تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

خیلی دارم سعی میکنم جلوی اشکامو بگیرم ولی نمیشه قلبم داره از جاش در میاد..
همش به خودم بدوبیرا میگم ولی خب چی کنم .. قولی بود که دادم برای اثبات وفاداریم و جلب اعتماد ...
برای اولین بار تو زندگیم بر خلاف اعتقاداتم عمل کردم .. سخته خیلی سخته ... برای اولین بار بحث نکردم .. سر حرفم نایستادم ... گفتم به جهنم از این حقم می گذرم فقط به یک امید ...
شاید تا همین حالاشم برام مهم نبود چون در عوضش چیزی با ارزش تر کنارم داشتم ولی ... خیلی حس بدی دارم .. انگاری اون اس ام اسی که الان یه نفر زد یه جورایی سحره همیشگی رو یادم آورد .. سحری که حاضره هر چیزی رو بشنوه و تحمل کنه ولی از باورهای خودش نگذره ... نشد .. این بارو نشد...

بازم میگم:
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

نمیدونم تو چطور فک کردی با خودت ولی من احساس کردم برام تصمیم گرفتی .. منم مثه دخترای چشم و گوش بسته که خوب و بدو تشخیص نمیدن باید تصمیمی که گرفته شده بود رو قبول میکردم ... میدونم صلاح منو میخوای .. میدونم نمخیوای کسی دیگه دورم باشه ولی ... کاش باور میکردی که من خوب میدونم با هر کسی باید در چه حدی حرف بزنم .. کاش .....
اینو بدون هر کسی دیگه بود محال بود جلوی اون خواسته بگم چشم  .. ولی تو .. تویی که همه ی دنیای من شدی فرق میکنی ...
بازم گله ای ندارم و حاضرم برای اثبات خودم بیشتر از اینم کنم ...

 باز هم دلم گرفتو گریه کردم دارم به گریه هام می خندم
باز هم صدای گریه مو شنیدن دارن به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه کم بهونه م ولی نمیشه و اینو میدونم
دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حالو روزه من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 2:38  توسط سحرنوشت  | 

سیلام..احوال شما؟خوبین؟خوشین سلامتین؟ خدا رو شکر منم خوبم ( بگو چه عجب )... یه مدت نبودما حواستون بود؟ آره بابا خوشمان آمد خیلی با معرفتین... هر کی میگه دوستای مجازی بی معرفتن خیلی... با... ( اینا سانسور شدن ).. اگه گفتین من کجاها بودم؟ نمیدونین دیگه .. خب الان خودم میگم.. هولم نکنین تا بگم ... اوهوم... آجیمو شوور دادیم رفت ... البته نرفتا.. فقط شوورش دادیم.. همش اینجاس ... من نمیدونم این که می خواست شب و روز اینجا باشه دیگه چه کاری بود بره خونه بگیره و مامانی من اونهمه جهیزیه بده بهش ... ملت زنگ میزنن که جاش خالی نباشه بگن این خودش گوشیو بر میداره حرف میزنه ... از نظر خودم که هیچی عوض نشده.. تا حالاش که اصلا احساس نکردم یکی از ما کم شده .. عروسی هم کم خوش نگذشت .. خوب بود ولی زود گذشت ... دیگه چی بگم براتون؟

خیلی خوشحالم الان نمیدونم چرا ها ولی دارم میترکم از خوشحالی دلم میخواد جیغ بکشم ..شاید به خاطر هوا باشه .. وای چی بود اون بعد از ظهرای زمستون همش ادم دپرس میشد الان خوبه آفتاب زده هوا گرم فقط یه باد کوچولو میاد که آدم خوشش میاد.. درخت گیلاسمون شکوفه کره .. برگاشم سبز شدن خیلی ناز شده دیگه ... هی میرم حیاط نیگاش میکنم کلی حال میکنم ...

فیروزه جونم .. آیلین جونم مرسی که دعوتم کردین واسه اعتراف بازی ولی مرگ خودم اصلا حس و حالشو ندارم .. یه جورایی مخم هنگ کرده فعلا هیچی یادم نمیاد ... آخه ادم قحطی بود منو انتخاب کردین؟ من همیشه ی خدا یه دختره ساکتو مظلوم بودم که جیکم در نمیومد حالا چه برسه کاری کرده باشم که بخوام حالا اعتراف کنم .. والا دیگه

خب دیگه بسه پاشم برم دیگه مهمون داریم ( آجیمو میگم ) .. فقط اومدم که ابرازه وجود کرده باشم.. تک تک تونو دوس دارم میبوسم... تا بعد

به بخت اگر باور داشته باشیم

هم امشب یا هم امروز آرامش فرا می رسد

تو را و من از این دم اگر لذت بریم زندگیمان در دستهای ماست

و ما تنها بار مسوولیتمان را بر دوش می کشیم

به بخت اگر باور داشته باشیم

نه فقط امروز و نه فقط امشب آرامش فرا می رسد

تو را و مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 19:32  توسط سحرنوشت  |