سلام ! به رسم ِ دوستی ها و .....
قرار است من نباشم . البته مدتی !
اردیبهشت
خرداد
تیر
و اندکی از مرداد
حتما بر میگردم . به بلاگفای عزیز بگویید منتظرم باشد و از صحنه محوم نکند .
باید درس خواند .. اینطور می گویند !
باید در کنار ِ وبلاگ نویسی لقب ِ دانشجو ! را نیز یدک بکشم !
هر از چندی از اینجا گذری کنید تا فراموش نشوم ..
و شما نیز فراموش نخواهید شد.
یا حق..!
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 18:45 توسط سحر فکردار
|
رومیزیِ صورتی که پانزده سال پیش مادرش با سلام و صلوات دورش را روبان دوزی کرده بود سخت تکان داد تا چروک هایش باز شود و بعد با دقت روی طناب ِ لباس ها پهن کرد . آخیشی کش دار گفت و کش و قوسی ظریف به کمرش داد ... چند تا از مهره ها صدایی کردند .. کدام مهره بود؟ کمر چند مهره داشت ؟ تا به امروز و دقیق تر که فکر کند تا به این لحظه به این فکر نکرده بود ! به اطرافش نگاهی انداخت . طناب های خالی ِ چند دقیقه پیش اینک از ملافه ها و رو میزی ها و رو بالشتی ها پوشیده بود . ملافه ای را پس زد و راهی برای عبور باز کرد تا به گوشه ای از باغچه برسد ! نشستن روی لبه ی سیمانی ِ باغچه برایش به لذتبخشی ِ آب تنی های عصر های تابستان ِ کودکی بود . دیوانگی های نوجوانی . آمال های جوانی . " من نمیزارم هیچوقت بوی پیاز داغ از تنم به مشام برسه " و یا " من از زنهایی که صبح تا شب توی خونه رخت ِ چرک چنگ میزنن و بزرگترین دغدغه شون جا افتادن ِ قرمه سبزی هاشونه نمیشم " ... خنده ای محو بر لبانش نشست و از جا بلند شد . قفسه ی کتابها تنها باقیمانده اش از آن روزها بود . اوایل ِ زندگی چقدر سعی کرد دنیایش را حفظ کند . درس می خواند , دانشگاه می رفت , و با این وجود هم رخت می شست و هم قرمه سبزی هایی جا افتاده می پخت ... چقدر طول کشید؟ چه مدت ؟ دو سال ؟ شاید کمی بیشتر .. کافی بود برای خستگی هایش ... همان روزها بود که سفارش ِ ساختن ِ این کتابخانه ی کوچک را به نجار ِ محله داد . کتابخانه ی چوبی آماده شد , کتابها درونش جای گرفتند . آخرین ِ مدرک تحصیلی اش را درون پاکتی گذاشت و پاکت را در بالاترین جای کتابخانه قرار داد ....
( هیجده ِ فروردین - بدست ِ سحر )
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19 0:6 توسط سحر فکردار
|
دست جلوی دهانش گذاشت تا صدایش را در گلو خفه کند ... دوید بطرفِ پناهگاه همیشگی اش تا به بهانه ی تندی ِ پیاز ها , تندی اشک هایش را روان سازد ... چهار دیواری که به خودش تعلق داشت ... دیوارهایی برای حکمرانی ... درچارچوب در ناگهان میخکوب شد ... فراموش کرده بود نسل ِ آشپزخانه های open خیلی وقت است پناهگاهش را از او گرفته ! تندی اشک ها در گلو حبس شد
!
( نیمه شب سیزدهم - بدست سحر )
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15 3:41 توسط سحر فکردار
|
شاید همین لحظه اتفاق افتد ...
آغازی در این لحظه و شاید پایانی ...
براستی ابدیتی وجود دارد ...!؟
آغاز ها فراموش می شوند و پایان ها تا نهایت زخم می زنند ..
زخم هایی بی نشان ..
رفیق ِ روزهای خوب , رفیق ِ خوب ِ روزها .. همیشه ماندگاره من , همیشه در هنوزها
گاه بهار سبز و دلنشین جلوه میکند و گاه زرد و خزانی !
