خیلی رو اپدیت این دفعه فکر کردم و به یه نتایجی هم رسیده بودم ولی بعد اونارو بیخیالش شدم و تصمیم گرفتم این متن رو که هفته ی پیش تو اون یکی وبلاگ متروکه م نوشته بودم رو اینجا بزارمش ... اینو بخونید و ببینید که ابجی سحرتون چقد غصه تو دل کوچیکش داره .
نميتونم باور کنم ... اسمه اينو چی ميشه گذاشت ؟ تقدير ؟ اره همينه همش کار سر نوشته ... ای خدا جونم بعد از اين همه مدت که ديگه من داشتم سعی ميکردم همه چی رو فراموش کنم بايد اين جوری ميشد ؟ من ديگه به اين جدايی عادت کرده بودم ولی باز هم ديروز بعد از بيست ماه ديدمش ... به خداوندی خدا قسم که اين بيست ماه تو گفتن اسون به نظر مياد ولی اگه مثل من عاشق باشی ميفهمی که چی ميگم ... بيست ماه.. تنها خاطره ای که از ديروز برام موند چند نگاه بود ... چند نگاهه سرد و مغرور مثل هميشه ... اخه خدا تو که عشق رو ميدی ديگه غرور رو بايد بگيری پس چرا اذيت ميکنی ؟
اره من عاشقم ولی اينقدر خود خواه نيستم که به زور اونو تصاحب کنم من هميشه براش ارزوی خوشبختی ميکنم حالا کنار هر کی که ميخواد باشه . خوشحالی اون برای من مهمه همين ... من که مهم نيستم مهم اونه اون بايد از زندگيش لذت ببره شما هم برای خوشبختيش دعا کنيد ...
بيشتر از يکسال بود که اينجا نمی نوشتم ولی اينو بايد مينوشتم تا ديروز رو فراموش نکنم .
جمعه - ساعت ۱۱ - ۱۶/۱۰/۱۳۸۴
یعنی میشه که اونیکه باید اینو بخونه بیاد اینجا؟
