|
من به لبخندي از تو
خرسندم...
زن که می شوی انگار...
تنها به خاطر صدف بود. ماندنم را می گویم. چاره ای نداشتم. اگر می خواستم نقش مادر نمونه و زن فداکار را بازی کنم باید می ماندم. اگر می رفتم خیال های باطل می کردند که چه و چه. هر قدر هم می خواستم بی تفاوت باشم به این نگاه ولی بالاخره که چه ؟ یعنی آب نمی شدم زیر این تهمت ها و بیهوده گویی ها؟ صدف که به دنیا آمد یکباره همه چیز به هم خورد. هر قدر نقش پدرش کم رنگ تر می شد این دخترک برایم با ارزش تر می شد. تمام سرمایه ام بود. انگیزه ام برای ادامه ی ماندن. باز هم می دانستم که اشتباه است. که این زندگی من است دارد وقف می شود. زندگی ای که از روزهای باشکوهش گذر کردم تا به با هم بودنی ابدی برسم. ولی نشد. چیزی از شخصیت انفرادی ام باقی نمانده بود. آنقدر برای دیگران زندگی کردم که یک روز دیدم خود حقیقی آن روزهایم را گم کرده ام. کجا مانده بودم؟کجا محو شدم؟ زیر آرایش پر رنگی که روز عروسی آرایشگر روی صورتم نقش زد؟ پشت آن لبخندهای اجباری که زیر تور عروسی روی لب می نشاندم؟ زیاد به این چیزها فکر می کنم،شاید هر شب. گاهی آنقدر در هم می ریزم که بالاخره صدف می آید و پشت دست های کوچکش را روی گونه ام می کشد و می گوید: خسته ات کردم ؟ چه می توانم به این دخترک پنج ساله بگویم؟ دختری که تمام دنیایش در عروسک ها خلاصه می شود...در تر و خشک کردن آنها...به عروسک هایش شیر می دهد و با اصرار می خواهد غذاهای نامرئی اش را در حلق آن ها بریزد...کاری که من می کنم...ولی غذاهای من هیچ کدام دروغی نیست...کارهایی که صبح تا شب انجام می دهم هیچ یک دروغی نیست...این را تمیزی همیشه خانه و خستگی های من گواه است... چطور می شود حس نفرت انگیز چیزی نبودن و تباه شدن را برایش شرح داد؟ چطور برایش بگویم که چیزی نپرس! چرا که خود نیز روزی زن می شوی و خواهی فهمید چطور در هر مرحله از زندگی ات باید این نقش مادرانگی را به دوش بکشی. دلم می خواهد برایش بگویم: دخترم امروز مادر عروسک هایت هستی...بعد برای پدرت مادری خواهی کرد...ازدواج که کردی مادر همسرت می شوی و تا عمر داری مادر فرزندانت می شوی...و بدنبال این ها از تو انتظار خواهند داشت وظایف مادرانه ات را بنا به هر یک از این نقش ها ایفا کنی... می دانی این ها هیچ بد نیست...هیچ سخت نیست...ولی زمانی تلخ می شود که به اجبار بر دوشت گذاشته شود...که لطف ها و مهربانی هایت تبدیل به عادتی برای دیگران شود.. این حس را القا کنی که تنها برای همین ها آفریده شدی... ولی هیچ یک از این ها را نمی شود برای صدف گفت...دختری که لباس های سفید توری را دوست دارد و از من کفش های بلند صدا دار می خواهد تا بزرگ شدنش را به رخم بکشد...کفش هایی که رویای کودکی خودم بود و امروز این کتانی های ساده ام را با هیچ پاشنه سیندرلایی عوض نمی کنم... همیشه همین طور است...آروزهایی می کنی که بعدها برایت کابوس می شوند... دلم می خواهد بگویم: صدفم! آرزوهایت را وسعتی ببخش...نگذار کابوست شوند...مرا ببین...مادرت را...مادری که همیشه دلت می خواهد زود بزرگ شوی و به شانه هایش برسی...تو که به سن او برسی شانه هایش آویزان خواهد شد...پس مرا نگاه نکن! راه خود برو...نه راه "من" و "ما" را...
برچسبها: مادر
"ارديبهشت در جهان مينوي پاكي و راستي و نظم و قانون اهورايي را نماينده است و در گيتي نگاهباني آتش را بر عهده دارد. آتشي كه در سرتاسر جهان سپندينه است و كمترين گواه آن، آيينهاي آتش بازي و آتش افروزي و چراغاني در شاديهاي همه مردم گيتي است. 3746 سال پيش، اشوزرتشت آتش 16 گروه جامعه (مانند نانوا و آهنگر و مسگر و غيره) را به آتش آتشكده افزود و آنرا به صورت پرچمي سپندينه براي زرتشتيان درآورد كه در آن هيچ قوم و گروهي پايينتر از ديگري قرار نميگيرد بلكه همه با هم برابرند. آتش آتشكده كاريان فارس به آتشكدههاي تهران، يزد، شيراز، كرمان و اصفهان آورده شده و هر سال در جشن ارديبهشتگان با آتش 16 گروه جامعه مس (بزرگ) ميشده است.
