تبليغاتX
..:perspective:..
جمعه 1388/04/12
234
حس زنی که چند سال به پای شوهری نشسته که جز عذاب چیزی براش نداشته ... زنی که با نداری و بدبختی و بی پولی شوهرش ساخته و آبرو داری کرده ... بی هیچ توقعی با سیلی صورتشو سرخ کرده و نذاشته غریبه ای از وضعیتشون با خبر بشه ...
اما...
شوهره الان وضعش خوب شده و به جایی (!) رسیده و دلش هوای تازه تری کرده ... رنگ و لعابی جدید تر ... بی هیچ نگاهی به گذشته و زن جا مونده در ایستگاه آخر ...

+ الان دقیقا من حس همون زن رو دارم . گفتم فقط حسش رو دارم!

+ نوشته شده در 3:50 توسط سحرنوشت.
چهارشنبه 1388/04/10
233
سلام به تو ای دنیای پوشالی
به تویی که دلفریبانه در دلم رخنه کرده و تمام پیرامونم را از حجم تباهی احاطه کرده ای. زیستن در لا به لای حضور تو فرصتی ست بس بزرگورانه که باید آن را غنیمت شمرد ... غنیمت شمرد برای دریافتن !
دریافتنی که سبب میشود به تعالی برسم! از دیدگاه من تعالی یعنی یک گام فراتر ... یک نفس آن طرف گود ... یک صدا از آن سوی پرتگاه که فرا می خواند .
شاید مانند آن صدایی که امشب مرا فرا خواند ... !
دنیایی که پروردگاری در پس پرده داشته باشد حقیقتا یک رمز وجودی نیز دارد بنام تعالی ! پروردگاری که سخاوتمندانه باری دگر مرا در آغوش پذیرفت ... نه اشکی بود و نه آهی و نه افسوسی ... همه چیز از مدت ها پیش مشخص بود و تنها حکمی لازم بود ! حکمی که امشب توسط یکی از مهربان ترین فرشتگانت ( که به اشتباه به لباس انسان در آورده ای ) برایم نازل شد ... او گفت و من لبخند زدم ! شاید عجیب بود اما ...
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست ... چرا نگاه نکردم ؟
+ در آغاز فصلی گرم باید تصمیم های بزرگی گرفت به وسعت آینده ... منشور زندگی ام را باید در آستانه ی بیست سالگی از نو بچینم با نگاهی به وسعت آینده!

 

+ نوشته شده در 3:53 توسط سحرنوشت.
سه شنبه 1388/04/02
232
یادم نمی آید کجا بود که کسی می گفت این نسل قهرمان ندارد ... دلش برای این نسل می سوخت ... از نسل بی قهرمان ... از  نسل سرگشته ی پیش رو وحشت داشت !

حالا من می گویم ... قهرمان ما را ببینید...
مجمع فمنیست های محترم!
ای کسانی که برای رفع تبعیض تلاش می کنید !
شما موفق شدید...
دیگر در پستو های خانه بدنبال زنان نگردید
قهرمان ما یک زن بود!
قهرمانی که در حافظه ی ما برای همیشه ثبت می شود ...
ندا ! دلم می خواست بنویسم برایت از حال و هوای این روزها .. دو روز گذشت و تو نیستی اما چشمانت همانطور خیره مانده ... رنگ خون تو زیباترین رنگ این روزهایم بود بین تمامی این سیاهی ها و سبز های این روزها ...
ندا ! پیروز این میدان تو بودی ... تویی که در پی فلسفه بودی ... بله! فلسفه ی تمامی مسائل در همین خلاصه میشد ... در همین پروازت!
خواهرم ! نامت برای نسل های آینده نیز تداعی گر آزادی خواهد بود ... تداعی گر آرمانی جاویدان! آرام بخواب که ما همه بیداریم!

 طعم خیس اندوهو
               اتفاق افتاده!
                       یه آه خداحافظ
                                یه فاجعه ی ساده
                                         خالی شدم از رویا
                                              حسی منو از من برد
                                                           یه سایه شبیه من
                                                                          پشت پنجره پژمرد
                                                                               ای معجزه ی خاموش
                                                                                          یه حادثه روشن شو
                                                                                                             یه لحظه
                                                                                                           فقط یک بار!!!

