تبليغاتX
..: perspective :..

..: perspective :..

۳ الي ۶ آذر ماه ۱۳۸۸ در فرهنگسراي خاقاني تبريز (واقع در پارك خاقاني، جنب مسجد كبود)

نمايشگاهي از دست ساخته هاي دانشجويان پیام نور ( درحقیقت خودمان ) و هنرمندان و عکاسان آزاد  جهت حمايت از كودكان سرطاني برپا خواهد شد.

( درآمد عايده از فروش دست ساخته ها، صرفا صرف كودكان سرطاني تبريز خواهد شد)

 

با سپاس و خسته نباشید از زحمات دوست عزیزمان عطا محامد برای تمامی صبوری ها و پشتکارش...

حضورتان مایه ی دلگرمیست...از زمانی که شنیده ام برای بیش از چهارصد کودک سرطانی تنها ۲۴ تخت در بیمارستان موجود است انگیزه ام برای کار بیشتر شده...

زحمت و ایده از بچه های پیام نور و در نهایت ثبت کار به نام کمیسیون حقوق بشر ... خداوند همگی ما را به راه راست هدایت فرماید.

با همکاری: مجمع انجمن هاي علمي و کانون هاي فرهنگي دانشگاه پيام نور تبريز،دانشگاه پيام نور استان آذربايجان شرقي،شهرداري فرهنگي تاريخي منطقه 8 تبريز،سازمان فرهنگي هنري شهرداري تبريز،جمعيت هلال احمر،دانشگاه آزاد اسلامي واحد تبريز، کميسيون حقوق بشر اسلامي،دفتر روزنامه مهد آزادي و دفتر آفرينشهاي هنري

+ روبان طلائی

+ نمایشگاه


لازم دیدم در اینجا تبریکی صمیمانه تقدیم آقای سید وحید حسینی نامی عرض کنم به علت :راه یافتن فیلم کامیکازه به عنوان تنها نماینده ی آسیا به جشنواره ی بين‌المللي فيلم‌هاي ورزشي «پالرمو» ايتاليا. مرسی آقا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 20:28  توسط سحرنوشت  | 

اصلا همه ی قشنگیش به همینه ...میدونی اشتباهه ولی میری ...میدونی عمقش اونقدری عمیق هست که تا برسی اون پائین همه چیز برات تموم شده ست ... میدونی اون ته هیچی انتظارتو نمیکشه ....

خودم خواستم اینجوری باشه ... تصمیمی آنی بود بعد از مدت ها سبک و سنگین کردن ... بالا و پائین کردن های زیاد ...

اینکه من اینا رو اینجا نوشتم تنها یک اسم داره : ریسک! ولی دیگه آب از سر گذشته ... اینکه بعد از تمام اینها من از نو با خیلی ها چشم در چشم بشم وهزاران سوال و جواب... منم قرار نیست دیگه از خودم ردی باقی بزارم اینجا .... وبلاگ نویسی یعنی داشتن یک دنیای مجازی .... چیزی که برای من خاصیتش رو از دست داده.... نصف بیشتر اینجا از مجازی بودن فاصله گرفته .... فکر کنم در این شهر تبدیل به سحر پیشونی سفید شدم با این پرسپکتیوی که ساختم .... دیگه تموم شد ... قرار نیست ارتباط های مجازی وارد دنیای واقعی بشه! یعنی من اینطور میخوام!

تمام اینها دلیلی میشه برای رفتن من ... رفتن باید!

شاید روزی از همین روزها وبلاگ های شما بازدید کننده ی جدیدی پیدا کنه با اسم و آدرسی جدید....

 

04:05   -       چهارشنبه       -       مرداد هشتاد و هشت

دل کندن از اینجا یکی از سخت ترین چیزها بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:34  توسط سحرنوشت  | 

و آب تقدس خود را از دست داد
روزی که دریا سوگوار شد
در ماتم
نهنگ هایی که خودکشی کردند!
از آن پس هیچکس به آب سوگند نخورد

.
.
.

رویای شبانه ای آشفته شد
درختان زیتون به یکباره سبز شدند
روزنامه های صبح نوشتند:
دیشب رودبار لرزید!
آن شب هیچوقت صبح نشد

 ........

+ دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 17:10  توسط سحرنوشت  | 

نیروانا! صبح تولد بیست سالگیت دستت رو میگیرم و میبرم اتاقم می نشانمت روی تخت و از بالای کمد چمدان خاطراتم را به زحمت مقابلت جای میدهم...همین که می خواهی دهان به سوال باز کنی انگشت اشاره ام را روی لبانت عمود میکنم و می گویم: خواهش میکنم!و بعد در مقابل چشمان پرسشگر تو چمدان باز می شود و من نشانت میدهم....
کاغذ کادوهای تمامی جشن تولد هایم...دفترهای خاطراتم...سر رسید های پر از شعر و ترانه ام...برگه های کوچک که روی هر کدام ممکن است فقط یک جمله باشد...سی دی های یادگاری ام...گل سرخ های خشک شده ای که هر کدام در پیاده رویی به دستم سپرده شد...
و تو آن روز پی میبری که من تا چه حد در اسارت خاطراتم خرسندم! خرسند از اینکه تو می توانی با این تکه ها مرا بشناسی...در جایی دور از چارچوب آشپزخانه و صد البته خانه!

+ روز خوبی بود...امروز در بین رقصیدن هایم پی بردم که بیست سالگی یعنی بجنب... زمان را از دست نده...کرنومتر بی رحمانه پیش میرود و ملاحظه ای در کار نیست!

+ خواستم شمع فوت کنم... باید آروزیی میکردم...فکر کردم به سالهای گذشته:آرزوی دانشگاه...آرزوی قبولی...آرزوهای زمینی و مادی و........... فوت کردم ولی بی آرزو! خیلی بد است آدم آرزویی نداشته باشد!

+مرسی بابت تمامی تبریک هایی که گفتید... کامنت ها...اس ام اس ها...آفلاین ها...فقط مرسی!خیلی شیرین بود.

+امروز یکی در گوشم نجوا کرد بیابان را...

+ ممنونم ازت! این کتاب این روزها خیلی خیلی هدیه ی به جایی بود...

+ این هم کیک ما!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 2:10  توسط سحرنوشت  | 

- براي تولدت-

 سلام به قول خودت دخترك همسايه،هماني كه سيب را گاز زد و امد روي زمين.

سحر! تولدت است و ما چقدر شوق ميكينم براي خوشحال كردنت

براي خوشحال كردن فرشته اي كه لباس ادميزاد به تن كرده

خوشحال كردن دختركي كه هنوز بوي سيب مي دهد

دختركي كه هنوز ساده است و صميمي، هنوز قلبش مثل كودكي هايش صاف است  گرچه قد كشيده...

تولدت مبارك فرشته ي سحر نام

تولدت مبارك دخترك اهل قصه

تولدت مبارك دختركي كه نامت شبيه شعر است...*

تولدت مبارك عزيز ترين دوست ما

رفيق روزهاي خوب ما رفيق خوب روزهاي ما

تبريك به تو كه نه،به خودمان كه لمس كرديم بودنت را ، و لذت برديم از ماندنت

تبريك به مادرت،تبريك به پدرت.

تبريك به ما، كه خدا 17 مرداد تو را هديه كرد به زمين  به زمان به ثمين به سميرا ...

كه بيايي و بماني و عزيز دل شوي

مرداد ماه طلايي هاست ماه اتشي ها... تو كه مثل طلا نابي و مثل اتش گرم 

مرداد را  رو سفيد كردي سحر.


    - براي دوستي مان-

نوشتن براي تو سخت است ،چون خودت كلمات را به سجده واميداري

نوشتن براي تو سخت است ان موقعي كه كلي حرف داشته باشي ، كه دلت پر باشد

سخت است چون ترس ان هست كه به دلت نشيند، كه ناقص است و لنگ تمام جملاتمان اما به اميد آن نوشتيم كه بر دلت بنشيند چون از دلمان بر آمده است اين همه حرف كه نميشود به هم وصلشان كرد

درست مثل تكه هاي  ناقصي از پازل هاي جور واجور  كه هيچ كدام به هم نمي آيند.

درست مثل پازل دوستيمان كه از نگاه ديگران هيچ تكه اش با ديگري جور نيست

اما ما جور كرديمش

ما كه تابع قوانين اين دنيا نيستيم...

دوستي ما كه لنگ گذر سالها نيست  هميشه در عرض بوده ايم.