آري، هنگامه بزرگداشت دومين امشاسپند فرا رسيده است. بزرگداشت امشاسپندي كه در ارديبهشت يشت، زيباترين امشاسپندان نام نهاده شده و به او درود و ستايش فرستاده شده است. «اشه وهيشته» كه واژه اوستايي ارديبهشت است، از «اشه» و «وهيشته» ساخته شده است. «اشا» در گاتهاي اشوزرتشت اسپنتمان 180 بار تكرار شده است و معناي بسيار گستردهاي دارد. قانون و آيين ايزدي، راستي و درستي، پاكي و ... تفسيرهايي هستند كه از اين واژه شده است. «وهيشته»كه بخش دوم اين واژه است، به چم «بهترين» است. و اينگونه است كه «ارديبهشت»، «بهترين راستي و درستي» معني ميدهد. آري، هماينك هنگامه ارديبهشتگان رسيده است. هنگامه شكوفايي گلها، رويش سبزهها، اعتدال و لطافت هوا رسيده است. " + اردی بهشت...بهشت است این ماه...ماهی که دوست میدارم اش.
نيرواناي من...سلام!
آنقدر در مواقع ناچاري و خستگي به سراغت آمده ام كه ديگر خوب مي تواني تصور كني حال پريشانم را. دخترك ، بارها برايت گفته ام و باز هم بايد بگويم تا بداني از دنيايي كه تو چيزي از سياهي هاي آن نميداني...دنيايي كه در تمامي ِ پستوهاي سپيدش هم ، نهايتي پريده رنگ در خود جاي داده است. دنيايي كه مردمانش هر چند نزديك ولي به مثابه درختاني در آن سوي رود مي مانند كه تو هيچ راه گذري به سوي آنها نخواهي يافت...آنچنان دور كه تو را در غار تنهاييت رها كرده و به سوي درختان ديگر مي روند... بگذار صادقانه برايت بگويم كه براي بودن در چنين جهاني بايد هيچ تراشي براي صيقل وجودي ات صرف نكني چرا كه تو را با همان تيزي و برندگي ها دوست مي دارند...انسانهاي صاف و تراش خورده در اين جهان جايي ندارند..اين را به خاطر بسپار! نيرواناي من! فراموش نكن وقتي پا به اين دنيا گذاشتي همراه خود تنها طنابي بياور براي لحظات به ستوه رسيدن ها و مسكن هايي كه اندكي از دردها و زخم هاي روزانه ات را تسكين دهد...بياد داشته باش كه اينجا نيازي به لطافت هيچ شاخه گلي نيست چرا كه بوي تعفن آدم ها انچنان اين دنيا را در بر گرفته كه شاخه گل ات زير بار اين گنداب ها نابود مي شود....همان طور كه روح ِ لطيف و دست نخورده ي تو...بوسه هاي تب دارم را بر پيشاني كوچك ات يادگار مي گذارم تا يادت باشد دختري كه روزي آرزو داشت برايت مادري كند در اين فاصله هاي دور چه روزهاي تلخي كه زندگي ها نكرد...
برچسبها: نيروانا
همین كه نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می اقتد حكایت من و دنیا یتان حكایت آن پرنده ایست كه به باتلاق می افتد عجب عدالت تلخی كه شادمانی ها فقط برای شما اتفاق می افتد تمام سهم من از روشنی همان نوریست كه از چراغ شما در اتاق می افتد به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد همیشه همره هابیل بوده قابیلی میان ما و شما كی فراق می افتد؟ " فاضل نظری "
حرف هايي براي خودم...
