تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

هر وقت حوصلم سر میره یا دلتنگیام به نقطه ی اوجش میرسه از سر بیکاری میرم پشت پنجره می ایستم.. یواشکی پرده رو میزنم کنار.. حتی جرات ندارم کامل بکشمش کنار اخه دلم میسوزه.. واسه اون دو تا پرنده ای که روی درخت روبروی این پنجره با خیال راحت نشستن کنار هم.. نمی خوام بترسونمشون یا خلوتشونو بهم بزنم.. همیشه برام سوال بوده که آخه یعنی اینا سردشون نمیشه؟ شبیه کبوترن ولی کبوتر نیستم.. نمیدونم اسمشون چیه ولی هر چی که هستن خیلی دوسشون دارم.. معصومیت چشماشونو خیلی دوس دارم.. کاش چشمای آدمای اطرافمونم این معصومیت رو داشت.. ولی حیف.. حیف که دنیامون خیلی زشت شده.. بهتر بگم دنیامون زشت نشده این مائیم که داریم زشتش می کنیم.. آره مائیم که با دروغ ها و دو رنگی هامون داریم رنگ همه زیبایی ها رو تغییر میدیم..چرا هیشکی با خودش فکر نمیکنه که فقط همین چند سال زندگی نیس؟ چرا یادمون رفته که جز این زندگی فانی یه دنیای دیگه ای هم داریم.. اصلا خیلیا اینم قبول ندارن.. اینو که یه زندگی دیگه ای هم هست.. نمیدونم چرا اعتقاداتمون اینقدر نزول کرده.. چرا باید اینهمه تو دنیای رنگارنگمون غلت بزنیم که اصل قضیه رو فراموش کنیم اخه؟

نه عزیزم اشتباه نکن من زیادی سخت نمی گیرم.. منم یکی مثه خودت.. اینارو به خودمم میگم.. ولی نمیدونم چرا بازم.....شاید چون میخواییم از این زندگی یکنواخت فرار کنیم.. شایدم می خواییم با این بیخیالیامون دردامونو فراموش کنیم.. آره میدونم همه یه مشکلی داریم.. حتی اگه تو ظاهر شادیم و سرحال ته دلمون یه غمی هست.. همون غمی که به خیال خودمون هیشکی قادر به درکش نیست..

ببین از کجا به کجا رسیدم.. داشتم از اون دو تا پرنده ی روی درخت می گفتم مثلا.. گرفتی الان چی شد؟ آره دقیقا.. اونقدر دلم پر بود که از اونجا به اینجا رسیدم..

پ.ن: من خستم.. داغونم.. می فهمی اینو؟

پ.ن ۲: یه سوال: وقتی اشکاتون یخ میزنه چیکار میکنین که آب بشه؟

پ.ن ۳: اگه شماهام دیگه از این آهنگای پر سروصدا.. از این صدای های از ته چاه در اومده .. از این جوجه رپرها خسته شدین دنبال یه صدای آرومو یه شعر عالی می گردین حتما این آهنگا رو دانلود کنین.. فوق العاده قشنگن.. مطمئنم که پشیمون نمیشین.. هر کدومش تو چند ثانیه دانلود میشه.. حیفه از دست ندین اینارو..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/27ساعت 20:48  توسط سحرنوشت  | 

هیس! حرف نباشه.. غر نزنین بینم.. حوصله آپ نداشتم واسه همین دیر اومدم.. اینم دلیل موجه من..