و من بدنبال ِ لحظه روانم ...
لحظه سواره و من پیاده
!

+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08 19:13 توسط سحر فکردار
|
عید اومده , نوروزه , چه فصل پر امیدی
فردا رو چه دیدی
فردا رو چه دیدی
شاید که یه روز تو هم به آرزوت رسیدی
فردا رو چه دیدی
فردا رو چه دیدی
توکل به خدا کن , برو بختو صدا کن
پای سفره ی هفت سین واسه خوشبختی دعا کن
دیگه فصل ٍ بهاره , خوشی بر سر ٍ کاره
پس عشق کن و دست بزن و شادی به پا کن
فردا رو چه دیدی , گذشته ها گذشته به آینده نیگا کن
عید اومده , نوروزه , یک ساله جدیدی
تو چشمای من نیگا نکن با نا امیدی
فردا رو چه دیدی
فردا رو چه دیدی
مهمانپذیر ٍ فکردار آماده ی ارائه خدمات به شهروندان محترم .. همه روزه از ساعت نه صبح الی نه شب .. :دی
والله آخه ( ترکی بخونید ) ... آقا گرم شده ها .. انگار خرداد ماهه .. تا جایی که بنده یادم هست ما هر سال این موقع سیستم های گرمایشی رو بکار می بریم ولی امسال از این خبرا نیست .. تازشم امروزه که بعد از یک هفته رفتم بیرون دیدم یه درختی شکوفه زده بود .. ادرس بدم ؟ ( چارراه باغشمال ) ... بنده یک هفته نت نداشتم ( همه ی استخونای تنم درد میکرد :دی ) روزگار خوش میگذره .. ملالی نیست جز کمی تحول ! ما این روزها فامیل های از یاد رفته را ملاقات نموده ایم ... دیگه عیاره ریختن ٍ چای در فنجان ها به دستم امده ... دیگه لازم نیست مامان هی صورتشو سرخ کنه و بگه عزیزم میوه بیار .. تشخیص میدم خودم ... بزرگ شدم خب من ! فردا رو چه دیدی ... عیدی ؟ چنگی به دل نمیزنه .. هر چی مامان اینا داده بودن امروز رفتم یک ساعته تمومش کردم و اومدم :دی نت رو شارژ کردم ... عینک خریدم از این گنده ها ( دوسش دارم ) ... این روزها همه چی خوبه ها کلا فقط یه مساله ای هست .. اینکه من کمی سگ شدم و تقریبا پاچه ی همه رو میگیرم ... طفلکی مستر یگانه رو همچین خراب کردم که دیگه پشت سرشم نیگا نمیکنه عمرا .. گفت خانوم فکردار فک کنم شما با خودتونم دعوا دارین .. :دی مهم نیست اصلا خودمو عشقه ( در حال حاضر اینجوری فکر میکنم , معلوم نیست یک ساعت دیگه چی بگم ) قراره بنده تا بعد از تعطیلات همه ی کتابامو یک بار مرور کنم ( مثلا دیگه ) ولی تا الان دریغ از یک خط ... امون نمیدن که ماشالا ... خفه شدم از بس کرم بسابم رو این صورت و سایه و خط آبی بکشم ... نمیزارن ادم طبیعی باشه :دی فردا رو چه دیدی ...
راستی سال نو مبارک !