+ بیانیه هنرمندان تبریز

+ نوشته شده در 3:33 توسط سحرنوشت.
چهارشنبه 1388/03/27
231
همیشه سعی کردم اجازه ندم شرایطی پیش بیاد که مجبور بشم نظر خودم رو به کسی تحمیل و یا نظرات مخالف رو سرکوب کنم! با خودم اینجور کنار اومدم که هر کسی نظری داره و اون نظر باید مورد احترام باشه! اما اعتراف میکنم که گاهی نمیشه ... بعضی نظرات رو نمیشه هضم کرد ... نمیشه اعتراض نکرد ... بحث نکرد... عصبانی نشد ...
میرم دانشگاه ... امتحان دارم و میدونم که چیزی نخوندم ... مگه تمرکزی برای درس باقی میمونه ؟
دوستامو می بینم .. از همون جا اولین شوک ها وارد میشه ... اون همه آدم مقابلم و من تنها ... باید دفاع کنم ... تنها ... من یک نفر + اون عده ی زیاد ... میگم چرا انتخابش کردید ؟ دلیل های عوامانه میارن ... برای هر دلیلشون جوابی میارم ... راه به جایی ندارن و میرن سمت توهین و تمسخر ... دارم قانع میشم که اشتباهی نشده و واقعا بیست و چهار میلیون انتخابش کردند ... اما پس موج سبزی که من دیدم چی شد ؟ حزب .. جمعیت .. تشکل ... یکی از همونا اومد آروم گفت منم سبز بودم و یواشکی مچ بند سبزش رو نشونم داد که سعی داشت زیر آستین مانتو پنهونش کنه ... گفتم پس چرا میترسی بگی ؟ لبخند زد و رفت ...
.
.
تصویر اول تمام خبرگزاری های بزرگ دنیا رو جوون های ایران من اشغال کردند ... فیلم ها و عکس ها رو همه جا میشه پیدا کرد ... از یاهو بگیر تا سی ان ان ... هیچ چیز عادی نیست ... گرد افسردگی و خشم همه جا پاشیده ... مردم کتک می خورند ... مردم میمیرند ... مردم فریاد می زنند ... اما ... اما تلویزیون ما هیچ اشاره ای به هیچ چیز نمیکنه ... هنوز هم ظهرها برنامه خانواده پخش میشه و شب ها جومونگ ... این همه خبر ... ولی هیچ اشاره ای نمیشه جز حاشیه هایی بی ربط ...
شاید دقیقا همون لحظه ای که داشت سیمای کودک پخش میشد بود که اون دخترک رو اونطور زدند ... آن پسر تمام شد ... ان مرد مغزش متلاشی شد ... یکی فریاد کشید ... یکی ضجه زد ... بله! شاید همان لحظه بود !
سید سبز پوش ! شاید دیگر دغدغه ی من تو نباشی ... شاید دیگر آنچنان سبز اندیش نباشم .... ولی از تو  ممنونم برای آمدنت ! برای موجی که به راه انداختی ... موجی که نیاز داشتیم به بودنش ....

خسته ام! یا رب نظری ...

+ آقای کافه پیانو ما شما را دوست داشتیم!

+ و اینک ما شدیم حاميان سگ‌باز و اراذل و اوباش

+ آقای ابطحی ما منتظر می مانیم!

+ نوشته شده در 4:12 توسط سحرنوشت.
شنبه 1388/03/23
230
تمام شد ... دیگر تمام شد !
این روزها خیلی شنیدم که من نیز حقی دارم ! من نیز حق انتخاب دارم ! من نیز می توانم سرنوشتی تعیین کنم ! آنقدر شنیدم که دیگر باورم شده بود... داشتم حروف دموکراسی را هجی میکردم و افتخار از اینکه اولین گام هایم را در مسیرش می گذارم!
یادت هست رفیق این روزها چندین بار یار دبستانی من را زمزمه کردیم ! چندین بار عقیده مان را فریاد زدیم! چون خیال می کردیم عقیده ی ما عقیده ی اکثریت است! به شعور مردم خودمان ایمان داشتیم و کار را تمام شده می دانستیم! یادت هست آن شب چهارشنبه جشن پیروزی گرفتیم ؟ یادت هست آن شب همه می خندیدیم ؟
تمام شد .. دیگر تمام شد ! حالا من و بی نهایت دیگر از شما به آن جمعیت خاموش پیوستیم ! هیچ چیز باورکردنی نیست !
 جناب عین جیم - آقای حفره - نسیم جانم - خانوم اوالونا - جودی - لیلای نارنجی - سید وحید - طراوت و.... و خیلی های دیگر حال شما چطور است ؟

+ ای شمایی که ایشان را انتخاب کردید از چه ترسیدید ؟ از سرانجام نرسیدن مسکن های مهرتان ؟ از دست دادن سهام عدالت تان ؟ از کم شدن حقوق تان ؟ آخر مگر او نگفت که من نیز اینها را ادامه خواهم داد ؟ چرا عوام فریبی ها را ندیدید ؟ چرا رنگ تزویر را نشناختید ؟
تقصیر شما هم نیست ... تمام ما بازیگران این سریال بودیم !

