم آورد .. سحری که حاضره هر چیزی رو بشنوه و تحمل کنه ولی از باورهای خودش نگذره ... نشد .. این بارو نشد...
بازم میگم:
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم
نمیدونم تو چطور فک کردی با خودت ولی من احساس کردم برام تصمیم گرفتی .. منم مثه دخترای چشم و گوش بسته که خوب و بدو تشخیص نمیدن باید تصمیمی که گرفته شده بود رو قبول میکردم ... میدونم صلاح منو میخوای .. میدونم نمخیوای کسی دیگه دورم باشه ولی ... کاش باور میکردی که من خوب میدونم با هر کسی باید در چه حدی حرف بزنم .. کاش .....
اینو بدون هر کسی دیگه بود محال بود جلوی اون خواسته بگم چشم .. ولی تو .. تویی که همه ی دنیای من شدی فرق میکنی ...
بازم گله ای ندارم و حاضرم برای اثبات خودم بیشتر از اینم کنم ...
باز هم دلم گرفتو گریه کردم دارم به گریه هام می خندم
باز هم صدای گریه مو شنیدن دارن به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه کم بهونه م ولی نمیشه و اینو میدونم
دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حالو روزه من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
