تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

خیلی رو اپدیت این دفعه فکر کردم و به یه نتایجی هم رسیده بودم ولی بعد اونارو بیخیالش شدم و تصمیم گرفتم این متن رو که هفته ی پیش تو اون یکی وبلاگ متروکه م نوشته بودم رو اینجا بزارمش ... اینو بخونید و ببینید که ابجی سحرتون چقد غصه تو دل کوچیکش داره .

نميتونم باور کنم ... اسمه اينو چی ميشه گذاشت ؟ تقدير ؟ اره همينه همش کار سر نوشته ... ای خدا جونم بعد از اين همه مدت که ديگه من داشتم سعی ميکردم همه چی رو فراموش کنم بايد اين جوری ميشد ؟ من ديگه به اين جدايی عادت کرده بودم ولی باز هم ديروز بعد از بيست ماه ديدمش ... به خداوندی خدا قسم که اين بيست ماه تو گفتن اسون به نظر مياد ولی اگه مثل من عاشق باشی ميفهمی که چی ميگم ... بيست ماه.. تنها خاطره ای که از ديروز برام موند چند نگاه بود ... چند نگاهه سرد و مغرور مثل هميشه ... اخه خدا تو که عشق رو ميدی ديگه غرور رو بايد بگيری پس چرا اذيت ميکنی ؟

اره من عاشقم ولی اينقدر خود خواه نيستم که به زور اونو تصاحب کنم من هميشه براش ارزوی خوشبختی ميکنم حالا کنار هر کی که ميخواد باشه . خوشحالی اون برای من مهمه همين ... من که مهم نيستم مهم اونه اون بايد از زندگيش لذت ببره شما هم برای خوشبختيش دعا کنيد ...

بيشتر از يکسال بود که اينجا نمی نوشتم ولی اينو بايد مينوشتم تا ديروز رو فراموش نکنم .

جمعه - ساعت ۱۱ - ۱۶/۱۰/۱۳۸۴

یعنی میشه که اونیکه باید اینو بخونه بیاد اینجا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 3:30  توسط سحرنوشت  | 

میخوام این دفعه کمی از چیزایی بگم که زجرم میدن از قید و بندهایی که داره زندگیمو به هم میریزه نه تنها زندگی من بلکه همه جوونامونو . حالا من از جو بقیه جاها خبر ندارم ولی از جو مزخرفه شهر خودم خبر دارم ... برای خودم دلم میسوزه که اخه چرا من باید اینجا باشم با این مردم گندش ... مردای چش چرونش ... زنای بیکارش که منتظرن کمی کج بری تا زود پشت سرت صفحه بزارن . اخه یکی نیست بگه برین خودتونو جمع کنید . بابا بزارین هر کی واسه خودش زندگی کنه بزارین هر کی همون راهی رو که میخواد انتخاب کنه ... اخه کی گفته همه باید یه سری کارهای طبق اصول رو انجام بدن ؟ اصلا این اصولو کی گذاشته؟ بابا جمع کنید این بساطو ...  کی گفته همه باید حتما برن دانشگاه ؟ کی گفته دختر که دیپلم گرفت اگه دانشگاه نرفت باید شوهر کنه ؟ کی گفته حتما پسر باید دختر رو انتخاب کنه؟ کی گفته یه دختر حق نداره به پسر مورد علاقش بگه دوسش داره؟ چرا شما پسرا جنبه ندارین یه دختر اینو بهتون بگه ؟ چرا اگه فردا یه چیزی شد اینو صد بار تو سرش میزنین که خودت خواستی ؟ کی گفته دختری که بیرون کمی بیشتر از حد معمول بیرون بمونه دختر خرابیه؟

راستی ببینم همه جا اسمون این رنگیه یا فقط این تبریز خراب شده اینجوره؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/18ساعت 13:36  توسط سحرنوشت  | 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله

نخواب اروم گل بی خار و بی کینه نمی بینی نشسته گوله تو سینه

اخه بارون که نیست رگبار باروته سزای عاشقای خوبه ما اینه

نترس از گوله ی دشمن گل لادن که پوسته شیره پوسته سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگم دلیل تا سپیده رفتنو رفتن

نخواب اروم گل بادوم ناباور گل دل نازک خسته گل پرپر

نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمیزاره

مثل یار دلاور نشکن از دشمن ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن همصدائی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم

کتابای سفید و دوره میکردیم که فکر شاه گلایی از نبرد باشیم

بخون با من نترس از گوله ی دشمن بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقدیر ما صد تا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا تا من نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های عشق و ازادی کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/08ساعت 16:26  توسط سحرنوشت  | 

وای خدا جون مرسی واسه این همه برف ... خیلی حال داد یعنی بالاخره یه تغییری پیدا شد ولی امسال سرما خیلی دیر اومد لااقل تو شهر ما که اینجور بود انگار که منتظر بود شب یلدا بگذره ... خلاصه اینکه خیلی خوب بید اونایی که برف ندارن دلشون اب بشه ولی من بازم از برف بدم میاد اما امروز استثنا بود .

این متن رو سال ۸۲ تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودمش امروز باز هوس کردم اینجا بزارمش :

دلم گرفته است به کنار پنجره ميروم . پنجره را باز ميکنم . سوز سردی به درون اتاق ميوزد نا خود اگاه در خود جمع ميشوم .

هميشه از زمستان متنفر بودم . به نظرم روزهای سرد برفی تنها نشانه مرگ است (مرگ تدريجی) از زمستان متنفرم چون چهره ها را خشک و بی احساس ميکند . از زمستان متنفرم چون چهره شهرم را غمگين و خاکستری ميکند. از زمستان متنفرم چون...

به روبرو خيره ميشوم درخت خشک گيلاس روبرو مرا به ياد مرگ می اندازد . به ياد اينکه من نيز روزی مانند اين درخت خشک و تهی ميشوم و سر انجام روزی به اخر خط ميرسم . صدای اواز پرنده ای مرا به خود می اورد . به ياد اين افتادم که زندگی هنوز جريان دارد و بايد ادامه داد ولی کاش ميشد ديگر حرکت نکرد نفس نکشيد دوست نداشت و ...

سر به اسمان بلند ميکنم وای خدای من دل اسمان نيز مانند دل من گرفته است . شروع به گريه کردن ميکند دانه های برف بيرحمانه روی صورتم فرود می ايند و من هنوز جلوی پنجره ايستاده ام . به اسمان رشک ميبرم که چگونه خود را سبک ميکند و دلش ارام ميگيرد ولی من نمی توانم شايد هم می توانم ولی اين غرور کذايی ام اجازه نمی دهد گريه کنم.

شدت برف شديد تر ميشود و دانه های برف با سماجت بيشتری به صورتم می خورند و من هم چنان جلوی پنجره ايستاده تم. 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/10/02ساعت 22:3  توسط سحرنوشت  |