بعدا نوشت :وقتی میام اینجا از خوشی و خنده می نویسم همچین برخورد می کنند که انگار حرف بدی زده شده و احساس عذاب وجدان بهم دست میده .. ! شاید تکرار نشه!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07 15:52 توسط سحر فکردار
|
با هر تلقین و جبری که شده به خودمون می قبولونیم که شادیم .. آره ما شادی می کنیم .. ما به استقبال نوروز میریم ... شیشه ها رو پاک می کنیم ... همه چیز شسته میشه .. بوی وایتکس و تاید ... سبزه ها سبز میشه .. تنگ های ماهی از قفسه در میاد ... تخم مرغ ها رنگی به خود میگیرن ... سمنو ها سفارش داده میشن ... کفش ِ نو ... رخت ِ نو ... من باید از اینها بنویسم درسته ؟! من باید امیدوار باشم ! من باید خودم رو برای سالی جدید و چهار فصلی از نو اماده کنم ! ولی پس چرا....؟ چرا حساب ها غلط از آب در میاد؟ گذشت زمانی که از چند شب مانده به سال تحویل کفش های نوی عیدم را کنارم می خواباندم ... گذشت زمانی که لحظه شماری کنم برای پوشیدن پیراهن گلدار و جوراب های سفید ... گذشت زمانی که برای عیدی هایم نقشه بکشم ... اهمیتی داره ؟ مگر همین که چیزی باشه ساده برای به تن کردن کافی نیست ؟ مگر بالای زانو و پایین زانو تفاوتی دارد؟ مگر مارک ها و رنگ ها شخصیتم را تثبیت می کنند؟
دلِ من می سوزد ..
دل ِ من می سوزد از خواری ها ... از پستی ها ... از زوال رفتن ها ... از هرز رفتن ها ... به فریادم برس یا رب ... بیاده آن دیالوگی که گفت : خدایا چرا مرا لَچَک به سر آفریدی ؟
من برابری می خواهم ..
من حقوق می خواهم ..
من ارزش می خواهم ..
من احترام می خواهم ..
من دیده شدن می خواهم ..
من نمی خواهم حق تقدم با من باشد ...
من نمی خواهم در وارد شدن و نشستن مقدم باشم ...
من نمی خواهم کسی دری برایم باز کند ...
من نمی خواهم انتخاب شوم ...
من نمی خواهم فروخته و خریده شوم ...
من نمی خواهم چشم و ابرو و قد و بالایم دیده و پسندیده شود ...
من نمی خواهم سنگسار شوم ..
من نمی خواهم روزی از آن ِ خود داشته باشم ....
به من اتاقی از آن ِ خود دهید ...
فکری از آن ِ خود دهید ...
همسری از آن ِ خود دهید نه جسم و روحی که حق داشته باشد بین چهار نفر تقسیم گردد ...
.
.
.
تلخ می نویسم .. می نالم ... غر میزنم ... باشد ...
من می نویسم ...
خواه تو بخوان و خواه نخواه و در تدارک ِ سین هایت باش !
کسی به فکر ِ گلها نیست
کسی به فکر ِ ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر ِ آفتاب
ورم کرده است
که ذهن ِ باغچه دارد آرام آرام از خاطرات ِ سبز تهی می شود
و حس ِ باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش ِ یک ابر ِ ناشناس
خمیازه می کشد !
هر روز بهتر از دیروز ... لغو مجوز می شوند ... یک به یک ... ای مخاطب تو حق خواندن نداری... ای مخاطب تو دلت را به چند نشریه پر از داستانهای عبرت آموز و دختران فراری و بر سر دو راهی ها خوش کن تا فکر و مغزت فیکس بماند , مبادا دریچه ای جدید به رویت باز شود ... دنیای تصویر"، "هفت"، "بازنگری"، "صبح زندگی"، "تلاش"، "به سوی افتخار"، "ندای ایران"، "شوکا" و "هاوار" به استناد تبصره ماده ۱۱ قانون مطبوعات لغو مجوز شدند .... دیگر دنیای تصویر چرا؟ چه بر سر ِ ما می آید ؟ و شاید آمده است!
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28 0:35 توسط سحر فکردار
|
مرثیه می سرایم ... شعر نمی گویم .. شعر گفتن شعور می خواهد و فهم! دستهایی ندارم که در باغچه بکارم و سبز شود ... باغچه خاکی ندارد ... خشک ِ خشک ... به ماننده کویر ... نه دستی و نه باغچه ای ! هیچ شکوفه ای در هیچ کجا آمدنِ بهار را نوید نمی دهد .. ای بهار از برای چه می آیی؟ چه عجله ای داری ؟ بگذار برفی ببارد , بارانی ببارد تا تر شویم .. تا نفسی عمیق بکشیم ! تا ریه هایمان لذتی ببرند ... قلبم میسوزد خدا! چشمانم سو ندارند ... کلمات جاری می شوند... دیگر شاید دلم به یکباره نریزد ...
