یه خاطره براتون تعریف کنم کمی بخندین..![]()
تابستون که می رفتم کلاس طراحی واسه تغییر رشته یه دختره م میومد مثه من واسه طراحی .. اولا زیاد جور نبودیم
.. ولی بعدش کلی صمیمی شده بودیم
... با هم جور شده بودیم و اموزشگاهو میزدیم به هم
.. یه روز من یه مانتو که تازه خریده بودمو پوشیده بودم.. این مریم خیلی اونو دوس داشت.. جلوش که را میرفتم حرص میخورد میگفت بیا بشین کم حرص بده
..آخه اون نمیتونست از اونا بخره چون تنگ بود
.. بعد از چند جلسه گفت بیا امتحات کنیم ببینیم واسه من چه جوری میشه ... ما دو تا تنها تو سالن بودیم .. استاد تو اتاق خودش بود.. واسه ما مدل گذاشته بود که طراحی کنیم مثلا
.. دیدیم حواسش نیس یواشکی مانتو ها رو عوض کردیم ..مریم گفت حالا من چه جوری خودمو ببینم ؟ گفتم بیا بریم تو آینه ی آسانسور نیگا کن
... بازم جیم شدیم و رفتیم بیرون
.. آخه اون ساختمون همیشه خلوت بود و امن.. رفتیم تو الکی یه طبقه ور زدیم و تو آینه خودمونو ورانداز کردیم .. مانتو ها رو دراوردیم که عوض کنیم بازم تو همون حین یه دفعه در آسانسور باز شد
دیدیم یه پسره روبرومون ایستاده .. واقعا قیافه مون دیدنی بود.. اولش جیغ کشیدیم بعدش زود درو بستیمو مریم گفت آقا یه لحظه صبر کنین
.. زود خودمونو جمع و جور کردیم و سرمونو انداختیم پایین و اومدیم بیرون
.. رفتیم کلاس ترکیدیم از خنده.. جالب اینکه استاده اصلا متوجه نشده بود که ما نیستیم
.. ولی آخرش مریم از اون مانتوها خریدا![]()
آتی جونم تولد وحیدتو یه عالمه تبریک میگم..![]()
پرستو جونم خیلی ماهی.. یه دنیا دوست دارم.. به امید روزی که بیای ایران و ببیممت![]()
و بالاخره برو بچ هر کی میاد اینجا حتما به نبض زندگی هم سر بزنه.. هر کی بهش سر نزنه با من طرفه ها...![]()

بارونه قشنگه ابرا تو رو یاد من میاره
مثل اشکایی که آروم از دو تا چشام میباره
با صدای رعد و برقش یاد خنده هات می افتم
یاد خنده های نازت یاد حرفایی که گفتم
یاد چشمای تو بودم وقتی برق اون می درخشید
یاد برق چشم نازت که دلم براش می لرزید
تو مثه طراوت گل.. تو یه شبنم روی برگی
تو مثه شوق دویدن زیر بارونو تگرگی
تو مثه خواستن بارون توی شبهای بهاری
مثه لالایی بارون روی یه سقف اتاقی