+ جودی ! دستانم را در باغچه کاشتم ... سبز نشد ... سبز نشد ... سبز نشد ! میدانستم!

+ نوشته شده در 12:23 توسط سحرنوشت.
پنجشنبه 1388/03/21
229
حک شده اسم منو تو رو تن این تخت سیاه
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست منو تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز منو تو درد ما رو چاره کنه

+ تنها دلم برای ایرانم میسوزد و دیگر هیج ! خدایا این شادی را بقا بخش که ما آن را لایقیم!

+ دو انگشتم را در رنگ سبزی که تعارفم می کنند فرو میکنم و ازهمان لحظه عقیده ام را ثبت ...

تبریز - آبرسان

+ نوشته شده در 13:12 توسط سحرنوشت.
جمعه 1388/03/15
228

یک زمان های خیلی دور که شاید بتوانم شباهتی با دهه ی بیست برایش قائل باشم و انسان های آن زمان خیلی چیزها با این دهه ی هشتاد و اواخرش فرق میکرد .

تصورم از آن زمان ها خانه هایی بزرگ با  اندرونی و حیاط های آجر فرش شده ست و حوض های بزرگ و اتاق های متعدد !

مرد ها با روشنایی روز از خانه می رفتند و در محیط بسته ای دیگر ( نهایتا بازار ) روزشان را می گذراندند. و بعد از اتمام ساعت کاری از همان مسیر راه خانه را پیش می گرفتند و تمام !

زن ها و دختران بیدار می شدند و کار می کردند و کار می کردند ... چون نه ماشین لباسشوئی بود و نه ظرفشویی و نه جاروبرقی و نه ساندویچ ساز و سرخ کن و اجاق گاز چند شعله ی فر دار و نه هیچ تکنولوژی دیگری ... و انجام این کارها بدون این وسایل زمان زیادی رو صرف خودش میکنه و فرصتی برای فراغت باقی نمی مونده ... اگر فراغتی هم بوده با زنان همسایه ( افرادی مشابه و هم طبقه ) می گذشت ! پس برای این دسته محیط های اجتماعی مبحثی بوده تعریف نشده ! و این زنان نسل به نسل به همین صورت رشد کرده بودند !

پس کاملا طبیعی به نظر میرسد که همان طور که این روزمرگی پیش آمده پدیده ای دیگر به نام مذهب و اعتقادات هم پیش آمده باشد ! بطوری که همه ی افراد بی هیچ حرف و بحثی به این نتیجه رسیده بودند که باید وقتی صدای اذان آمد نماز بخوانند ... وقتی ماه رمضان رسید یک ماه روزه بگیرند ... باید به بزرگتر ها احترام بگذارند ... و این باید ها تبدیل به " باید " شده بود ! ظاهرا همه چیز منطقی به نظر می رسیده و جای هیچ مخالفتی باقی نمی مانده !

و اما امروز .... ما نیز به همان روزمرگی رسیده ایم کمی متفاوت تر ! با این تفاوت که ما هیچ بایدی را قبول نمی کنیم ! برای نماز خواندن دلیل می خواهیم ... وقتی می گویند به بزرگتر ها باید احترام گذاشت می پرسیم : آنها نباید به ما احترام بگذارند ؟ ... نمی توانیم تعبیری برای یک ماه ریاضت کشیدن در ماه رمضان پیدا کنیم و همین نتوانستن برایمان به بی تفاوتی نسبت به این فریضه می انجامد ... زمان زیادی داریم برای جستجو در گروه های اجتماعی تا سر از کار همه چیز در بیاوریم! ما با پدیده ای به نام فیس بوک آشناییم ! تجزیه و تحلیل های افرادی که فرسنگ ها با ما فاصله دارند را دنبال می کنیم ! جای اینکه حیاط سنگفرش شده مان را جارو بزنیم می نشینیم و وبلاگ مان را آپدیت می کنیم ! خودمان را آپدیت می کنیم !

