+ الان دقیقا من حس همون زن رو دارم . گفتم فقط حسش رو دارم!
حالا من می گویم ... قهرمان ما را ببینید...
مجمع فمنیست های محترم!
ای کسانی که برای رفع تبعیض تلاش می کنید !
شما موفق شدید...
دیگر در پستو های خانه بدنبال زنان نگردید
قهرمان ما یک زن بود!
قهرمانی که در حافظه ی ما برای همیشه ثبت می شود ...
ندا ! دلم می خواست بنویسم برایت از حال و هوای این روزها .. دو روز گذشت و تو نیستی اما چشمانت همانطور خیره مانده ... رنگ خون تو زیباترین رنگ این روزهایم بود بین تمامی این سیاهی ها و سبز های این روزها ...
ندا ! پیروز این میدان تو بودی ... تویی که در پی فلسفه بودی ... بله! فلسفه ی تمامی مسائل در همین خلاصه میشد ... در همین پروازت!
خواهرم ! نامت برای نسل های آینده نیز تداعی گر آزادی خواهد بود ... تداعی گر آرمانی جاویدان! آرام بخواب که ما همه بیداریم!
طعم خیس اندوهو
اتفاق افتاده!
یه آه خداحافظ
یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا
حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من
پشت پنجره پژمرد
ای معجزه ی خاموش
یه حادثه روشن شو
یه لحظه
فقط یک بار!!!
خسته ام! یا رب نظری ...
+ آقای کافه پیانو ما شما را دوست داشتیم!
+ ای شمایی که ایشان را انتخاب کردید از چه ترسیدید ؟ از سرانجام نرسیدن مسکن های مهرتان ؟ از دست دادن سهام عدالت تان ؟ از کم شدن حقوق تان ؟ آخر مگر او نگفت که من نیز اینها را ادامه خواهم داد ؟ چرا عوام فریبی ها را ندیدید ؟ چرا رنگ تزویر را نشناختید ؟
تقصیر شما هم نیست ... تمام ما بازیگران این سریال بودیم !
+ جودی ! دستانم را در باغچه کاشتم ... سبز نشد ... سبز نشد ... سبز نشد ! میدانستم!
+ تنها دلم برای ایرانم میسوزد و دیگر هیج ! خدایا این شادی را بقا بخش که ما آن را لایقیم!
+ دو انگشتم را در رنگ سبزی که تعارفم می کنند فرو میکنم و ازهمان لحظه عقیده ام را ثبت ...

یک زمان های خیلی دور که شاید بتوانم شباهتی با دهه ی بیست برایش قائل باشم و انسان های آن زمان خیلی چیزها با این دهه ی هشتاد و اواخرش فرق میکرد .
تصورم از آن زمان ها خانه هایی بزرگ با اندرونی و حیاط های آجر فرش شده ست و حوض های بزرگ و اتاق های متعدد !
مرد ها با روشنایی روز از خانه می رفتند و در محیط بسته ای دیگر ( نهایتا بازار ) روزشان را می گذراندند. و بعد از اتمام ساعت کاری از همان مسیر راه خانه را پیش می گرفتند و تمام !
زن ها و دختران بیدار می شدند و کار می کردند و کار می کردند ... چون نه ماشین لباسشوئی بود و نه ظرفشویی و نه جاروبرقی و نه ساندویچ ساز و سرخ کن و اجاق گاز چند شعله ی فر دار و نه هیچ تکنولوژی دیگری ... و انجام این کارها بدون این وسایل زمان زیادی رو صرف خودش میکنه و فرصتی برای فراغت باقی نمی مونده ... اگر فراغتی هم بوده با زنان همسایه ( افرادی مشابه و هم طبقه ) می گذشت ! پس برای این دسته محیط های اجتماعی مبحثی بوده تعریف نشده ! و این زنان نسل به نسل به همین صورت رشد کرده بودند !
پس کاملا طبیعی به نظر میرسد که همان طور که این روزمرگی پیش آمده پدیده ای دیگر به نام مذهب و اعتقادات هم پیش آمده باشد ! بطوری که همه ی افراد بی هیچ حرف و بحثی به این نتیجه رسیده بودند که باید وقتی صدای اذان آمد نماز بخوانند ... وقتی ماه رمضان رسید یک ماه روزه بگیرند ... باید به بزرگتر ها احترام بگذارند ... و این باید ها تبدیل به " باید " شده بود ! ظاهرا همه چیز منطقی به نظر می رسیده و جای هیچ مخالفتی باقی نمی مانده !