+ قرار نيست كسي رمز اين پست رو داشته باشه. ادامه مطلب هفت سين ِ ما سين هاي زيادي كم داشت... سين هايي كه حافظه ي تاريخي ما فراموش نكرده و تا هميشه و هميشه قدر تمام آن صبوري ها را مي داند... ................... رو لبام قفل ِ سكوتو تو گلوم يه انفجاره... كسي از حال دل ِ من اين روزا خبر نداره . . زير پرده هاي سانسور توي اين شهر ِ نفس بر من هنوز معتقدم كه رو به رو فصل ِ بهار ِ * * آريا آرام نژاد گندم ها جوانه زدند...ظرف هاي ريز و درشت عدس و گندم تا چند روز پيش فقط پارچه اي بودند كه مادر روزي چند بار با آب پاش تازه شون مي كرد و حالا اونقدري قد كشيدند كه بايد با يك روبان قرمز مرتب شون كرد...ماهي ها در تنگ غلت مي خورند و انگار خيال خستگي هم ندارند...ظرف هاي سفالي كه براي هفت سين خريدم منتظر رنگي شدن گوشه اي موندن...تور و ساتن صورتي جيغ مچاله شده كنار شيشه ي سمنو...خانه اي كه برق مي زند و بوي آب و تايد و وايتكس راه نفست را مي گيرد...شيشه هاي بوفه برق مي زند و شب ها كه روي تخت خواب مي افتي بوي تميزي از ملافه هاي شسته شده حالت را خوب مي كند... امسال از معدود سالهاست كه بهار رو در چهار ديوار خودمون سلام خواهيم گفت...بهاري كه چيزي نيست جز يك خداحافظي محترمانه با زمستون تلخ و كش دار ِ 90... 90 كه شروع شد خيال نمي كردم و اصلا باورم نمي شد قراره اينقدر خواب ها براي من ببينه...تجربه ي اولين هايي كه حتي 90 سال هم بگذره، باز گوشه ي دلم تازه خواهند موند...تابستان و پاييزي كه مثه يك خواب بود و من ِ محصور اون وقت ها و مبهوت ِ امروزها... اونقدر خستگي روي تنم ماسيده كه برنامه اي جز خواب و كتاب و مجله براي اين تعطيلي ها نميخوام داشته باشم...و بعد دوباره كار كار كار...براي ادامه زندگي بايد كار كرد...كارهايي كه دوست نداري...قلمي كه دلت نميخواد به جهت خاصي بچرخه ولي ازت ميخوان كه بچرخه...هر چند اين اجازه رو نميدي ولي ته دلت آشوب ِ از بودن در اين مجموعه هاي دولتي... بهار مياد و جوششي هست و نيست...هيچ حسي در كار نيست...برفي كه داره روي زمين جا خوش ميكنه اجازه ي درك اين اومدن رو ازت ميگيره...شوق ِ گفتن از بهاريه اي در من نيست... +اولين عيدي رو گرفتم...از كسي كه لبخندي داره به وسعت اين شهر...عيدي اي كه از لابلاي قفسه هاي دهخداي آتقي بيرون كشيده شد...بعله :) + 91 خوبي داشته باشيد و داشته باشيم...
برچسبها: عيدانه
طعم ِ گس ِ اين 8 مارس هاي لعنتي
آسمان همين رنگ است..وجب به وجب هم كه جستجو كني فايده اي نيست...جهاني و غيرجهاني هم ندارد...سايه آنقدرها سنگين افتاده كه ياراي قامت نشان دادني نباشد... امشب جلال، ميزبان بانوي نويسنده است...ولي حقيقت وقتي مثل يك پتك بر سرت كوبيده مي شود كه مي شنوي « نخستین زن ایرانی که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت» (و منو توئي كه قدمي هر چند كوچك براي نوشتن برداشته ايم) و سختي اين راه را مي دانيم نيز نتوانسته از پشت آن سايه قامت راست كند... بانو! شما را هم به اسم نمي شناسند...بزرگ بودي ولي انگار سايه جلال سنگين تر از اين حرف ها بود كه نامت را پشت نامش پنهان كردند...چيزي درونم مچاله شد وقتي ديدم نوشته اند: همسر جلال آل احمد درگذشت! "کاش دنیا دست زنها بود , زنها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . شاید مردها چون عملا هیچوقت خالق نبوده اند , آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند . اگر دنیا دست زنها بود , جنگ کجا بود ؟ گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت. و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی!" سووشون- سیمین دانشور
+ من این خبر رو در سایت خبرآنلاین خوندم...با همون تیتر "همسر جلال آل احمد درگذشت"...پاراگراف سوم همین پستم رو برای اون سایت کامنت گذاشتم...بعد از چند ساعت که دوباره خبر رو چک کردم دیدم تیتر رو تغییر دادند...و این واژه ی "سایه" گویا اونقدر پر تاثیر بوده که خبری دیگه با تیتر " زني كه زير سايه جلال نماند " به اخبار مرتبط اضافه شد...هر چند خبرآنلاين اون كامنت اولم رو تائيد نكرد ولي خب، خوشحال شدم بابت اين اصلاح...(چقدر بده كه مجبوري اين چيزهاي بديهي رو بياد بعضي ها بندازي)
لعنتي...
|