و جالب اینجاست که دراکثر موارد برای سوال هایمان جوابی نمی یابیم و سرخورده می شویم ! سرخورده از مذهب و دینی که برایش جوابی نداریم! باید ها را نقض میکنیم و در نهایت تبدیل به مهره ای سیاه می شویم که انگ " پوچ گرایی " می خورد ...

نمی خواهم اینطور نتیجه گیری کنم که تکنولوژی چیز خوبی نیست و حرف هایی از این قبیل ... اما چرا این مدرنیته شدن باید آن خلوص را زایل کند ؟

پ.ن : شاید این نوشته جاهای ناقصی داشته باشد ! تمایل داشتید با هم تکمیل می کنیم .

پ.ن 2 : امیدوارم تونسته باشم چیزی رو بنویسم که در سر داشتم .

 

+ نوشته شده در 11:28 توسط سحرنوشت.
چهارشنبه 1388/03/13
227
همه میگن این روزا زندگی مزه ی قهوه ی تلخ و سرد رو میده .... من میگم این روزا زندگی طعم یه نوشیدنی سرد با طعم پرتغال ترش رو میده ...

اما این سردی کجا و آن سردی کجا!؟

+ بر دیوار خانه ی ما که کلاغ سیاهی نمی نشست ... پس این سایه ی شوم از کجا پیدا شد ؟؟

+ گنجشک ها در باغچه دنبال ارزن نمی دوند .. بیچاره گنجشک ها ! حتما گرسنه ماندند !

+ پیرزن آنقدر هنگام راه رفتن خم شده بود که زاویه نود درجه ایجاد شد ... قامتم را راست کردم و سرعتم را بیشتر !

 + آقایی کنج آنجا (!) نشسته بود و کتابی روی میز مقابلش بود - فنجان ساده ی سفیدی هم کنار کتاب ... لذت بردم از دیدن این صحنه ... ما نیز نشسته بودیم و درمورد این صحبت می کردیم که خط چشم آبی مرا زیباتر میکند یا سبز ؟! عجیب شرمنده شدم!

+ نوشته شده در 4:9 توسط سحرنوشت.
شنبه 1388/03/09
226
فیلم تبلیغاتی .. درست !
ولی به چه قیمتی ؟

به قیمت بازی با احساسات این مردم همیشه احساساتی و جو زده ؟

+ گریه های دخترکی که کنار آقای رئیس جمهور ایستاده بود دیشب اشک منو در آورد .. دیگه وضعیت مردمان ساده ی روستایی و شهرستان های کوچک مشخص !

+ آقای شمقدری .. آقای کارگردان ... راهی ساده تر از این نبود ؟ آفرین بر شمایی که مخاطب را می شناسید !

پ.ن ۱: فیلم انتخاباتی احمدی نژاد: کودکان یتیم، مردم فقیر، زنان بدحجاب

پ.ن ۲: فیلم تبلیغاتی میرحسین؛ دهه شصت، رنگ سبز و دیگر هیچ !

پ.ن ۳: این اپیدمی جدیدی که رایج شده ست تنها گریبانگیر ما و شما نیست دوست عزیز ...
عادت کرده ایم به قضاوت های شتابانه ...
یادم نمی آید در جایی ایراد کرده باشم که از شیفتگان آقای موسوی هستم !
و در نوشته ام طرفداری از هیچ شخصیتی را جایز ندانسته ام ...
زمانی که این نوشته ثبت شد فیلم تبلیغاتی آقای موسوی نمایش داده نشده بود ...
صحبت من با کارگردان بود ... آن هم نه یک شخص خاص ( حداقل الان نه ) ...
صحبت با تمامی کسانی بود که از موج احساسات سو استفاده می کنند!
والسلام!

+ نوشته شده در 13:26 توسط سحرنوشت.
چهارشنبه 1388/03/06
225
حتی جرات باز کردن چشم هاشو نداشت
حتی جرات حرکت دادن دستش رو نداشت
مطمئن بود همه چیز تموم شده
مطمئن بود به آخر دنیا رسیده
نه سقفی روی سرش آوار شده بود و نه حادثه ی شوم دیگه ای
ولی اون نشانه رو فهمیده بود
بر خلاف جماعت مدرن شهر نشین که نشانه ها رو بین صفحه های سیاسی و اجتماعی پی گیری می کنند و وضعیت رو تخمین می زنند !
نشانه را وقتی فهمید که آن صبح طنین اذان از مسجد حوالی به گوشش رسید ولی از بانگ خروس خبری نبود ...

پ.ن : هر گونه برداشتی آزاد است !

+ نوشته شده در 11:12 توسط سحرنوشت.