تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

داریم کجا زندگی می کنیم؟ واقعا با چه امیدی؟ تا وقتی نوجوونیم هی تو سرمون میزنن که امیدمون به

شماهاس... شماها باید یه کاره ای بشین... همش سعی میکنن اون چیزایی که خودشون می

خواستن و نتونستن بهش برسن رو ما پیاده کنن... ما چیکار می کنیم؟ فقط عادت کردیم بگیم چشم..

قبول می کنیم... چون یاد گرفتیم به خواسته ی بزرگترامون احترام بزاریم... یه روز به خودمون میایم و می

 بینیم رسیدیم به جوونی .. یه مدرک تو دستمون گرفتیم ... اولش افتخار می کنیم.. به همه میگیم آره

من فارغ التحصیل فلان رشتم... ولی چند ماه که میگزره تازه به خودمون میایم و می بینیم فقط افتخار

کردن به مدرک کافی نیس.. باید ازش استفاده کرد... را می افتیم... این درو اون در می زنیم ... نه

نمیشه... در به در دنبال پارتی میگردیم... نه بازم فایده نداره... بازم شروع می کنیم به درس خوندن به

امید اینکه با یه مدرک بالاتر یه کاری پیدا کنیم.. ولی واقعا تو دانشگاه ها چی یاد میگیریم؟ دانشگاههای

 ایران فقط و فقط پاتوق دختر و پسراست.. اینجا از علم و این مزخرفات خبری نیس... تو این کشور فقط

بلدن هر روز یه دانشگاه جدید بزنن...چرا یکی نیس به اینا بگه اول آینده ی شغلی اینارو تضمین کنید بعد

درای دانشگاهو بروشون باز کنید... آره ما اینجا زندگی می کنیم.. جایی که ذره ای ارزش برای انسان

قائل نیستن... جایی که از حقوق شهروندی خبری نیس... جایی که باید به یه زندگی یکنواخت و تکراری

عادت کنی... تفریح ما چیه؟ فقط درس... آره اینجا اگه درس نخونی باید بری بمیری... درس خوندن تو این

 کشور یه اجباره ... اجبار... اینجا از علاقه و استعداد خبری نیس... اینجا کشوری یه که فقط بلدن شعار

بدن... حرف بزنن ...ولی از عمل خبری نیس... کاش نسل بعد از ما این مشکلاتو نداشته باشن.. کاش

مثه ما تو سرشون نزنن که فلان کار خوبه فلان کار بده ...خوب می دونیم که اینجا یه کشور مرد سالاره...

 اینجا همیشه جنس برتر مرد بوده... ولی کی این حق رو به اونا داده؟ هیشکی .. همین مادر من و تو...

 با مطیع بودنشون با تسلیم شدنشون خودشونو دوم کردن...ولی شاید منو تو بتونیم به همه ثابت کنیم

 که ما دوم نیستیم... شاید بتونیم این برابری رو اثبات کنیم.. شاید که نه باید... باید بتونیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/27ساعت 14:49  توسط سحرنوشت  | 

 

چرا ایندفعه اینقدر دیر اومدم؟

نمیدونم .. یه جورایی انگیزه ندارم... آخه یعنی چی؟

سیندی رفت... آتنا کم پیدا شده... مریم میگه آخرین باره که مینویسه... نگار میخواد درس بخونه ... مهسا گفته کم میاد...

بی معرفتا پس من چی؟

من باید چیکار کنم؟

مثلا اومدم این وبلاگو زدم که چند تا دوست پایه پیدا کنم... ولی حالا چی؟

اصلا میدونی چیه؟ با همتون قهرم... دوستون ندارم.. دیگه فقط واسه خودم می نویسم...

تو زندگی من داره یه اتفاقایی میوفته... کاش ایندفعه بتونم ... کاش جلو زبونمو بتونم نیگه دارم..

من نمیدونم چرا امسال اینقد بودجه کم میارم... هر چی بزرگتر میشیم خرجمون بیشت میشه...

از موبایلم بدم میاد دیگه... فقط خرج میزاره رو دست ادم...

مهر ماه نزدیکه... تا پارسال این موقع پلاس می شدیم تو خیابون واسه مدرسه چیز میز می خریدیم

ولی امسال؟

خوب به درک... مدرسه نمیرم در عوض روزی 6-7 ساعت کتابخونه رو تو برنامه م دارم.. پس به بهانه ی اون میرم باز خرید میکنم...

یکی بیاد مامانی منو راضی کنه برام مانتو چین چینی بخره...

حرف منو که گوش نمیده.. میگه پاییز نزدیگه به دردت نمیخوره...

بیخیال نخواستیم ...

میگما جوابای کاردانی رو دادن.. البته من که کنکور کاردانی نداده بودم.. ولی اون یکی بچه های کلاس داده بودن ...

ولی هیشکی قبول نشوده... همه مردود

اون موقع ها که مدرسه رو می ریختیتم بهم ناظممون میگفت شما با این کاراتون مطمئمن باشیین به هیچ جا نمیرسین..

انگاری راس میگفتا..

همیشه همه میگفتن از این تصویر برداری هیچی در نمیاد ...جدی جدی حرفشون درست از اب دراومد...

ولی ایشالا سال بعد خودم طلسم و میشکنم...

بالاخره یه سحری گفتن... مثلا میخوام کارگردان بشم...

حوصله م سر رفت...

بسه دیگه ... خیلی حرفیدم...

فقط اومدم اینارو بنویسم که بفهمین هنوز زنده م

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 16:47  توسط سحرنوشت  | 

 

آخه چرا حرف تو دهن آدم میزارین شماها... من کی خواستم اینجا رو ببندم؟ ... تا سحر زنده ست پرسپکتیوم پا بر جاست ... هیشکی نمیدونه من چقد پرسپکتیوو دوس دارم ... قالبش خوشگل شده یا نه؟ البته خودم میدونم خیلی نازه  نیاز به گفتن یو نیس ... آقا اون یکی وبلاگم دیدین؟ آره بابا میدونم اونم خیلی باحاله... ولی از حالا بگما اونجا فقط و فقطش اهنگ می نویسم ... لینک چند نفرو اونجام گذاشتم ... از این به بعد اونجام سر بزنیدا ...

آپدیت دفعه فبلم یادتونه؟ یادتونه گفتم چی؟ آره درست حدس زدی امتحانام همونجوری که حدس میزدم خراب شد.. موندم واسه دی... چه میشه کرد زندگی یه دیگه... گاهی اذیت مون میکنه... با آدم را نمیاد ... ولی منم کم نمیارم ... از همین امروز که نه چرا دروغ بگم .. از چند روز دیگه که اوضاع عادی شد باز شروع میکنم به خوندن... میگما اونایی که نذر کرده بودن برام( نینا.. محمد.. علیرضا.. خودم... دوستم.. اون یکی دوستم) همشون برن کیف کنن ... دیگه لازم نیس نذرشونو ادا کنن... ولی هیچ نارحن نیستما .. مگه چیه خوب؟ شما امسال میرین مردسه پیش دانشگاهی میخونین ولی من خودم تهنایی تو خونه میخونم.. ولی از ترم دو منم میرم مردسه ( البته اگه خدا بخواد و خودم همت کنم ) سال بعدم خیلی معمولی مثه بقیه کنکور میدم و قبول میشم ( اینو صد در صد مطمئنم )

خوب دیگه زیاد نمیحرفم این بار..

از من می شنوین از لحظه به لحظه ی زندگیتون استفاده کنین ( البته در جهت مثبت )

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 18:5  توسط سحرنوشت  |