تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

آخیش اومدم.. هی میخوام بیام یه کمی بحرفم براتون وقت نمیکنم.. میدونین چی شد؟ من دیشب که میخواستم بخوابم چشامو محکم بستم و گفتم خدا جونم کاش فردا که بیدار میشم هوا ابری باشه و بارون بیاد اون وقت منم قول میدم زود بیدار شم...موبایلمم واسه ساعت ۱۱ تنظیم کردم که مثلا به قولم عمل کرده باشم و زود بیدار شم ( ۱۱ زوده دیگه آخه من همیشه ۱ بیدار میشم ) خلاصه صبح که بیدار شدم زود پرده رو زدم کنار و دیدم بله.. همه جا خیس شده.. هوا ابری.. آخی همچین ذوق کردم که نگو.. زودی پریدم سر کامی جون که روشنش کنم و یه اهنگ بزارم و کمی برم تو حس که اونم بد جوری خیط شدم.. نگو دیروز که ویندوز جدید زدم یادم رفته کارت صوتی شو نصب کنم ...موندم تو خماریش... از حرصم خاموشش کردم و رفتم پی کارم.. آخی تازه تگرگم بارید.. به قول مانیا هوا دو نفره بود.. ولی ما که ندیدیم.. همون یه نفره موندیم..

یه خاطره براتون تعریف کنم کمی بخندین..

تابستون که می رفتم کلاس طراحی واسه تغییر رشته یه دختره م میومد مثه من واسه طراحی .. اولا زیاد جور نبودیم.. ولی بعدش کلی صمیمی شده بودیم ... با هم جور شده بودیم و اموزشگاهو میزدیم به هم.. یه روز من یه مانتو که تازه خریده بودمو پوشیده بودم.. این مریم خیلی اونو دوس داشت.. جلوش که را میرفتم حرص میخورد میگفت بیا بشین کم حرص بده ..آخه اون نمیتونست از اونا بخره چون تنگ بود.. بعد از چند جلسه گفت بیا امتحات کنیم ببینیم واسه من چه جوری میشه ... ما دو تا تنها تو سالن بودیم .. استاد تو اتاق خودش بود.. واسه ما مدل گذاشته بود که طراحی کنیم مثلا.. دیدیم حواسش نیس یواشکی مانتو ها رو عوض کردیم ..مریم گفت حالا من چه جوری خودمو ببینم ؟ گفتم بیا بریم تو آینه ی آسانسور نیگا کن ... بازم جیم شدیم و رفتیم بیرون.. آخه اون ساختمون همیشه خلوت بود و امن.. رفتیم تو الکی یه طبقه ور زدیم و تو آینه خودمونو ورانداز کردیم .. مانتو ها رو دراوردیم که عوض کنیم بازم  تو همون حین یه دفعه در آسانسور باز شد دیدیم یه پسره روبرومون ایستاده .. واقعا قیافه مون دیدنی بود.. اولش جیغ کشیدیم بعدش زود درو بستیمو مریم گفت آقا یه لحظه صبر کنین.. زود خودمونو جمع و جور کردیم و سرمونو انداختیم پایین و اومدیم بیرون.. رفتیم کلاس ترکیدیم از خنده.. جالب اینکه استاده اصلا متوجه نشده بود که ما نیستیم .. ولی آخرش مریم از اون مانتوها خریدا

آتی جونم تولد وحیدتو یه عالمه تبریک میگم..

پرستو جونم خیلی ماهی.. یه دنیا دوست دارم.. به امید روزی که بیای ایران و ببیممت

و بالاخره برو بچ هر کی میاد اینجا حتما به نبض زندگی هم سر بزنه.. هر کی بهش سر نزنه با من طرفه ها...

 

بارونه قشنگه ابرا تو رو یاد من میاره

مثل اشکایی که آروم از دو تا چشام میباره

با صدای رعد و برقش یاد خنده هات می افتم

یاد خنده های نازت یاد حرفایی که گفتم

یاد چشمای تو بودم وقتی برق اون می درخشید

یاد برق چشم نازت که دلم براش می لرزید

تو مثه طراوت گل.. تو یه شبنم روی برگی

تو مثه شوق دویدن زیر بارونو تگرگی

تو مثه خواستن بارون توی شبهای بهاری

مثه لالایی بارون روی یه سقف اتاقی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 18:40  توسط سحرنوشت  | 

چرا ما ادما اینجورییم آخه؟ تا یه چیزی رو داریم قدرشو نمی دونیم ولی وقتی از دستش میدیم تازه می فهمیم یه کمبودی داریم... من خیلی از این تجربه ها داشتم ... همیشه با خودم میگم نه دیگه اینبار مثه اون بار نیس ولی وقتی از دستش میدم می فهمم که آره بازم...