دوستي كه ساده بود و پاك و صادقانه،در دنيايي كه صداقت را سالهاست خاك كرده اند و هر سال براي صميميت مجلس عزا ميگيرند

سحرعزيز ما ،ما و تو كه مال اين دنيا  نيستيم كه بخواهيم مثل آدمهاي اين دنيا رفتار كنيم

 مگر كسي دچار ان ديوانگي كه ما شده ايم شده است؟

مگر كسي مثل ما عهد و پيمان بسته است؟

مگر كسي مثل ما دست دلش هميشه رو بوده است؟

اصلا مگر كسي مثل ما دوست بوده ست؟

مگر كسي مثل ما سفره 3سين دوستي باز كرده است(البته اگر ثمين را سمين بنويسيم!)

فقط ما بوديم كه فهميديم اين احساس ها را اين بودن ها را از وراي تمام قوانين دوستي.

ماه ما! ما مال اين دنيا نيستيم، نخواه كه مثل آدمهاي اين دنيا باشيم.

نخواه كه دوستي هامان زير اين قوانين له شود...

تولدت است و ما خوشحايم  اما ميداني چقدر اشك ريختيم براي اينكه چرا عوض شده ايم؟چرا بچه نيستيم؟چرا ترنج نداريم؟چرا (ما) نيستيم؟ چرا...چرا..چرا...؟

ميداني چند وقت است براي تولدت برنامه ميچينيم و هي عوضش ميكنيم؟

ميدانيم كه ميداني.مگر ميشود راس مثلث دوستي مان از اينها خبر نداشته باشد؟

سكوت نكن عزيز هميشگي. اگر دردي هست بگو،اگر قصه اي هست بگو  كه ما از قصه آمده ايم....

بيا تمامش كنيم اين سكوت را!

ثمين به خودش مي ايد

سميرا به خودش مي آيد

سحر به خودش مي آيد

ما به خودمان مي آييم، به دوستي هامان،به ديوانگي هامان...

ها سحر؟

بيا برگرديم.

 

ثمین-سمیرا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 0:0  توسط سحرنوشت  | 

همیشه در انتظار بوده ایم... مانند شروع فصلی نو...سبزی و زردی اش مهم نبوده...از همان رویاهای کودکانه شروع شد...از همان روزها که گفتند کسی می آید که مثل هیچکس نیست...آن روزها با خود می گفتیم نکند خاله ریزه با قاشق سحر آمیزش می آید تا همه چیز را جادو کند و زیبا؟نکند زورو با شمشیر معروفش می آید و به دادمان می رسد؟آن روزها به دادمان رسیدن یعنی تصرف تمامی خوشمزه ترین خوراکی های دنیا...یعنی داشتن قشنگترین عروسک پشت ویترین...یعنی پیراهن های چین دار و گل گلی...آن روزها نیامد و ما در حسرت آن خواستنی ها ماندیم!
این روزها باز هم منتظریم...اما انقدری بزرگ شده ایم که بدانیم نه قاشق سحرآمیزی در کار است و نه شمشیری با نشان زورو...
این روزها به دادمان رسیدن را جور دیگر معنا می کنیم...یعنی بس است!بیاید و این لجن زار را نابود کند...بیاید و بگوید عزیزانم ! عدالت این است! انسانیت این است!
در انتظار معجزه ایم!
شاید مانند مادر بزرگ هایمان دست به دعا بر نمی داریم و تسبیح نمی چرخانیم برای استغاثه و تقاضای ظهور...شاید برایمان متجددانه نباشد این فکر ها...
اما من همین جا صداقت به خرج میدهم و می گویم:میدانم که می آیی!
من از صبح جمعه برایت آب و جارو نمی کنم...من برایت دعای فرجت را نمی خوانم( جز سالهای مدرسه و اجبار سر صف صبحگاهی که دهانم از فرط خواب برای دعا باز نمی شد )...من نمی توانم قبول کنم که یک روز از آسمان فرود می آیی و می گویی من آمدم سلام...
محاسباتم درست در نمی آید...نمیدانم نامش حکمت است یا چیز دیگری ؟ این زمانی که قرار است بیایی چرا فرا نمی رسد؟دیگر باید چه ها ببینی و ببینیم؟
خداوندا! تویی که از روح خود در وجود بندگانت دمیده بودی پس چه شد؟در روح تو رحمت و شفقت جایگاه والایی دارد...پس چرا اینها را همراه روحت ارزانی نداشتی؟
خداوندا! بندگانت با چنگ و دندان به جان هم افتاده اند و بی صدا خون هم را می مکند...
خداوندا! زمینت را غارت کردند و در چنگ گرفتند...خداوندا برای زمینت قیمت گذاشتند...باور میکنی؟ برایش بالا و پائین تعیین کرده اند...جالب نیست؟
آه! تو چرا شرم میکنی؟

..........................

