تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

چند روز شد؟
خوب خودتو خسته نکن من میگم بیست روز شد..
چیزی تغییر نکرده .. ( مگه قرار بود تغییر کنه؟ )
خوب معلومه که نههههههههه

واقعا بعضی وقتا از این احساس خوشبینی مسخره ای که دارم حالم بهم میخوره..
خوشبینی.. هه ...
من دیگه به هیچی خوشبین نیستم ! همین امشب این قرارو با خودم گذاشتم ..
من میگم بیست روز خوب شاید به نظره شما خیلی کار مزخرفی بود اون پست قبلی که گفتم اینجا دیگه بسته شد .. شایدم با خودتون گفتین هه اینو باش میخواد خودشو لوس کنه ببینه چقده دوسش دارن ... اره عزیزم تو اینجوری فک کن .. ولی من میدونم چرا ننوشتم.. به خاطر همون خوشبینی مضحک ... با امیده اینکه بعد از یه مدت با یه حرفای جدید و یه روحیه ی بهتر بیام بنویسم ولی نشد... من همونم.. همون سحره بیست روزه پیش شایدم کمی شکسته تر و خسته تر .. خستگی ای که تمومی نداره .. چقد خستگی فکری بده .. هیچ آرام بخشی نمی تونه آرومش کنه .. فقط زمان لازم دارم ... زمان ... زمان .. زمان ... آخ که اگه بگذره چقدر عالی میشه .. نه همینجوری نگذره تندتر بگذره .. میخوام چشامو محکم ببندم و دستامو بزارم رو گوشم تا هیچی رو نبینم و نشنوم ...
فردا می تونست یه روزه عالی برام باشه .. یه روزه فراموش نشدنی.. روزی که می تونست آینده ی منو تغییر بده .. ولی نشد.. نذاشتن که بشه ... این آدم بزرگای خودخواه نذاشتن ... بغض گلومو قورت میدم یه نفس عمیق میکشم و مثه همیشه میگم بیخیال ... آره بیخیال... حتما لیاقتش رو ندارم دیگه ... ولی نه من لیاقتشو دارم .. ولی .... هیچی بابا شما که هیچی نمی فهمید من چرا دارم خودمو خسته میکنم آخه ... 

خوبی دیگه تموم شده منم مثه خودت بدم ... منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم
کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیس ...  طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرا زدم
خوب میدونم که این روزا یکی دیگه کنارته  ... مبارکه هم واسه تو هم واسه اون که یادته
بیا و خاطراتتو وردارو از اینجا ببر  ... من یادگاری نمیخوام نگو که یادگارته نگو که یادگارته
دستتو خوندم عزیزم بازی دیگه تموم شده ...  برو که بی تو پر زدن این روزا آرزوم شده
میخوام مثه گذشته ها مهرمو پنهون بکنم ... حس میکنم که عاطفه م به پای تو حروم شده
خلاصه اینکه نازننین منم مثه خودت بدم ... منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم
اما بازم دارم میگم قصه ی من گلایه نیس ... طعنه به تو نمیزنم طعنه به ماجرا زدم

 


پ.ن: بازم با من باشین!!!

پ.ن: اگه قرار باشه به حرفای من یه رنگی بدی چه رنگی رو انتخاب میکنی؟

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 1:13  توسط سحرنوشت  | 

تموم شد دیگه ...

پرونده ی پرسپکتیو منم بسته شد ...