یادش بخیر پارسال این موقع ها بود.. چقد سرم شلوغ بود.. اصلا کمبود وقت داشتم.. مدرسه.. کلاس زبان.. کتابخونه... کلاسای طراحی.. درسام... همه اینا اون قدر وقتم و می گرفت که بعضی وقتا واقعا کم می آوردم ... عصبی میشدم.. همه اینا رو داشتم در کنارش نتم میومدم.. وبلاگم می نوشتم.. اون وقتا حرف واسه گفتن زیاد بود... از سوتی دادنامون... از اتفاقای جالبی که بین راه برام پیش میومد.. از خستگیام... غرغرام...

ولی حالا چی؟ فقط همین کامپیوترو دارم..همین اتاقو دارم... چند تا کتاب نخونده دارم... یه عالمه آهنگه کپی کردم تو هارد ولی اصلا حوصله گوش کردنشونو ندارم..یه عالمه متن که چند وقته تو مغزم جا خوش کرده ولی حوصله رو کاغذ نوشتنشونو ندارم..

میدونم تا تموم شدن  این بیکاری هام چند وقت بیشتری نمونده ولی باز نمیتونم خودمو قانع کنم... دلم برا دوستام تنگه... برا اون مدرسه ... برا اون کل کل کردنا... اون جنگای همیشگی.. ولی بی فایده ست دیگه.. باید قبول کنم که تموم شده...

دارم روزا رو می شمارم تا بهمن ماه زودتر برسه... فکر کنم من اولین دانشجوی گرافیکی باشم که از گرافیک هیچی حالیش نیس... گرافیک دوس ندارم ولی چاره ی دیگه ای هم ندارم.. بیخیال علاقه و این حرفا... علاقه کیلو چنده اینجا؟

خستم ... خسته ی خسته...

هیچکس نمیفهمه چی میگم...هیچکس

پس بهتره دیگه ساکت باشم...

 میدونی طاقت جدایی رو ندارم

با تو من مثه صد تا بهارم

می خوام که نری تو از کنارم

ازت زیاد خاطره دارم

می خوام اسمتو من نفس بزارم

از تو بگم در سایه سارم

هر جا بری من دوست دارم

از عاشقای این دیارم

به یاد شبای زیر بارون

که خیس میشد تموم سر و پاهامون

شبا همش من خواب تو رو می بینم

بین هفت تا آسمون رو زمینم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 17:21  توسط سحرنوشت  | 

 

اینجا خیلی تاریکه ...

من نمیدونم باید از کدوم طرف برم جلو...

یکی بیاد یه شمع بده دستم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 2:46  توسط سحرنوشت  | 

 

پیش از انکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از انکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن اخرین گل

بر انم که زندگی کنم

بر انم که عشق بورزم

بر انم که باشم در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند تا دریابم .. شگفتی کنم

باز شناسانم.. کم؟ .. که می توانم باشم

که می خواهم باشم تا روزها بی ثمر نمانند ساعت ها جان یابند

لحظه ها گران بار شوند .. هنگامی که می خندم .. هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم .. درسفرم بسوی تو .. بسوی خود

بسوی خدا... که راهی ست نا شناخته .. پر خار .. نا هموار

راهی که باری در ان گام گذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی انکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی انکه شنیده باشم خروش رودها را

بی انکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فرا آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که :

زندگی کرده ام ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت 2:11  توسط سحرنوشت  | 

 

چطور میشه از دست این حس دو گانه خلاص شد؟

نه عاشقشم ..نه ازش متنفرم..

آره پیشش کم میارم.. تا حالاش که کم آوردم..

خوب حق داره ... یه دختر روانی رو میخواد چیکار؟

یه دختری که همیشه تو رویاهاش سیر میکنه...

یه دختری که مثه بره زود رامش میشه...

یه دختری که تا حرفی میشنوه میزنه زیر گریه...

یه دختر علاف که دو سال تموم کار شده بود نوشتن..

کارش شده بود ثبت خاطره ها...

کارش شده بود سیر تو گذشته ها..

دختری که تنها دلخوشیش چند تا حرف و یادگاری یه..

دختری که عادت کرده به شکستن.. ولی فقط برای اون..

امروز دیگه تموم شد..

آره برای یه بارم که شده من گفتم نه...

چه احمقانه تو دلم گفتم حتما الان منت میکشه ..

ولی نه...

همه چی تموم شد...

خیلی ساده..

finish

من باختم...

به قول مانیا: بازی تموم شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 0:38  توسط سحرنوشت  |