من ِ خوش خیال ِ ساده , حالا با پای پیاده
دنبالت دارم میگردم , همسفر با شب و جاده
پرم از حسرت و خواهش , واسه یک لحظه نوازش
کوله بار ِ غم رو دوشم , رهسپاره ِ شهر ِ سازش
برای اولین بار قبل از آغاز سال و به اصطلاح عید , عیدی ام را گرفتم ... عیدی ای که تا همیشه در جایی مبحوس می ماند ... پروردگارا! ... ............ .............. .... ......... هیچ ! خودت میدانی ناگفته هایم را !
هنوزم اسمت عزیزه واسه این همیشه تنها
غصه ی بود و نبودت میشه راهی واسه فردا
+
نوشته شده در شنبه 1386/12/25 3:15 توسط سحر فکردار
|
صلاه ظهر مرداد
هوای پخته ی منگ
دو تا بچه ی بی خواب
ته یک کوچه ی تنگ
با یه تفنگ چوبی ... یه تیر کمون ... یه مشت سنگ
می رفتیم جنگ دشمن
COME ON! کیو کیو ... بنگ بنگ
چقدر سرخپوست کشتیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ساده ای بود .. برادر خاطرت هست؟
همه سرگرم بازی
همه بی خبر و شاد
کسی از روزه غصه خبر اصلا نمی داد
هوای بچگی ها
بهاره مهربونی
گذشت و ما رسیدیم به فصل نوجوونی
شبای خوش ِ جمعه , شبای سینما بود
ستاره ی فرنگی , چراغ ِ راه ما بود
یکی آواز میخوند مثه الویس پریسلی
یکی جمیز دین میشد واسه زهرا و لیلی
چه بوسه ها گرفتیم تو اون کوچه ی بن بست
کتک هم خوب خوردیم برادر خاطرت هست؟
بهار بودو هنوزم شب ِ جیک جیک ِ مستون
هنوزم پرده ها بود رو صورت ِ زمستون
گذشت اون شب ِ روشن
شب ِ ستاره و ماه
رسید نسل ِ منو تو به اولین بزنگاه!
بزنگاه ِ بدی بود
چهل سوی پر آشوب
یکی رو باد میبرد پی ِ میراث شرقی
یکی رو آب میبرد به مغرب ِ فرنگی
چقدر ممنوعه خوندیم تو زیرزمین بد بو
همش بحث و جدل بود سر ِ پیام ِ شاملو
تو مسجد شاعره چنگ
تو کافه مومن ِ منگ
عجب سرگیجه ای بود , برادر خاطرت هست ؟
هنوز شبای جمعه , شبای سینما بود
تب ِ تنده یه .... تو کوچه های ما بود
گنجیشگک ِ اشی مشی , لب ِ بوم ِ ما نشین
بیادم هست که یک روز همه جسور و شیردل
شدیم آرتیست ِ اول تو فیلم ِ حق و باطل
موتور
شب نامه
چاقو
رفیق ِ مترقی
زن ِ نیمه برهنه تو یه حجاب ِ شرقی
هوای شور و شر بود تو اون کوچه ی بن بست
همه شیفته و سرمست
تو رویا مونده در بند
چه خواب ها که ندیدیم , برادر خاطرت هست؟
دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک ِ مستون
بهار مرد و زمین رفت به رویت زمستون
شکست کِشتی مهتاب تو گِرد موج ِ هیولا
ستاره بود که می رفت به قعر ِ شب ِ دریا
دیگه سکوت ِ تار و کمونچه ی شبانه
حقیقت بود ! حقیقت! نه فیلم بود ! نه ترانه !
کوچه ها باریکن .. دکونا بستن
تفنگ های حقیقی
برادر های دلتنگ
شبی صد دفعه مردیم تو اون کوچه ی بن بست
چه فصل ِ وحشتی بود , برادر خاطرت هست ؟
گذشت اون فصل و ما هم گذشتیم و دویدیم
مثه غباره اندوه
سواره باده ولگرد
از این گودال به اون گود
از این چاله به اون چاه
رسیدیم به آخرین بزنگاه!