قالب اینجا خوشگله مگه نه؟ خیلی دوسش دارم.. تو کامنتای پست قبل همه تعریفیده بودن که قشنگه.. اره خوب بعد از اون همه سیاهی این سادگی و سفیدی اینجا کلی می چسبه دقیقا مثه شیر کاکائوی داغ توی سرما تازه این دفعه اهنگشم عوض کردم.. خوب حالا این فقط یه تیکه از این اهنگه.. اگه کاملشو پیدا کردم حتما میزارم اخه خیلی خیلی نازه

برین دلتون آب بشه اساسی انجمن وبلاگ نویسای تبریز را افتاده .. هر هفته جلسه دارن .. می شینن دور هم کلی فک میزنن ملت بیکارن دیگه.. اخه یکی نیس بگه به چه دردی میخوره این جلسه ها اخه؟ من که تا رسما نیان دعوتم نکنن نمیرم شوخی نیس که پرسپکتیوی گفتنا.. کلی کلاس داریم واسه خودمون پس با این حساب لازم نیس دلتون آب بشه  اتفاقا چند روز پیشا که هنوز نمی دونستم این جلسات کجا برگزار میشه با نینا از اونجا می گذشتیم .. یه پارکه که اخرش که ساختمونه. بهش میگن ساختمون مفاخر .. خلاصه رفتیم یه دوری بزنیم که نینا قبر ستار خانو نشونم بده .. بعد داشت برام می تعریفید که پارسال با محمد که اینجا بودیم من یه دفعه لیز خوردم رو برفا افتادم زمین محمد کلی بهم خندید .. اینو که تعریفید منم شروع کردم به خندیدن که هه هه بلد نیستی درست را بری تو.. نینا گفت خوب لیز بود دیگه ... الانم لیزه .. اگه راس میگی از این قسمت برو ببینم نمیخوری زمین.. منم مثه پسر شجاع ( من خواهر کوچیکشم ) گفتم باشه میرم .. ترس نداره که..  همین که اومدم پامو بزارم باسر خوردم زمین  حالا اینبار نینا بود که به من می خندید .. خودمم از زور خنده نمی تونستم بلند شم دیگه.. حالا خوبه خلوت بود اونجا هیشکی ندید خلاصه اینکه هم بدجوری خیط شدم هم اینکه تموم بدنم درد میکرد طفلی سحرییییی

اوممممممم! دیگه اینکه الانم داره برف میاداااااااا .. خوشم نمیاد اصلا  حوصلم میسره آخه.. چند وقت پیشا همش یه بند بارون میومد وقطع نمیشد بابایی میگه حتما خدا رفته به امام رضا سر بزنه یادش رفته شیر آبو ببنده

اگه وقت کردین یه دعایی بکنین واسه من شاید این نتایج زود تر مشخص شد.. ببینم بالاخره دانشجو میشیم یا نه ..

پ.ن: این پست هنوز کامل نیستا.. میام بازم می نویسم .. البته شاید

 

حقیقت گرا نیز گاه به رویا گرفتار می آید

رویای حیاتی دیگر

حیاتی صلح آمیز تر

حیاتی که سر آغاز شدن دارد

حیاتی دگرگون شده

رویاهایی مثابه حقیقت

و قطراتی که سنگ را تواند سرد

و حقیقت گرا دگر باره به واقعیت باز می آید

به هوشیاری

تا رویایش را بشناسد

تا بتواند همچونان مسافر نیکبخت رویاها باشد ..::..

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 12:54  توسط سحرنوشت  | 

سلام

خوبین شما؟

اوهوممم خوف منم خوبم ..

میگما بالاخره یه نفر پیدا شد تا منم واسه این بازی دعوتم کنه.. خوب ترکیدم اخه هی منتظرم یکی به منم بگه ولی نه خبری نشد که بالاخره تو اوج نا امیدی یکی از بچه های قدیمی و کم پیدا اومد لطف کردو منم دعوت کرد.. میسی احسان جونم ... اخه این یلدا بازی خیلی جالب شده تا حدی که حتی چلچراغم یه  متنی در موردش نوشته.. فکر کنم اونقدر ادامه میدن تا یلدای سال بعد برسه...

خوب حالا بریم سر پنج تا اعتراف سحریییی..