سبز قبای عزیزم! اینها نمی فهمند که شما نیازی به آذین بندی و بیلبوردهای بی ریخت تبریک نداری... شما نیازی به به شیرینی و شکلات نداری...شما نیازی نداری که به مناسبت میلادت مانتو فروشی ها جنس هایشان را با تخفیف عرضه کنند...
میدانم که رنج می بری از دیدن این چیزها...اما چه کنم؟!
خودت باید قدمی پیش گذاری...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 2:1  توسط سحرنوشت  | 

صدای کشیده شدن کفش هایت را روی زمین می شنوم
خسته شده ای
می نالی و می گویی
آرام تر !
اعتنایی نمی کنم ...
دستت را گرفته ام و می کشانم به دنبال خودم ...
همینطور بی وقفه تکرار میکنی
و من با بی حوصلگی تمام بر سرت فریاد میزنم که بس کن!
چقدر غر نامه می سرایی نازک دل من؟
گوشه ی روسری ات را به دندان می گیری تا جلوی اشک هایت گرفته شود
این بار تو ساکت شده ای و من می گویم برایت
خودم هم از مقصد بی خبرم ...
اما میدانم که بالاخره به جایی ختم خواهد شد
خطوط موازی ای نیست که پایانی در بر نداشته باشد
تنها یک خط است
آنقدر می رویم تا به انتهایش برسیم
فقط این را بدانی کافیست :
در این مسیر هر چیزی انتظار ما را خواهد کشید شاهدختم!
طوفان شن و دریای مواج و آتش سوزان و دیوارهای ترک خورده ی در حالی فروپاشی
می بینی که کوله پشتی ام را هم سنگین نکرده ام تا جلوی تندی گام هایم را سد کند ...
اما ایمان دارم که دلهایمان آنقدر ذخیره دارد که طاقت از کف ندهد و یاری کند ...
تو فقط دستت را به من بده
تو فقط با من بیا
تو فقط مرا تنها نگذار
تو فقط دمی گوش به من بسپار!

+ تو فقط باش !

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 16:40  توسط سحرنوشت  | 

آرشم ای کودک زیبا و دلبندم
بخند تا خنده هایت شاد و شرست
غبار غم ز رخسارم جلا بخشد
بخند تا برق چشمانت
مسیره تیره ی راه درازم را صفا بخشد
بگو بابا ! که از زیبا دهانت در فرو ریزد
جهان تاریک تاریک است
نمیدانی کسی جز تو نمی خندد
نمیدانی همسالان تو از فقر می میرند
نمیدانی که جنگ آوارگی و فقر آوردست
نمیدانی که نامردمان هرجایی برای حفظ ثروت های باد اورده می جنگند
نمیدانی که دیگر آدمیت نیست
نمیدانی مسلمانی شعاری پوچ و بی معنی ست
تو بی پروا میخندی و با لبخند زیبایت مرا مسرور میسازی
ولی آرش بدان دنیای ما دنیای قتل و غارت و مرگ است
عمو بهرام تو مردانه میمیرد
و نامردان نمی میرند
عزیزم ! آرش خوبم
عمو بهرام ... عموی کرد و بی باکت
چنان فریاد می زد ارتجاع فانی ست
و از مشت و تفنگ و ارتجاع هرگز نمی ترسید
و این بی شرمها بر سینه ی پر مهر او رگبار می بندند
و بهرام مجاهد می خروشد باز
بکش ای پست اهریمن
بکش ای حامی مردان پوشالی
بکش تا خون من رنگ رخ ارباب مفلوک کثیفت را جلا بخشد
بله آرش تن بهرام مجنون افتاد و هر قطره خونش
هزاران لاله خواهد شد
و هر لاله صدای پر طنین نام بهرام است
که بر فرق کثیف ارتجاع کوبد
بمیر ای خالق پستی
ای باعث نفرت
و من چشم انتظارم تا رسد از راه
تا بروید لاله ها از خاک
تا شود پربار دشت سرخ آزادی
و تو با چشم خود بینی
عمو بهرام نازت را که می خندد
و تو مستانه میخندی
و ما جانانه می خندیم
وطن جانانه می خندد
بامید همان ایام!