خدا حافظ جهنم سرد من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 1:40  توسط سحرنوشت  | 

می نویسم می نویسم می نویسم .. نوشتنم دلیل بودنم میشه و ننوشتنم دلیل مردن واژه هام ... نوشتن رو دوست دارم در حد مرگ ولو اینکه نوشته هام به درد هیچی نخورن .. مهم اینه که نوشتن بهم آرامش میده .. میخوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو تو میدونی ... کی میگه این آهنگ زشته؟ هر کی میگه خیلی بد سلیقه ست ( قابل توجه بعضیا که گیر دادن به این صدای قشنگ ) شوخی کردما فیروزه جون به دل نگیر عزیزم.. من دلم میخواد برم یه جایی کار کنم ولی نیس.. فقط منشی میخوان .. این منشی هام که اسمشون بد در رفته.. توی همه ی داستانای مجله ها همه ی منشی ها میرن همسر دوم رئیس شرکت میشن .. پس منشی رو بیخیال .. دیروز یه آگهی دیدیم تو نیازمندیها .. مامان زنگ زد گفت شرایطتون چیه گفت آشنایی که به کام .. فتوشاپم کمی .. نینا بهشون گفت من اتوکد بلدممنم گفتم کار با وردو خوب بلدم .. خلاصه قرار شد پاشیم بریم از نزدیک صحبت کنیم .. درضمن مدیریتش هم خانوم بود.. بالاخره یه امتیازه دیگه .. آدرس داد رفتیم پیدا کردیم .. یه خیابونه شلوغ و ترسناکو بد .. از اون جاهایی مکه اصلا امنیتو این چیزا نداره و مردم با چشاشون آدمو میخورن .. رفیتم اون ساختمونو پیدا کردیم .. یه موسسه تبلیغاتی بود .. از همون جلوی در یه نیگا کردیم مردیم از ترس .. تاریک بود با پله های آهنی بدون حفاظ .. با اینکه دوتایی بودیم ولی ترسیدیم بریم تو .. گفتیم بیخیال اینجا به درد ما نمیخوره که ..ما کارو واسه تفریح میخواییم نه اینکه بریم یه بلایی سرمون بیاد .. از اونجایی که بین آگهی ها همش آشنا به فتو شاپ میخواستن منم که هیچی حالیم نیس مستقیم رفتیم از اونجا یه آموزشگاه ثبت نام کردم .. ایشالا که میرم کمی چیز میز حالیم میشه بعدش میرم کار پیدا میکنم .. البته اگه خوب یاد بگیرم کارم جوره .. مریم دوستم خیلی وقته میگه برو یاد بگیر بیا تو عکاسی ما کار کن .. فقط کاشکی این مخ من هنگ نکنه زود برم یاد بگیرم .. دل من زندون داره تو میدونی .. وا این چرا هی میاد وسط حرف من اخه .. خسته شدم دیگه از بس رفتم سایت سنجش مستمر .. هیچ خبری نیس .. فقط من نیستم که .. همه میرن اونجا کامنت میزارن که آخه پس چی شد این نتایج .. ولی این دانشگاه آزاد فعلا خوابش برده .. انگار نه انگار ماها اینجوری دلمون داره میترکه .. ولشون کن اصلا آدم نیستن که اینا .. من دو شب پیش خواب دیدم بیست و نه بهمن نتایج رو دادن .. چقد زود .. سمیرا هم به جمع وبلاگ نویسا پیوست .. با اینکه چرت و پرت می نویسه ولی خوب گناه داره طفلک یه سری بهش بزنین ( خوب کردم سمیرا به تو چه ها؟ )  .. مانیا رفت .. کلا حذفش کرد .. دلم براش میتنگه .. بعضیا دارن امتحان میدن الان ولی استرس من از بعضیا خیلی بیشتره .. دیشب موبو واسه ساعت سه گذاشته بودما .. بیدار شدم یه زنگی زدم دیدم نشد .. خواستم دوباره بزنم که خوابم برد همون موقع .. صبح پا شدم دیدم گوشی همون جوری مونده تو دستم .. مگه فردا چی میشه تو میدونی .. باز این پرید وسط حرف من .. دیگه دوره ی آوریل برام تموم شد .. الان فقط میگم کتی هولمز .. خیلی ماهه .. نازو معصوم .. ای تام کروز دختر به این خوشگلی کوفتت بشه الهی ..


چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دوروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن جه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

بسوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 13:20  توسط سحرنوشت  |