۱- کلاس اول ابتدایی که بودم یه دختری تو کلاسمون بود که من از همون اول ازش بدم میومد.. اخه خیلی لوس بود.. همش پیش خانم مللم خود شیرینی میکرد .. هر چی هم که بهش میگفتن زود شروع میکرد به گریه کردن.. واسه همین خانم مللم خیلی هواشو داشت تا حدی که با اون هیکل گوریلش گذاشته بودنش ردیف اول.. منم که دیدم اصلا نمیتونم تحملش کنم یه روز یه دعوای خیلی الکی را انداختم تا میتونستم دختره رو زدمش .. وای که چه حالی میداد نه اینکه چاق بود وقتی میزدمش کلی کیف میکردم.. تازه موهاشم اونقدر کشیدم که جیغش در اومده بود.. ولی در عوض حرصمو سرش در اوردم ( من سادیسم دارم؟ نه بابا فکر نکنم )

۲- واسه تولد شیش سالگیم دوست مامانمم برام دو تا از این کتابا که مال تست هوشو این چیزاست برام اورده بود .. از اونایی که همش باید با مداد رنگی رنگ میکردی.. چون اونا شب اومده بودن تا دیر وقت خونمون بودن.. اونام که رفتن وقت خواب بود دیگه ... گرفتیم خوابیدیم ولی نصف شب که همه خواب بودن من از ذوق اینکه زودتر بشینم اونارو رنگ کنم یواشکی از جام پا شدم رفتم یواشکی نشستم چند صفحه شو رنگ کردم  بعدش یواش رفتم خوابیدم.. نذاشتم کسی بفهمه دیگه اخه با اون عقل شیش ساله م فکر میکردم دارم کار بدی میکنم مثلا..خوب چیه بچه ذوق کرده بود دیگه

۳- دو سال پیش که اوایل وبلاگ نویسیم بود وقتی می دیدم وبلاگم اصلا باز دید کننده نداره خودم میرفتم با انواع و اقسام اسما واسه خودم کامنت میزاشتم.

۴- از همون بچگی تا حالا هر وقت میرم آمپول بزنم با اینکه زیاد درد نداره ولی واسه اینکه لوسم کنن اونقدر گریه میکنم و جیغ میکشم که همه فکر میکنن دارم از درد میمیرم.

۵- بر خلاف تصور همه خیلی ساده و زود باورم واسه همین خیلی ضررشو دیدم .

.........................................

خوب حالا بریم سر پنج نفری که من انتخاب کردم .. هر کی ننویسه با من طرفه ها پس زود باشین اعتراف کنین..

بید مجنون

کلبه ی سیندی

سیاوش

پرستو

نگار

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 3:13  توسط سحرنوشت  | 

اومممم! اینجا بازم برف اومد... دل اونایی که برف ندارن آب بشه یه عالمه ...ولی خوف این برفه هیچم نچسبید آخه نه اینکه دستم اوف شده و میسوزه نتونستم برف بازی کنم.. فقط یه کوشولو شب رفتم تو حیاط تهنایی برف بازی کردم که اونم زود دستم سوخت و بیخیال شدم و برگشتم خونه... سرد بود شدید... از این صداهایی که تو فیلما میاد مثلا یه گرگی داره زوزه میکشه  ها از اون صداها میومد ... امروز صبح هر چی گفتم نینا پاشو بریم بیرون گفت نوچ نمیرم دارم همین جوریشم یخ میزنم چه برسه که برم بیرون.. ایش.. این نینام که هیچوقت پایه نیس واسه هیچ کاری... طفلی سحرییی...

چلا هیشکی عروسی نمیشه تازگیا؟ تفلدم نمیشن دیگه... خو اینا نمیگن ما حوصلمون میسره باید شیکا کنیم... مجبورم مثه خلو چلا واسه خودم لباس خوشگلامو بپوشم و جلو آینه چپ و راس برم.. چند روز یه بار این دامن کوتاهامو میپوشم با این کفش خوشملا موهامم درست میکنم واسه خودم میرقصم..نه بابا کی میگه زده به سرم .. فقط اینا همش عوارض بیکاری یه دیگه...