                                                        

                                             (   ۹ /۷ /۱۳۶۴ )

پ.ن : این شعر اثری ست از یک انسان آزاده ... به دلیل برخی مسائل نمیشود نام کاملش را فاش کرد !  اما تاریخ دست نخورده باقی مانده ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 2:44  توسط سحرنوشت  | 

شنیدی میگن انگار همین دیروز بود ؟
حالا واقعا انگار همین دیروز بود عمو که اون خبرو شنیدم ... اونم کجا ؟ توی تاکسی ... با صدای گوینده ی رادیو ... یادته چقدر ساده خبر رو خوند و از کنارش گذشت و رسید به خبر اینکه قرار فردا آب کدوم منطقه ها قطع بشه ؟ از اون همه بیخیالیش لجم گرفته بود ...! همون لحظه بود که یه نگاتیو بلند از همونایی که توی تاریکی تاریکخونه از توی دوربین های مدرسه می کشیدیم بیرون از جلوی چشمم گذشت .. با این تفاوت که این بار همش تصویرای تو بود ... لبخند های تو که حک شده بودن ... صدایی که می پیچید توی گوشم و از فروغ می خوند ... الانم داره میخونه !
آهای مرد ! جذبه ای داشتی ها برای خودت ...
می بینی عمو چقدر مرگ اینجوری خوبه ؟ مرگی که اطرافیانت رو فقط بیاد لبخند ها و حرکات و صدات میندازه ...
تو که خودت دیده بودی ... منم هنوز دارم می بینم که وقتی خیلی از آدما از این دنیا میرن همه کلی حرف پشت سرشون میزنن ( درباره الی رو که حتما دیدی از اونجا ؟ ) و میگن اینطور بود و اونطور و گاهی درجه ی وقاحت به حدی میرسه که : خوب شد که رفت !
ولی هیشکی در مورد تو اینجوری نگفت ! پس چقدر خوب بودی و خوشبخت از این سعادت !
الان یکسال و یک روز گذشته ... دیگه تو تجزیه شدی و .... ولی تموم نشدی ... و نخواهی شد !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 16:18  توسط سحرنوشت  | 

اتاق نشیمن را به یمن آمدنت آراسته ام
شاخه های گلایل سفید را با رعایت ترتیب همه جای اتاق پخش کرده ام !
کناره ی شال مشکی ام نخ کش شده بود
شال مشکی لیلا دختر همسایه را به عاریه گرفته ام
به عمد چند تار موی کنار سرم را از زیر کیلیپس بیرون کشیده ام تا وقتی خم میشوم فنجانی چای تعارفت کنم بیرون بریزد و تو ببینی تغییر رنگ سیاهش را !
یادت هست ؟ گفته بودی سیاهی این خرمن خوشبو را با هیچ زمردی عوض نمیکنی ... یادت هست ؟ همیشه آن چند تار مو را دور انگشتانت پیچ میدادی و دل من نیز !
مرا ببخش که دیگر نمی توانم از آن دامن ها که دوست داشتی برایت به تن کنم ... آخر میدانی برای من دیگر خوبیت ندارد ...
حیاط را آب پاشی کردم ولی بوی نم نیامد ... آخر در این مدتی که نبودی حیاط ها را موزائیک می کردند و روی این لامصب هر چه قدر هم که آب می ریزی بوی نمی بلند نمی شود ...
راستی ! چه حاجت به بوی نا .... تو با آن لباسهای خاکی رنگت خود خاک باران خورده ای ...
دو فنجان سفید در سینی مسی کوچکمان میگذارم و ظرف کوچکی از آن پولکی ها که دوست داشتی کنارش جای میدهم !
چای تازه دم ... فنجان های سفید ... آب پاشی حیاط ... شال مشکی و تار موهای من ... پولکی های مورد علاقه ی تو ... گلایل های سفید ... !
خب دیگر انگار همه چیز مرتب است .
فنجان ها را پر میکنم ... سر راه نگاهی به آینه می اندازم و میروم روی صندلی میز چهار نفره ی گوشه ی اتاق می نشینم .
دوباره پنجشنبه شد و تو آمدی ...
افسوس که تو شهادت را بیشتر از من دوست میداشتی !


 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 3:10  توسط سحرنوشت  |