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20 2:12 توسط سحر فکردار
همدیگرو هل دادند و و پله ها رو دو تا یکی طی کردن ... زود خودشونو رسوندند توی کلاس و شروع کردن به کشیدن صندلی ها ... صدای قیژ قیژ صندلی ها روی کاشی ها دندون ها رو اذیت میکرد ... همه چی آماده بود .. صدای پچ پچ کردنا و تمنای خوانا نوشتن ورقه ها برای راحت خوانده شدن ...
بالاخره معلم اومد .. یک نفر غائب بود ... نمیشد منتظر موند .. ورقه ها پخش شد ... سکوت و سکوت ...
چند دقیقه گذشت که صدای پاهای از پله های سالن تا به کلاس رسید .. صدا نزدیکتر شد ... قدم های محکم و با فشار ... حتی بدون دیدن هم میشد فهمید با چه سختی ای اون پاها کشیده میشد ... قدم ها به کلاس رسید .. معلم غر زد ... چرا دیر اومدی؟ گفت : ببخشید خانوم ! ... رفت آخر کلاس روی یکی از صندلی ها نشست .. صدای نق و نوق دخترا بلند شده بود .. " خانوم با این همه سرو صدا تمرکز نداریم که " و .....
دخترک عذر خواهی کرد و صورتش سرخ!
.
.
چند روزی میشد که از دختر خبری نبود ... همون روزا یه خبر تو کلاس پیچید ...! بچه ها فهمیدین ملیحه ام اس داره؟
.
دیگه هیچوقت از دخترک خبری نشد !

بر تن یاس ِ سپیدهِ سفره جای قلاب کمر میسوزم
لبِ فریادِ مرا میدوزدند , سیره سیرم .. سیر از مشت و لگد
برده دارانِ حقیره مرگ بو , بر سره بازار عاشق می کشند
خواب مخمل را بر هم می زنند
این کنیزکان خواهره منند!
+
نوشته شده در شنبه 1386/12/18 15:24 توسط سحر فکردار
|
امر فرموده اند اعلام آمادگی نمایم برای یک بازی ( خیلی لوسه خداییش ) ... گفتیم چشم!
5 شخصیتی که دوست می داریم بغل نمائیم :
- خدا ! من بارها و بارها تو خیالم محکم بغلش کردم.
- آن شرلی ( ترجیحا با موهای قرمز )
- خانم منشی آموزشگاهمون با اون رژ همیشه صورتیش و لبخند دائمی
- سعیده (نشون به اون نشون که اون بار زیر پل آبرسان همدیگرو دیدیم و جیغ کشیدیم و پریدیم بغل هم )
- امیر مهدی ژوله ( نمیشناسین ؟ ) کودک فهیم دیگه!
- دبیره زبان سال دوم ... ( اونقده منو دوست می داشت که نگو )
- مهدی احمدی ( بازیگره فیلم شبهای روشن ( مشکل شرعی داره نه ؟ چه میشه کرد دیگه دوسش دارم. ) )
.
همینا یادم بود ...
ادامه بدین شماها لطفا!
سمیرا ( چراگاهی ..... ) , میثم ( دلنوشته های یه پسر خوب ) , آرتاوریژ ( اون آقاهه دیگه ) , مهدی ( من مرد تنهای شبم ) , مها ( روز دلتنگی ) , مهندس سعیدی ( نانوشته های من ) , سید وحید ( ایستگاه ) , فرهاد باغشمال ( ایپک ) , سهند (yakamoz ) , محمد ( مشق شب )
کافیه دیگه ! هر کی ادامه نده چشاشو در میارم میزارم کف دستش ! تازشم هر کی عشقش کشید بنویسه ها بی تعارف جون داداش :دی
پ.ن: احیانا به من یاد ندادن پنج یعنی چی !
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15 11:20 توسط سحر فکردار
|