یه چند روزه یه کاغذ سفید گذاشتم زیر ماوس تا خوف کار کنه ... اولش مامانی اومد روش بزرگ نوشت پت و مت.. منظورش منو نینا بودیم دیگه.. بعد از اون نینا اومد یه چیزی نوشت .. بعدشم من.. حالا قرار گذاشتیم هر دفعه که میاییم اینجا می شینیم هر کی یه سوالی بپرسه اون نفر بعد بیاد جوابشو بنویسه همون جا.. با سه تا روان نویس رنگارنگ می نویسیم که قاطی نشه.. می خواییم اونقد بنویسیم تا این کاغذ پر بشه.. سوالامون همچین مهم نیستنا بیشتر قضیه رو کم کنی و این حرفاست...

رازقی پرپر شد باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم

برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی

وقتی که قلبا و گلا شکسته و پرپر شدن

 وقتی که باغچه های عشق سوختن خاکستر شدن

منو تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب

از نوک بال کفترا خون پریدن می چکید

صدای بیداری عشق رو خواب شب خط می کشید

دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم

ابر سیاه رفتنی یه خورشید دوباره در میاد

دوباره باغچه گل میده از عاشقا خبر میاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت 14:5  توسط سحرنوشت  | 

چقدر بده که آدمو مجبور به نوشتن کنن در حالی که هیچی تو سرت نیس... سوژه هام دارن ته میکشن... چی بگم اخه.. از چی بیام بنویسم؟ از اون پیرزنی که همه ی شبای سال رو  چه تو سرما چه تو گرما میشینه کنار اون مغازه ی سر چارراه تا یه چیزی گیرش بیاد ... یا از اون همه گربه های رنگارنگ که جمع میشن دورش تا پیرزنه احساس تنهایی نکنه تو این سرما... از اون خانواده ای که دیشب اولین یلدایی بود که پدرشون کنارشون نبود و به جای خنده داشتن غصه هاشونو با هم قسمت میکردن..

حس غم و غصه نیس به خدا .. دلم میخواد یه کمی بیخیالی طی کنم... بزار منم شونه هام  بندازم بالا بگم آخه به من چه...

این آهنگی که الان دارم گوش میدمو خیلی دوست میدارم... دقیقا همون جوری که لواشک  را دوست میدارم... همون جوری که chips را دوست میدارم ... همون جوری که photografy را دوست میدارم... همون جوری که خیابون گردی را دوست میدارم ....همون جوری که بعضیا را دوست میدارم ... همون جوری که perspective را دوست میدارم... همون جوری که  net را دوست میدارم... از همه مهم تر همون جوری که sleep را دوست میدارم...

فکر کن داری از خستگی غش میکنی طوری که از بیخوابی حالت تهوع بهت دس میده ولی به خاطر بعضیا بیای بشینی پای پی سی ولی بعضیا پنج دقیقه بیشتر نمیمونن و یه بای میگن و میزارن میرن.. تو جای اون اولی باشی چیکار میکنی؟ منم همین کارو کردم...در عوض با بعضیای دیگه نشستم چهار ساعت چتیدم..همه ی خستگیام فراموش شد.. عوضش فرداش تا یک و نیم ظهر خوابیدم... در کل خوف بود...

خیلی چرت و پرت گفتم؟ نه بابا .. مگه چی گفتم... حرفه دیگه باید زد...

توی سرمای زمستون رو بخار پشت شیشه

اسمتو نوشتم اما میدونم بی تو نمیشه

میدونم که با تو بودن یه هوای دیگه داره

این دل عاشقو تنهام طاقت دوری نداره

همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره

آخه این دلم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره

کاش میشد خاطره هامون دوباره مثه همیشه

تازه شن تو فصل سرما رو بخار پشت شیشه

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 14:40  توسط سحرنوشت  |