و اما امروز .... ما نیز به همان روزمرگی رسیده ایم کمی متفاوت تر ! با این تفاوت که ما هیچ بایدی را قبول نمی کنیم ! برای نماز خواندن دلیل می خواهیم ... وقتی می گویند به بزرگتر ها باید احترام گذاشت می پرسیم : آنها نباید به ما احترام بگذارند ؟ ... نمی توانیم تعبیری برای یک ماه ریاضت کشیدن در ماه رمضان پیدا کنیم و همین نتوانستن برایمان به بی تفاوتی نسبت به این فریضه می انجامد ... زمان زیادی داریم برای جستجو در گروه های اجتماعی تا سر از کار همه چیز در بیاوریم! ما با پدیده ای به نام فیس بوک آشناییم ! تجزیه و تحلیل های افرادی که فرسنگ ها با ما فاصله دارند را دنبال می کنیم ! جای اینکه حیاط سنگفرش شده مان را جارو بزنیم می نشینیم و وبلاگ مان را آپدیت می کنیم ! خودمان را آپدیت می کنیم !
و جالب اینجاست که دراکثر موارد برای سوال هایمان جوابی نمی یابیم و سرخورده می شویم ! سرخورده از مذهب و دینی که برایش جوابی نداریم! باید ها را نقض میکنیم و در نهایت تبدیل به مهره ای سیاه می شویم که انگ " پوچ گرایی " می خورد ...
نمی خواهم اینطور نتیجه گیری کنم که تکنولوژی چیز خوبی نیست و حرف هایی از این قبیل ... اما چرا این مدرنیته شدن باید آن خلوص را زایل کند ؟
پ.ن : شاید این نوشته جاهای ناقصی داشته باشد ! تمایل داشتید با هم تکمیل می کنیم .
پ.ن 2 : امیدوارم تونسته باشم چیزی رو بنویسم که در سر داشتم .
اما این سردی کجا و آن سردی کجا!؟
+ بر دیوار خانه ی ما که کلاغ سیاهی نمی نشست ... پس این سایه ی شوم از کجا پیدا شد ؟؟
+ گنجشک ها در باغچه دنبال ارزن نمی دوند .. بیچاره گنجشک ها ! حتما گرسنه ماندند !
+ پیرزن آنقدر هنگام راه رفتن خم شده بود که زاویه نود درجه ایجاد شد ... قامتم را راست کردم و سرعتم را بیشتر !
+ آقایی کنج آنجا (!) نشسته بود و کتابی روی میز مقابلش بود - فنجان ساده ی سفیدی هم کنار کتاب ... لذت بردم از دیدن این صحنه ... ما نیز نشسته بودیم و درمورد این صحبت می کردیم که خط چشم آبی مرا زیباتر میکند یا سبز ؟! عجیب شرمنده شدم!
به قیمت بازی با احساسات این مردم همیشه احساساتی و جو زده ؟
+ گریه های دخترکی که کنار آقای رئیس جمهور ایستاده بود دیشب اشک منو در آورد .. دیگه وضعیت مردمان ساده ی روستایی و شهرستان های کوچک مشخص !
+ آقای شمقدری .. آقای کارگردان ... راهی ساده تر از این نبود ؟ آفرین بر شمایی که مخاطب را می شناسید !
پ.ن ۱: فیلم انتخاباتی احمدی نژاد: کودکان یتیم، مردم فقیر، زنان بدحجاب
پ.ن ۲: فیلم تبلیغاتی میرحسین؛ دهه شصت، رنگ سبز و دیگر هیچ !
پ.ن ۳: این اپیدمی جدیدی که رایج شده ست تنها گریبانگیر ما و شما نیست دوست عزیز ...
عادت کرده ایم به قضاوت های شتابانه ...
یادم نمی آید در جایی ایراد کرده باشم که از شیفتگان آقای موسوی هستم !
و در نوشته ام طرفداری از هیچ شخصیتی را جایز ندانسته ام ...
زمانی که این نوشته ثبت شد فیلم تبلیغاتی آقای موسوی نمایش داده نشده بود ...
صحبت من با کارگردان بود ... آن هم نه یک شخص خاص ( حداقل الان نه ) ...
صحبت با تمامی کسانی بود که از موج احساسات سو استفاده می کنند!
والسلام!
پ.ن : هر گونه برداشتی آزاد است !